اين خانه سياه است

اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن # تاثير اختران شما نيز بگذرد

Saturday, June 03, 2006
دوباره ساكن همين جا شده ام . اين خانه سياه است انگاري تفالي بود از آينده . كمبود اينترنت بد جوري محسوس شده . دوست دارم وصل بشم به اينترنت ولي نمي تونم . فعلا بايد كافي نتي اموراتمون رو بگذرونم . در عرض چهار روز دو كيلو وزن كم كرده ام. از صدقه سري معده ضعيف ، بي خوابي ، و پياده روي . حدقه چشمم درد ميكنه از بس نخوابيده ام و اين دو روزه تو توالت عق زده ام . ميترسم يه وقت موقع عق زدن از جاش در بياد و بيوفته تو سوراخ توالت . حالا خر بيار و باقالي بار كن . راستي اگر اين طور بشه و من چشمم رو از سوراخ مستراح در بيارم ، چون رطوبت داره مطمئنا نجس ميشه . حكم نماز خواندن با چشم نجس چيه ؟ حالا كه دو كيلو دو وزن كم ميكنم ميخواهم رژيم بگيرم . رژيم گرفتن هم براي من شده يه نوع مبارزه منفي كردن . راستي يه سوال ديگه هم دارم . ميگويند موجودات زنده بر اساس نيازهاشون دچار تغييرات در بدنشون ميشوند . پس چرا من كه اينهمه پياده روي ميكنم سم در نمي آورم . . من سم ميخواهم . ديروز داشتم فكر ميكردم كه چه خوبه روحم رو فاحشه كنم و كردم . بهش ميگم از چي من خوشت اومده . ميگه از ريش زير لبت . خدا رو شكر يكي پيدا شد و معيارهاي زيبا شناسي رو تكون داد . زيادي نظرش پست مدرن بود . دارم همين طور از بالا به سمت پايين تنه دچار جذابيت ميشوم . يك زماني يه نفر از چشمم خوش اومد . اين يكي از ريش زير لبم خوشم اومده . اگر در آينده گردي ناف و چرك لاي انگشت پاهام هم به كار بيايند من تعجب نميكنم . دانشجوي فيزيكه . يه خورده با هم درباره كوانتم صحبت كرديم . يعني بنده زر زدم و ايشون تعجب كرد . درباره رشته تحصيليش همونقدر اطلاعات داره كه من درباره رشته خودم . بهم ميگه رشته ات فيزيكه . ميگم نه ديپلم ردي دارم . همه چيز مسخره است . رابطه ايي كه توي تاكسي شكل بگيره و توي صف قسط بانك محكم بشه و راهي نداره جز اينكه با گرمازدگي طرف گرم بشه . از بس تو اين بانك و اون بانك چرخيدم كه حالش بد شد . يه جور كرم بود . ميخواستم ببينم دوباره ميتونم دوست دختر داشته باشم يا نه . ديدم ميتونم وليبعد از دو سال ديگه به مزاجم سازگار نيست . فكر اينكه بتونم به آدم ديگه ايي بگم دوستت دارم برام تهوع آوره . يك ساعت پيش باهاش نادري قرار داشتم . ميخواست كفش بگيره .نرفتم و نشستم بازي انگليس و جاماييكا رو نگاه كردم . نفس كشيدن برام سخت شده . صبحهاكه از خواب بيدار ميشم اولين نفس رو راحت ميكشم . ولي تا موتور مغزم به كار مي افته يك چيزي تو سينه ام گره ميخوره . نفس منه كه گره ميخوره و راه نفسهاي بعدي رو هم ميگيره . خدا كمكم كن . بذار راحت نفس بكشم . خدايا كمك كن بتونم فراموش كنم . ان شا الله هيچكس به درد چه كنم چه كنم دچار نشود .
2 Comments:
Blogger کوچک said...
برات آرزوی آرامش می کنم کاملا می فهمم "تا موتور مغزم به كار مي افته يك چيزي تو سينه ام گره ميخوره . نفس منه كه گره ميخوره و راه نفسهاي بعدي رو هم ميگيره " یعنی چی !

Blogger هديه said...
عجالتاً پاهاتو نعل کن
... !

از شوخي گذشته!
چرا؟