اين خانه سياه است

اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن # تاثير اختران شما نيز بگذرد

Wednesday, October 12, 2005
ياوه هاي يك سانتور

يك ـ اين بخش حيواني من بدجور از وبلاگ نويسي خوشش اومده . ديگه چندان با چت كردن حال نميكنه . چون چندان اهل دموكراسي نيست و در ضمن زورش هم از بخش انساني من بيشتره هر چند روز يكبار مياد و تو وبلاگ من مطلب مينويسه و نميذاره من مطلب همجنس بازي در ادبيات فارسي رو جلو ببرم . شايد براش يه وبلاگ درست كردم و فرستادمش اون جا . البته اگر كاليبر بالا بهم اجازه بده .

دو ـ اين مغزآدم هم چيز عجيبيه . بعضي وقتها چيزهايي رو فراموش ميكنم كه شك برم ميداره نكنه به آلزايمر دچار شده ام و بعضي وقتها هم چيزهايي رو از تو گوشه كناراش در ميارم كه كفم ميبره و احساس خود ايكيو سان بيني بهم دست ميده . امروز از اون روزها بود . مشغول حرف زدن بودم كه يهو اسم آرتميس پيش كشيده شد . اينا در لحضه ايي از بايگاني مغزم بيرون اومد . آرتميس خواهر دوقلو آپولون و دختر زئوس و لتو و الهه باروري است . خيلي با خودم حال كردم تا دو سه بار قربون صدقه خودم نرفتم آروم نشدم . ديروز يكي از دوستام رو ديدم و بعد از ماچ و بوسه و احوالپرسي پرسيدم كه ميثاق جان فوتبال رو چه كار كردي ، طرف چپ چپ نگام كرد و گفت : حالت خوبه . من حسن ام كه از سال بالايي اي دانشگاهتون بودم . با دوست دوران راهنماييم اشتباه گرفته بودمش .كلي به خاطر اين هوش و حواس زهوار درفته ام خجالت كشيدم .

سه ـ‌‌‌‌ عامل زمان چقدر ميتونه تو زندگي ما تاثير گذار باشه . سه ماه پيش فكر ميكردم كه آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب . امروز كه داشتم مطالب وبلاگ قبليم رو ميخوندم به نظرم رسيد كه چقدر اون موقع اشتباه ميكردم . فهميدم اون موقع كه فكر ميكردم بالاتر از سياهي رنگي نيست چه خبطي كرده بودم . بالاتر از سياهي ، سياه تر قرار داره . ياد باد آن روزگاران ياد باد

چهار ـ چند وقته كه وبلاگ جديدي كشف نكرده ام . چند تا وبلاگ هست كه تمام مطالبشون رو خونده ام .بيشترشون رو دير كشف كردم ولي از روي آرشيو تونستم تمام وبلاگشون رو بخونم . نميدونم چرا . ولي تمام اين وبلاگها نويسنده شون از اون جنس خوبه هستند . حالا يا تمايلات گلديسي و گلنوازي درمن بسيار شديده يا اينكه دخترها نسبت به ما پسرها وبلاگ نويسهاي بهتري هستند . آرشيو يك وبلاگ رو خوندن اين خوبي رو داره كه در عرض يك روز شما سير زندگي ، احساسات و غم و شاديهاي يك آدم رو دنبال ميكنيد . اولين وبلاگي كه كشف كردم خورشيد خانم بود كه الان تو آمريكاست و داره درسش رو ادامه ميده . دومين وبلاگ وبلاگ شيداست كه اونو همزمان با تولد وبلاگ قبليم پيدا كردم .تقريبا ميشه گفت كه خودم بزرگش كردم . (خدا كنه اين مطلب رو نخونه ،اگر بخونه ممكنه كتكه رو بخورم . ) اما سومين وبلاگ وبلاگ نازلي كاموري بود .. دختري با دل و جرات وتابو شكن . جالب ترين آدمي كه باهاش چت كردم همين نازليه و اين آخرين كشف منه كه البته مربوط ميشه به يكماه پيش .

پنج ـ.اين دوروزه دارم مباحثات پلاگيوس و اگوستين رو درباره مفهوم گناه ازلي ميخونم . مطابق نطريات اگوستين كه در حال حاضر مورد قبول كليسا هست ‌كودكاني‌كه‌غسل‌تعميد داده‌نشده‌اند، ‌مشمول‌نفرين‌ميشوند . و گناه آدم به طور سلسله وار تمام اولاد اون رو كه بعد از هبوط بر روز زمين به دنيا امدند آلوده كرده . و چاره پاك شدن از گناهان هم مسيحي شدنه . پلاگيوس مخالف اين نظر بوده و نظراتش تقريبا مطابق نظرات اختيار گرايان در بحث جبر و اختياره . من خودم با اينكه مسلمان خوبي نيستم ولي هر وقت كه اعتقادم به اسلام ضعيف ميشه انجيل ميخونم و دوباره مسلمان ميشم . متاسفانه كساني كه به اسم اسلام به چاپيدن و استثمار و استحمار مردم مشغولند هيچ وقت براشون مهم نيست كه اعمالشون چقدر در بدبين كردن مردم نسبت به اسلام موثره . امروز شنيدم اعضاي يك فاميل همه با هم مسيحي شده اند . به نظر من سخت ترين كار در زندگي هر آدم تغيير دين و عوض كردن اعتقادشه . اعتقاداتي كه با گوشت و خون ما آميخته گشته . خيلي دوست دارم بدونم اعضاي اين خانواده چه طور بچه هاشون رو مسيحي كردند ؟ آيا با دليل بوده يا با اجبار ؟ ما ها چه طور مسلمان شديم . با دليل يا به طور موروثي ؟ چند درصد از ما مسلمان ژنتيكي نيستيم ؟

شش ـ هدفون رو گذاشتم تو گوش و صدا رو تا آخرين حد بالا برده ام . رضا صادقي داره ميخونه .اسمت رو پاك كردم از تو دفترهام / بيخودي قسم نخور ديگه سخته برام / ... و الي آخر . كسي نميدونه اين آهنگ رواز كجا ميشه دانلود كرد

هفت ـ به اينترنت وصل ميشم . و مسنجر رو باز ميكنم . سرعت پايينه و بايتها جون ميكنند تا به كامپيوترم برسند . بالاخره مسنجر باز ميشه . نفس تو سينه حبس . يك ، دو ، سه ، تا آف لاينها بيان بالا . ولي نيست . آف لايني كه بايد باشه و نيست مثل خنجر تو چشمم فرو ميره . پوزخند هميشگي رو لبم ميشنه و دي سي ميكنم

هشت . از جمله كتابهاي مقدس براي من كتاب ( فارست گامپ دنياي يك ساده دل ) است . هر چند وقت يكبار خوندنش از جمله فرائضه . اين قسمت يه تيكه از نامه دن به فارست گامپه وقتي فارست وسط جنگ ويتنامه
نه .... اين جنگ من و تو نيست رفيق ـ من ديگه از از اين جريان اومدم بيرون و مطمئنم تو هم به زودي ازش خلاص ميشي . سوال مهم و حياتي اينه كه بعد از اين چكار خواهي كرد ؟ به عقيده من تو به هيچوجه عقب افتاده نيستي . شايد درمقياس و ميزان امتحانها و قضاوت احمقها ، تو در طبقه اي خاص قرار بگيري ، ولي در اعماق وجودت من اون جرقه نوراني كنجكاوي كه در ژرفاي مغزت ميدرخشه رو ديدم . در جريان زمان قرار بگير دوست من ، و در حالي كه داري در آن پيش ميري كمال استفاده رو ازش بكن . با كوته بيني ها و ناداني ها بجنگ و هرگز مايوس و تسليم نشو . تو آدم خوبي هستي فارست ، وقلب پاكي داري
دوست تو دن

ده ـ
سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
با شب خلوت به خانه مي روم
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماندسرانجام
چشمانم را اشك پر كرده است

يازده ـ خداحافظ