ساعت پنج ونيم صبح و من هنوز بيدارم . به قول هايده مستي ام درد منو ديگه دوا نميكنه . فكر، فكر ، فكر . داره مغزم منفجر ميشه از اين همه فكري توش بالا و پايين ميپره . لعنت به دانشگاه ، لعنت به هرچي استاده از خوبش گرفته تا بدش . لعنت به درس كه همه زندگيم رو خراب كرد و آرزوهام رو بر باد داد و حالا به خاطر بيشرفي يه مشت استاد بي همه چيز بايد به ضرب و زور دياز پام و كلرو ودياز پوكسايد بخوابم . لعنت خدا به اون روزي كه متولد شدم و تمام روزهايي كه زندگي كردم و روزي كه ميميرم . به اميد مرگ . شايد به آرامش برسم