<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707</id><updated>2011-04-21T13:13:20.678-07:00</updated><title type='text'>اين خانه سياه است</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>49</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-114935252415857638</id><published>2006-06-03T09:33:00.000-07:00</published><updated>2006-06-03T09:35:24.180-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; دوباره ساكن همين جا شده ام . اين خانه سياه است انگاري تفالي بود از آينده . كمبود اينترنت بد جوري محسوس شده . دوست دارم وصل بشم به اينترنت ولي نمي تونم . فعلا بايد كافي نتي اموراتمون رو بگذرونم . در عرض چهار روز دو كيلو وزن كم كرده ام. از صدقه سري معده ضعيف ، بي خوابي ، و پياده روي . حدقه چشمم درد ميكنه از بس نخوابيده ام و اين دو روزه تو توالت عق زده ام . ميترسم يه وقت موقع عق زدن از جاش در بياد و بيوفته تو سوراخ توالت . حالا خر بيار و باقالي بار كن . راستي اگر اين طور بشه و من چشمم رو از سوراخ مستراح در بيارم ، چون رطوبت داره مطمئنا نجس ميشه . حكم نماز خواندن با چشم نجس چيه ؟  حالا كه دو كيلو دو وزن كم ميكنم ميخواهم  رژيم بگيرم . رژيم گرفتن هم براي من شده يه نوع مبارزه منفي كردن . راستي يه سوال ديگه هم دارم . ميگويند  موجودات زنده بر اساس نيازهاشون دچار تغييرات در بدنشون ميشوند . پس چرا من كه اينهمه پياده روي ميكنم سم در نمي آورم . . من سم ميخواهم .   ديروز داشتم فكر ميكردم كه چه خوبه روحم رو فاحشه كنم  و كردم . بهش ميگم از چي من خوشت اومده . ميگه از ريش زير لبت . خدا رو شكر يكي پيدا شد و معيارهاي زيبا شناسي رو تكون داد . زيادي نظرش پست مدرن بود . دارم همين طور از بالا به سمت پايين تنه دچار جذابيت ميشوم . يك زماني يه نفر از چشمم خوش اومد . اين يكي از ريش زير لبم خوشم اومده . اگر در آينده   گردي ناف و چرك لاي انگشت پاهام هم به كار بيايند من تعجب نميكنم  . دانشجوي فيزيكه . يه خورده با هم درباره كوانتم صحبت كرديم . يعني بنده زر زدم و ايشون تعجب كرد . درباره رشته تحصيليش همونقدر اطلاعات داره كه من درباره رشته خودم . بهم ميگه رشته ات فيزيكه . ميگم نه ديپلم ردي دارم . همه چيز مسخره است . رابطه ايي كه توي تاكسي شكل بگيره و توي صف قسط بانك محكم بشه و راهي نداره جز اينكه با  گرمازدگي طرف گرم بشه . از بس  تو اين  بانك و اون بانك چرخيدم كه حالش بد شد . يه جور كرم بود . ميخواستم ببينم دوباره ميتونم دوست دختر داشته باشم يا نه . ديدم ميتونم وليبعد از دو سال ديگه به مزاجم سازگار نيست . فكر اينكه بتونم به آدم ديگه ايي بگم دوستت دارم برام تهوع آوره . يك ساعت پيش باهاش نادري قرار داشتم . ميخواست كفش بگيره .نرفتم و نشستم بازي انگليس و جاماييكا رو نگاه كردم . نفس كشيدن برام سخت شده . صبحهاكه از خواب بيدار ميشم اولين نفس رو راحت ميكشم . ولي تا موتور مغزم به كار مي افته يك چيزي تو سينه ام گره ميخوره . نفس منه كه گره ميخوره و راه نفسهاي بعدي رو هم ميگيره . خدا كمكم كن . بذار راحت نفس بكشم . خدايا كمك كن بتونم فراموش كنم . ان شا الله هيچكس به درد چه كنم چه كنم دچار نشود . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-114935252415857638?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/114935252415857638/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=114935252415857638' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114935252415857638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114935252415857638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2006/06/blog-post_03.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-114918109313003921</id><published>2006-06-01T09:56:00.000-07:00</published><updated>2006-06-01T09:58:13.163-07:00</updated><title type='text'>قفسی خواهم ساخت</title><content type='html'>دهنم مزه زهر مار ميده . نگاهم ميره سمت ساعت كامپيوتر . دوازده ظهر چهارشنبه يازده دي هفتاد و هشت رو نشون ميده . يازده دي هفتاد و هشت چه كار ميكردم . يادم نمي ياد . احتمالا يله بودم تو خيابون . از ياهو مسنجر ميترسم . برام پراز خبرهاي بده . آي دي اش رو از مسنجرم پاك ميكنم . ركورد نخوابيدن رو بالاخره شكستم . بعد از  پنجاه و شش ساعت امروز ظهر تقريبا بي هوش شدم . بدون خواب و بدون كابوس. جلو چشمم همه چيز سياه بود . حيف فقط چهار ساعت دوام آورد اين بيهوشي . لعنت به خودم. چرا نمي تونم ببخشم . چرا نميتونم به قضا رضا بدهم . مونده ام معطل كه تا كي بايد پدر خودم رو در بيارم . خوبي اينجا اينه كه كسي سراغش نمي ياد .هر چند كه اون يكي جا رو هم پر كرده ام از عنعناتي . خدا جرات بهم بده . براي سوزاندن عكسش و پاك كردن فيلم عروسي . دستم نميره از بين شون ببرم. حوصله نوشتن رو هم ندارم . كافي نت رفتن هم برام شده عذاب . برم ببينم نيما كجاست . اين آخرين ساعتهاي با هم بودن رو هم باهم بگذرونيم . جهان داره ميخونه : چند سال ديگه بايد بشينم ، پر پر شدن عمر رو ببينم . بعد ادامه ميده ميگن حال خوشيه وقتي كه مستي. نه برادر جان به قول معروف مستي هم درد منو ديگه دوا نميكنه ، غم با من زاده شده منو رها نميكنه . خدا ديگه رل هم نميتونم بازي كنم . نيما ديشب پيشم بود . قليوني چاق كردم و نشستيم . اينقدر هاج و واج نگاهش كردم كه بنده خدا جا خورد . مامان هم ميگه چته . چي بهش بگم . بيحوصله بودن هم ديگر حناش رنگي نداره . نميدونم . من دارم بقيه رو رنگ ميكنم يا خودم رو . خدا بين زمين هوام . خودت محكم نگهم دارتا با  سر از بالا نخوردم زمين . تو موندي برام . لطفا جايي نرو و در دسترس باش .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-114918109313003921?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/114918109313003921/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=114918109313003921' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114918109313003921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114918109313003921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='قفسی خواهم ساخت'/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-114474468430442530</id><published>2006-04-11T01:35:00.000-07:00</published><updated>2006-04-11T01:38:04.316-07:00</updated><title type='text'>در وادي صفرو يك</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ما آدم مجازيها بند ناف حياتمان وصل شده به نوشتن . تا زماني كه بنويسيم زنده ايم . چند روزي كه ننويسيم در علايم حياتي مان اختلال به وجود مي آيد . چند روز هم كه از آن چند روز كذايي بگذرد بسته به موقعيتمان ممكن است سكته ايي از نوع قلبي گريبان ما را بگيرد يا بازهم بدتر از آن ياخته ايي شيطان در مسير رفت و آمد خون به مغز استراحتكي كند .  دكترها ميتوانند شهادت بدهند كه اين چرت كوتاه ممكن است به فلج يك نيمه از بدن بيانجامد و يا به كما بفرستدمان . مثل هر كما رفته ايي چند روز اول عزيزيم . همان طور كه در بيمارستان اقربا و منسوبين پاشنه در آي سي يو را از جا ميكنند در وبلاگستان ساكنان محترم نظرات وبلاگ را آباد ميكنند و ابراز تاسف خود را از فاجعه ننوشتن آدم  مجازي به سمع و نظر جهانيان ميرسانند . اگر كمايتان عميق باشد پس از چند روز حوصله فاميل را  سر ميبريد . ملت بيكار نيستند كه در انتظلر زنده ماندن شما بمانند .معمولا مريض را به تخمشان حوالت ميدهند و به زندگي خود بر ميگردند . وقتي علي بماند و حوضش يعني اينكه صداي پاي عزراييل را بايد به گوش جان شنيد . امان از فراموشي . در دوزخ دانته فراموشي از عذابهاست . (اينان اميدي به مرگ ندارند، زندگي پر فلاكتشان درينجا چنان پست است كه جملگي آرزوي هر سرنوشتي را به جز آن را دارند . دنياي زندگان يادي از ايشان در دل نگه نميدارد . رحمت و عدالت الهي نيز آنان را ناديده ميگيرد . درباره اينان سخن نگوييم . فقط بنگر و بگذر) عذاب سهمگيني است فراموش شدن . چون فراموش شويد زنده يا مرده تان ، حقيقي يا مجازي بودنتان ، آقا و بنده بودنتان يكي است . قدم به وادي سياه نيست شدگان گذاشته ايد . از آخرين نوشته تان ماهي كه بگذرد ديگر دوستان حتي به فاتحه ايي هم مهمانتان نميكنند . مگر گاهي خودتان سري به خودتان بزنيد و آثار دوره رونق را ببينيد و خاطره ايي را مرور كنيد .&lt;br /&gt;روزگار غريبي است نازنين . چند ماه  پيش دنيا بر من تنگ شد . چنان تنگ كه ضربان قلبم را به جنون مبتلا كرد . شد آنچه نبايد ميشد . به وادي فراموش شدگان سرازير شدم . قرار شد كه تا دنيا را عوض نكرده ام و تا روزي كه همچون يعقوب پشت خدا را به زمين نمالانده ام در اين وادي مقدس قدم نگذارم . حاصل ممزوج شدن بلغم و سوداي من بود آن نوشته . حال برگشته ام . خدا حتي مرا به پشه ايي هم نگرفت چه برسد به اينكه بخواهد با من دست و پنجه نرم كند . دور دنيا آنقدر تند بود كه مثل مني نميتوانست كندش كند . دنيا همان دنياست . بدتر از قبل نشده باشد ، بهتر هم نشده است .  اما ، من  ، نه منم . خودم ميدانم چه شده ام وخداي من . من ميدانم چه كرده ام با خود و پرودگار من . دوباره ميخواهم اينجا باشم تا پنجره ايي باشد كه من از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم .&lt;br /&gt;اين خاانه سياه است احتياج به تعمير دارد . آرشيو ندارد . كانتر ندارد . نظر خواهي اش از نوع ماقبل تاريخ بلاگر است . فاقد بلاگ رولينگ براي ياد ياران كردن است . همه اينها را ندارد كه بايد داشته باشد . اين نوشته را هم كم داشت . براي اينكه به ديار زندگان يادآوري كند روزي روزگاري نواي باربد از اين روزن به گوش ميرسيد . اين دو نوشته جايگزين آخرين نوشته اين وبلاگ شد . كابوسم را به صورت ثبت موقت درآوردم تا فقط محض ياداوري ، بتوانم گاه گداري سراغي ازش بگيرم .&lt;br /&gt;شوك اول و دوم هر دو بي اثر بودند . شوك سوم اثر كرد . خطوط حيات زندگي مجددا منكسر شد . خط زندگي آدم مجازيها با نوشتن و بالا و پايين رفتن در ليست بلاگ رولينگ شكسته ميشود . شكسته شدني كه ممد حيات است و مفرح ذات . باشد كه هيچوقت در وادي فراموش شدگام قدم نزنيد . و خط حياتتان هيچوقت صاف و مستقيم نشود . چه آن خط  ، خط قلب خود حقيقي شما باشد و چه خط عمر آدمكي مجازي كه شما در وادي صفر و يك ساخته ايد . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-114474468430442530?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/114474468430442530/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=114474468430442530' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114474468430442530'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114474468430442530'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2006/04/blog-post_11.html' title='در وادي صفرو يك'/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-114459412443983924</id><published>2006-04-09T07:46:00.000-07:00</published><updated>2006-04-09T07:48:44.440-07:00</updated><title type='text'>سگ كشي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سگ حيوان وفاداريست . آنقدر وفادار كه از ياد نميبرد چهره احسان كننده را . احساني ناچيز ، در حد خشكه ناني بيات . سگ حيوان وفاداريست ولي دنياي سگي پر از بي وفاييست . دنياي سگي دو رنگ دارد . سياه وسياه تر . اولي سياهي است از جنس رنگ .رنگي كه در انتهاي پاييز بر روي ذغال مي ماند. درست تر انست كه بگوييم سياهيي روشن است و ديگري سياهي تيره . از جنس قلب . در دنياي سگي ، سگ رنگ اول را ميبيند و ميدرد . ولي رنگ دوم را نه ميبيند و نه شامه اش توان استشمامش دارد . پس جذبش ميشود . سگ مجذوب سياهي ديگر هرچه شود سگ نميشود . به كلامي ديگر به سياهي اندرون ميشود و هيولا بيرون مي آيد . از هيولا بايد حذر كرد . افلا يعقلون . حيف از وفاداري ديوانه وار و سگي من در دنياي بي وفايي . در دنياي سياه تيره&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-114459412443983924?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/114459412443983924/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=114459412443983924' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114459412443983924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/114459412443983924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='سگ كشي'/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112921061881217687</id><published>2005-10-13T06:34:00.000-07:00</published><updated>2005-10-13T06:36:58.820-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="174" src="http://www.fotothing.com/photos/fed/feda2bd8932c11b7a3d3d7d884134188.jpg" width="176" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;اين خانه سياه است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;از صداي سياوش قميشي خوشم مي ياد . و عاشق آهنگ طلوعش هستم . اون شروع آهنگ كه آدم احساس ميكنه صداي زوزه يه گرگ زخمي رو تبديل به نت كردند و در شروع آهنگ گذاشتند..بگذريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالا پير وومه رو نميشناسيد . بازيكن تيم فوتبال كامرون كه چند روز پيش در دقيقه نود پنالتي تيمش رو خراب كرد و مانع صعود كامرون به جام جهاني شد . پيرپنج سال پيش در فينال المپيك پنالتي مشابه ايي رو به گل تبديل كرده بود و قهرمان المپيك شده بود . مرز بين محبوب بودن تا منفور بودن به همين باريكيه . در چند صدم ثانيه كه توپ غلطيد و تير دروازه تيم مصر مانع گل شدن توپ شد ، وومه از عرش به فرش سقوط كرد . سعادت و شقاوت همه ما در گرو ثانيه هاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم سيگار ميخواد . دوسال از آخرين سيگارهايي كه كشيدم ميگذره . يه ميل وحشتناك به وجودم چنگ ميزنه كه برم سيگار بكشم . يك ساعت تا اذان مونده . برم مسجد نماز بخونم بعدش ميتونم با خيال راحت يه پاكت سيگار از هر نوعش باشه بخرم بشينم پاش تا تمام بشه . دلم هوايي شده كه برم كنار كارون تو تاريكي بشينم و بيست نخ سيگار رو آتيش به آتيش روشن كنم . و فكر كنم . و بعدا پياده برگردم خونه و ساعت دوازده شب برسم خونه و بخوابم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. دلم آرامش ميخواد . قرآن رو باز ميكنم .نوشته استعينوا بالصبر و الصلاة . . خدا چرا فراموشم كردي . بايد قرآن بخونم . ياد آخرين لحظات زندگي مسيح ميافتم .زماني كه براي دعا كردن به همراه پطرس ، يعقوب و يوحنا به باغ جتسيماني رفت . در حالي كه غم و اندوه تمام وجود اورا فراگرفته بود . * رو به ايشان كرد و گفت : من از شدت حزن و غم در آستانه مرگ هستم . شما اينجا بمانيد و با من بيدار باشيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس كمي دورتر رفت و بر زمين افتاد و چنين دعا كرد : پدر اگر ممكن است اين جام رنج و عذاب را از مقابل من بردار ، اما نه به خواهش من بلكه به خواست تو .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه نزد سه شاگردش برگشت و و ديد كه در خوابند . صدا زد : پطرس نتوانستي حتي يك ساعت با من بيدار بماني؟ بيدار بمانيد و دعا كنيد تا وسوسه بر شما غلبه نكند . روح انسان ميخواهد آنچه را درست است انجام دهد ، اما طبع بشري او ضعيف است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز ايشان را گذاشت و رفت و چنين دعا كرد : پدر ، اگر ممكن نيست اين جام را از مقابل من برداشته شود ، پس آن را مينوشم . آنچه خواست توست بشود (متي 16: 38 تا 43 )1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد قرآن بخونم . بايد دوباره آيه رو ببينم . اون آيه كه نوشته استعينوا بالصبر و الصلاة .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساوش قميشي داره ميخونه . احساس ميكني كه يه گرگ داره زوزه ميكشه . اون گرگ تو وجود ماست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;/ قد هزار تاپنجره تنهايي آواز مي خونم / دارم با كي حرف مي زنم نمي دونم نميدونم / اين روزا دنيا واسه من از خونه مون كوچيك تره . / كاش ميتونستم بخونم قد هزارتا پنجره / طلوع من طلوع من وقتي غروب پر بزنه موقع رفتن منه &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112921061881217687?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112921061881217687/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112921061881217687' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112921061881217687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112921061881217687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/10/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112910645340642177</id><published>2005-10-12T01:36:00.000-07:00</published><updated>2005-10-12T01:40:53.420-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;ياوه هاي يك سانتور&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يك ـ اين بخش حيواني من بدجور از وبلاگ نويسي خوشش اومده . ديگه چندان با چت كردن حال نميكنه . چون چندان  اهل دموكراسي نيست و در ضمن زورش هم از بخش انساني من بيشتره هر چند روز يكبار مياد و تو وبلاگ من مطلب مينويسه و نميذاره من مطلب همجنس بازي در ادبيات فارسي رو جلو ببرم . شايد براش يه وبلاگ درست كردم و فرستادمش اون جا . البته اگر كاليبر بالا بهم اجازه بده .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ـ اين مغزآدم هم چيز عجيبيه . بعضي وقتها چيزهايي رو فراموش ميكنم كه شك برم ميداره نكنه به آلزايمر دچار شده ام و بعضي وقتها هم چيزهايي رو از تو گوشه كناراش در ميارم كه كفم ميبره و احساس خود ايكيو سان بيني بهم دست ميده . امروز از اون روزها بود . مشغول حرف زدن بودم  كه يهو اسم آرتميس پيش كشيده شد . اينا در لحضه ايي از بايگاني مغزم بيرون اومد .  آرتميس  خواهر دوقلو آپولون و دختر زئوس و لتو  و الهه  باروري است  . خيلي با خودم حال كردم تا دو سه بار قربون صدقه خودم نرفتم آروم نشدم . ديروز يكي از دوستام رو ديدم و بعد از ماچ و بوسه و احوالپرسي پرسيدم كه ميثاق جان فوتبال رو چه كار كردي ، طرف چپ چپ نگام كرد و گفت : حالت خوبه . من حسن ام كه از سال بالايي اي دانشگاهتون بودم .  با دوست دوران راهنماييم اشتباه گرفته بودمش .كلي به خاطر اين هوش و حواس زهوار درفته ام خجالت كشيدم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه ـ‌‌‌‌ عامل زمان چقدر ميتونه تو زندگي ما تاثير گذار باشه . سه ماه پيش فكر ميكردم كه آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب . امروز كه داشتم مطالب وبلاگ قبليم رو ميخوندم به نظرم رسيد كه چقدر اون موقع اشتباه ميكردم . فهميدم اون موقع كه فكر ميكردم بالاتر از سياهي رنگي نيست چه خبطي كرده بودم . بالاتر از سياهي ، سياه تر قرار داره . ياد باد آن روزگاران ياد باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار ـ چند وقته كه وبلاگ جديدي كشف نكرده ام . چند تا وبلاگ هست كه تمام مطالبشون رو خونده ام .بيشترشون رو دير كشف كردم ولي از روي آرشيو تونستم تمام وبلاگشون رو بخونم . نميدونم چرا . ولي تمام اين وبلاگها نويسنده شون از اون جنس خوبه هستند  . حالا يا تمايلات گلديسي و گلنوازي درمن بسيار شديده يا اينكه دخترها نسبت به ما پسرها  وبلاگ نويسهاي بهتري هستند . آرشيو يك وبلاگ رو خوندن اين خوبي رو داره كه در عرض يك روز شما سير زندگي ، احساسات و غم و شاديهاي يك آدم رو دنبال ميكنيد . اولين وبلاگي كه كشف كردم &lt;a href="http://www.khorshidkhanoom.com/"&gt;خورشيد خانم&lt;/a&gt; بود كه الان تو آمريكاست و داره درسش رو ادامه ميده . دومين وبلاگ وبلاگ &lt;a href="http://www.sheyda1360.blogfa.com/"&gt;شيدا&lt;/a&gt;ست كه اونو همزمان با تولد وبلاگ قبليم پيدا كردم .تقريبا ميشه گفت كه خودم بزرگش كردم . (خدا كنه اين مطلب رو نخونه ،اگر بخونه ممكنه كتكه رو بخورم . ) اما سومين وبلاگ وبلاگ &lt;a href="http://sibiltala.blogspot.com/"&gt;نازلي كاموري&lt;/a&gt;  بود  .. دختري با دل و جرات وتابو شكن . جالب ترين آدمي كه باهاش چت كردم همين نازليه و &lt;a href="http://paaeezan.blogspot.com/"&gt;اين&lt;/a&gt; آخرين كشف منه كه البته مربوط ميشه به يكماه پيش .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج ـ.اين دوروزه دارم مباحثات پلاگيوس و اگوستين رو درباره مفهوم گناه ازلي ميخونم .  مطابق نطريات اگوستين كه در حال حاضر مورد قبول كليسا هست ‌كودكاني‌كه‌غسل‌تعميد داده‌نشده‌اند، ‌مشمول‌نفرين‌ميشوند . و گناه آدم به طور سلسله وار تمام اولاد اون رو كه بعد از هبوط  بر روز زمين به دنيا امدند آلوده كرده . و چاره پاك شدن از گناهان هم مسيحي شدنه . پلاگيوس مخالف اين نظر بوده و نظراتش تقريبا مطابق نظرات اختيار گرايان در بحث جبر و اختياره . من خودم با اينكه مسلمان خوبي نيستم ولي هر وقت كه اعتقادم به اسلام ضعيف ميشه انجيل ميخونم و دوباره مسلمان ميشم . متاسفانه كساني كه به اسم اسلام به چاپيدن و استثمار و استحمار  مردم مشغولند هيچ وقت براشون مهم نيست كه اعمالشون چقدر در بدبين كردن مردم نسبت به اسلام موثره . امروز  شنيدم اعضاي يك فاميل همه با هم مسيحي شده اند . به نظر من سخت ترين كار در زندگي هر آدم تغيير دين و عوض كردن اعتقادشه . اعتقاداتي كه با گوشت و خون ما آميخته گشته . خيلي دوست دارم بدونم اعضاي اين خانواده چه طور بچه هاشون رو مسيحي كردند ؟ آيا با دليل بوده يا با اجبار ؟  ما ها چه طور مسلمان شديم . با دليل يا به طور موروثي  ؟ چند درصد از ما مسلمان ژنتيكي نيستيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش ـ هدفون رو گذاشتم تو گوش و صدا رو تا آخرين حد بالا برده ام . رضا صادقي داره ميخونه .اسمت رو پاك كردم از تو دفترهام / بيخودي قسم نخور ديگه سخته برام / ... و الي آخر . كسي نميدونه اين آهنگ رواز كجا ميشه دانلود كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت ـ به اينترنت وصل ميشم . و مسنجر رو باز ميكنم . سرعت پايينه و بايتها جون ميكنند تا به كامپيوترم برسند . بالاخره مسنجر باز ميشه . نفس تو سينه حبس . يك ، دو ، سه ، تا آف لاينها بيان بالا . ولي نيست . آف لايني كه بايد باشه و نيست  مثل خنجر تو چشمم فرو ميره  . پوزخند هميشگي رو لبم ميشنه  و دي سي ميكنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت . از جمله كتابهاي مقدس براي من كتاب ( فارست گامپ دنياي يك ساده دل ) است . هر چند وقت يكبار خوندنش از جمله فرائضه . اين قسمت يه تيكه از نامه دن به فارست گامپه  وقتي فارست وسط جنگ ويتنامه&lt;br /&gt; نه .... اين جنگ من و تو نيست رفيق  ـ  من ديگه از از اين جريان اومدم بيرون و مطمئنم تو هم به زودي ازش خلاص ميشي . سوال مهم و حياتي اينه كه بعد از اين چكار خواهي كرد ؟ به عقيده من تو به هيچوجه عقب افتاده نيستي . شايد درمقياس و ميزان امتحانها و قضاوت احمقها ، تو در طبقه اي خاص قرار بگيري  ، ولي در اعماق وجودت من اون جرقه نوراني كنجكاوي كه در ژرفاي مغزت ميدرخشه رو ديدم . در جريان زمان قرار بگير دوست من ، و در حالي كه داري در آن پيش ميري كمال استفاده رو ازش بكن . با كوته بيني ها و ناداني ها بجنگ و هرگز مايوس و تسليم نشو . تو آدم خوبي هستي فارست ، وقلب پاكي داري&lt;br /&gt;دوست تو     دن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده ـ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  با شب خلوت به خانه مي روم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; خلوت شب آنها را دنبال مي كند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; من او را به جاي همه بر مي گزينم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; و او مي داند كه من راست مي گويم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; او همه را به جاي من بر مي گزيند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; بر گزيننده ي دروغها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  صداي گامهاي سكوت را مي شنوم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  سكوت گريه كرد ديشب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; سكوت به خانه ام آمد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  سكوت سرزنشم داد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  و سكوت ساكت ماندسرانجام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  چشمانم را اشك پر كرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;يازده ـ خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112910645340642177?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112910645340642177/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112910645340642177' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112910645340642177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112910645340642177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/10/blog-post_12.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112881385199400959</id><published>2005-10-08T16:15:00.000-07:00</published><updated>2005-10-08T16:35:27.446-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;سياحت غرب : اپيزود دو ـ قسمت آخر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در برگه ترخيص از جهنم در جلوي علت مرخصي نوشته بود برگذاري مراسم ترحيم . از دروازه جهنم ميزنم بيرون .چند مليون سال نوري تا زمين راهه . پياده شروع ميكنم به گز كردن . چند دقيقه بعد تو خونه ام .&lt;br /&gt;زماني كه زنده بودم دردسر بودم حالا هم كه مردم بازهم دردسرهايي كه درست ميكنم تمامي نداره . بر سر متني كه بايد در مسجد درباره من خونده بشه و متن اعلاميه كه بايد در كوچه و خيابان زده بشه بين اقوام جنگ سختي گرفته بشه . از اونجا كه در زتدگي عاري از هر هنري بوده ام عقلاي فاميل جلسه گذاشتند كه چطوري از من آدمي مطابق با شونات فاميل بسازند . عمه ام گفت : مگه از روي نعش من رد بشين بذارم برادر زاده ام رو بدون مدرك بفرستيد اون دنيا . چه طور پسر سكينه خياط كه سيكل ردي بود وقتي مرد شد آقاي مهندس و سكينه شد مادر آقاي مهندس ولي مال ما مدرك نداشته باشه . تا سه تا دكتراي جامعه شناسي هاروارد و آكسفورد از توش در نيارم ولتون نميكنم .مگه آبروم رو از توي جوب پيدا كردم . و بعد از ترس آبرويي كه فردا ممكنه به علت بي سوادي من جلوي زري دلاك و خاتون رخت شور ازش بره غش كرد . داييم رو به عمه ام كرد و گفت حاج خانم ، اون خدابيامرز از روي درس تصميم كبري هم كه ميخوند، معلم تا سي تا غلط ازش نمي گرفت ولش نميكرد ، حالا شما چه طور ميخوايين دكتر اونم از نوع هارواديش كنيد . درسته كه شهر هرته و لي نه ديگه اينقده . من ميگم بنويسد سردار شهيد و فال فضيه رو بكنيد . عمو كوچيكه كه بعد از ظهري نشه كرده بود و كيفش كوك بود گفت زكي ، اين سردار شهيد شما كه به علت چشم ضعيف از خدمت سربازي معاف شد اگر فردا بفهمند كه چلغوز فاميل به علت زياده روي در خوردن عرق سگي مرده و ما از اين غلطها كرديم كه چوب تو آستينمون ميكنن . خاله ام گفت مينويسيم خلبان بلند پرواز و تيز تك كه آسمان جنوب همواره خاطره دلاوريها يش را به فراموشي نخواهد سپرد . كه صداي خنده از همه بلند ميشه . همين دو ماه پيش بود كه به خاطر ترس از ارتفاع از ديوار خونه افتادم پايين و سرم چهارتا بخيه خورد . چيزي به شروع مجلس ختم نمونده بود . قرار بر اين شد كه مطالب جمع آوري بشه و رو كاغذ بيآد هر چه بادا باد . هنوز تك تك كلماتي كه در مدح من نوشته بودن در ذهنمه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحبت از پژمردن یک برگ نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتگو از مرگ انسانیت است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرحوم سردار شهيد خلبان دكتر مهندس باربد در سال يكهزار و سيصد و پنجاه ويك ديده به جهان گشود . از همان اوان كودكي بارقه نبوغ از ناصيه بلندش هويدا بود . در سن سه سالگي تلمذ را در محضر بزرگترين اساتيد دوران آغاز كرد . در سن ده سالگي در حالي كه به تصديق اساتيد دانشگاهي يگانه دوران و نادره زمان بود موفق به گرفتن ديپلم با معدل عالي و قبولي در كنكور رشته هاي پزشكي و مهندسي به صورت توامان با رتبه ممتاز گرديد . در دوران تحصيل در حالي كه اندكي بيش ا زده سال از عمر گهربارش نميگذشت با كشف قانون نسبيت انيشتن لرزه بر اركان علم انداخت كه تا به امروز شاهد تبلور و روشنايي كشف بزرگ آن تالي بو علي سينا هستيم . سرانجام در سن پانزده سالگي موفق به اخذ دكتري در رشته هاي راه و ساختمان ، كسب پي اچ دي در رشته جامعه شناسي انسان پالئوليتيك ، احراز كرسي دپارتمان زبانهاي هندو اروپايي دانشگاه بنگالور و كسب دكتري چشم پزشكي با تخصص در اصلاح قرنيه چشم چپ و فوق تخصص جراحي قلب گرديد . به شهادت تاريخ علم كاسه كوچك علوم طاقت درياي مواج دانش آن عزيز را نداشت . در پنج سالگي به علت همكاري با برادران رايت از سازمان ايكائو لقب بزرگ خلبان تمام دوران ها را دريافت كرد . با شروع جنگ تحميلي با خدمت در نيروي زميني ، دريايي ، هوايي سپاه و ارتش و ابراز شجاعت و رشادت در آوردگاههاي نبرد برگ زريني بر دفتر قطور افتخارتش افزود و با كسب درجه ارتشبدي نائل به افتخار بازنشستگي گرديد . در ميادين ورزشي يكتاي دوران بود . كيست كه نقش خاطره دو گلي كه او وارد دروازه استرالياي غاصب و جهانخوار كرد را در ذهن حك نكرده باشد . گلهايي كه موجي از شادي را به ميهن آورد و پس از بيست و چهار سال افتخار صعود به جام جهاني را ارزاني ما كرد . آن فقيد سعيد در طول عمرپر بارش اقدام به تاليف كتب بسياري نمودكه از آن جمله اند : شاهنامه ، كليات سعدي ، ديوان حافظ ، مثنوي معنوي ، بوف كور ، سه قطره خون ،‌آموزش آشپزي رزا منتظمي ،اوديسه ، شاه لير ، جنايت و مكافات ، پرين ويلفرانك ، حنا دختري در مزرعه ، حسني نگو يه دسته گل و... سرانجام پس از عمري افتخار آفريني و رشادت در روز شانزدهم آذر در سالروز ولادتش در حين انجام عمليات فضايي و در حين قدم گذاشتن بر خاك پلوتون هدف تير مستقيم دشمن قرار و در منزل دچار سنگكوب گرديد و به درجه رفيع شهادت نائل گرديد . در اين جا به جاست كه از تمام سران كشوري ، لشگري ، وزرا ، نمايندگان اصناف ، بازاريان ، جامعه ورزشكاران ، دانشگاهيان ، جامعه تهراني هاي مقيم ملاير ، اعراب وطن كرده در مشهد ، هيت نورالاسلام مسجد سليمان ، مداحان ائمه از ايل بختياري ، سنديكاي مهدكودك داران قزوين ، كه در اين مدت از طريق حضوري و يا با چاپ اعلاميه در جرايد و چاپ اطلاعيه شريك غم مان بوده اند صميمانه سپاسگذاركنيم . از خداوند منان آرزوي حضور در مجالس سرور اين بزرگواران را مسئلت داريم .&lt;br /&gt;ستاره رفت و گم شد تو سیاهی / امان از بی کسی! بی تکیه گاهی!/ تو رفتی تا زمین ماتم بگیره / تموم آسمونو غم بگیره / تو رفتی تا زمان مشکی بپوشه / سپیده رخت تاریکی بپوشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهي به پيرهنهاي صورتي ، گلبهي و يشمي صاحب عزا ها مياندازم و ايمان ميارم كه زمان مشكي پوشيده و سپيده رختهاي تاريك به تن كرده .&lt;br /&gt;بي خيال مجلس ختم ميشم . چشم باز ميكنم ميبينم تو پاركم . پاركش به چشمم نا آشنا مياد ولي براي مرده كه ترسي نيست . ميرم رو نيمكتي ميشينيم . كمي دورتر چند نفر نشسته اند و دارند تارهاشون رو كوك ميكنند . نگاهشون ميكنم . مو و ريش بلندشون داد ميزنه كه درويشند . ميرم كه پيششون بشينم كه پام ميره تو زمين .&lt;br /&gt;يه جفت چشم سياه بهم زل زده كه برام آشناست . نگاهش ميكنم . نگام ميكنه . بهش ميخندم ، بهم ميخنده . مياد سمتم . دلم تالاپ تلوپ ميكنه و داره از حلقم در مياد ، به سي سانتي متريم ميرسه كه چشمام سياهي ميره . ولي نمي ايسته و درست از وستم رد ميشه . منگ ميشم . بر ميگردم ميبينم به طرف همون نيمكت ميره و كنار يه آقا پسره ميشينه كه من تا حالا نديده بودمش . اون جزيرهاي سياه وسط اقيانوس شيطون و بازيگوش چشماش به من نگاه نميكرد . به دلم نهيب ميزنم تا ديگه نزنه . چه معني داره كه قلب يك روح اونم روحي كه چند روزه مرده است اين طوري بزنه . خنده ام ميگيره&lt;br /&gt;درويشها زنگ شتر ميزنند . پاهام از زمين در مياد و سبك ميشم . آروم آروم شروع ميكنند و به چهار مضرابش ميرسند .&lt;br /&gt;مي سل سل مي فا فا ر ر فا مي ## سل سل ## فا سل فا فا مي ر ر رفا مي ## ميشم هموزن نتها و باها شون پرواز ميكنم دستم رو بهشون ميگيرم و زخمه مضراب دراويش بلندم ميكنه ميبره تا زميني كه مال خودمه . ميرم تو چاله ام . كرم و سوسك و مورچه از سر و كولم بالا ميره . بوي تعفن مرده چند روز مونده با رايحه تنباكوي دو سيب قاطي شده . بي وجدانها چقدر زود به شش هام رسيدند . ميرم تو قبر در راستاي خودم دراز ميكشم و بدنم رو تو بغل ميگيرم . چقدر دلم براي خودم تنگ شده بود .چقدر تو بغل خودم خوابيدم نميدونم ،كه يهو صداي پا به گوشم ميرسه . سرم رو بلند ميكنم . يه نفر داره مياد . قد بلند ، خوش هيكل با سيبيل پرپشت . بو ميكشم . بوي چاي تازه دم و دود سيگار وينستون مياد . دوتا چشم قهوه ايي وسط يه آرامش غريب كه منو كه از دريچه اونا مي پاد . ميرم تو بغلش و آروم ميشم . كوچيك ميشم . آرام ميشم و آرام ميشم تا اين كه ميخوابم .پر از نرمي ، پر از آرامش . مثل خواب بچه تو بغل گرم و بزرگ پدر . نرم نرم . آرام آرام آرام . هيچ ميشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;پرده افتاد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;صحنه خاموش &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;آسمان و زمين مانده مدهوش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;نقش ها رنگ ها چون مه و دود &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;رفته بر باد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;مانده در پرده گوش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;رقص خاموش فرياد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;پرده افتاد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;صحنه خاموش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;وز شگفتي اين رنگ و نيرنگ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;خنده يخ بسته بر لب&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;گريه خشكيده در چشم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;پرده افتاد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;صحنه خاموش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;و آن نمايش كه همچون فريبنده خوابي شگفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;دل از من همي برد پايان گرفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;و من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;كه بازيگر مات اين صحنه بودم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;چو مرد فسون گشته خواب بند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;كه چشم از شكست فسون برگشايد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;به جاي تماشاگران يافتم خويشتن را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;شگفتا ! كه را بخت آن داده اند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;كه چون من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;تماشاگر بازي خويش باشد ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;وز اين گونه چون من&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;تراشد فريب دل خويشتن را&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;كه آخر رگ جان خراشد ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;بلي پرده افتاد و پايان گرفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;فسونكاري اين شب بي درنگ&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;و من در شگفت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;كه چون كودكان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;بخندم بر اين خواب افسانه رنگ ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;و يا در نهفت دل تنگ خويش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;بگريم بر اندوه اين سرگذشت ؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112881385199400959?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112881385199400959/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112881385199400959' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112881385199400959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112881385199400959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/10/blog-post_08.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112864222872582354</id><published>2005-10-06T16:33:00.000-07:00</published><updated>2005-10-06T16:43:48.766-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;پراكنده گوييهاي يك سانتور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يك ـ كنار پنجره ايستاده بود و به بيرون مينگريست . ماه بدر تمام بود . سر ش را تكان داد . كودكي تمام شده بود .... صداي زينت وكيل از پشت سرش گفت بيا برويم  . انگار عليرغم تمام اشتباهات ، شرارت و گناهاني كه نامش از  انسان بودن است ، شانس ديگري به او داده ميشد . بله اين دفعه شانس آورده بود .&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;پارگراف پاياني كتاب آيات شيطاني )&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نواي ربنا و اذان موذن زاده قاطي بوي شير و طعم خرما بهم ميگه كه شانسي دوباره به من داده شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;است . ماه رمضان ديگه ايي  شروع شد . عجيب است حس و حال اين ماه . صداهايي كه گوش نواز ميشوند . حتي صداي  جزايري  كه سحرها از راديو پخش ميشودو احاديث عربي را با لهجه شوشتري ميخواند . دعاي ابوحمزه ثمالي در سحر و لطافت حرير گونه صداي شجريان دم دماي غروب يكماه ديگه همراه ما خواهد بود . رمضان براي بعضي  دكان است و براي بعضي آبي بر آتش جهنم و بعضي دگرريسماني آويخته از درخت طوبي كه بايد بدان چنگ زد و ازدنيا رها شد . هرچه هستي و رمضان برايت هرچه هست اميدوارم مبارك ايامي را بگذراني . به قول عربها رمضان كريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ـ دوستان خوب از شانسهايي بود كه هميشه در زندگي نصيبم شده . در اين يك هفته شرمنده محبتهاي اين دوستان بودم كه همينجا از همه شون ممنونم . &lt;a href="http://shahabodin.blogfa.com/"&gt;شهاب&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://malemir.blogfa.com/"&gt;ميثاق&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://www.iranroozi.blogfa.com/"&gt;آبدارچي&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://behesht57.blogfa.com/"&gt;تين تين&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.pantheon.blogfa.com/"&gt;حسام&lt;/a&gt; // &lt;a href="http://paaeezan.blogspot.com/"&gt;هديه &lt;/a&gt;، &lt;a href="http://sheyda1360.blogfa.com/"&gt;شيدا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.baharesepid.blogfa.com/"&gt;شقايق&lt;/a&gt; كه يكبار گرگ هار بودنم رو بهم يادآوري كرد و يك بار منو لينكيد . راستي اين دوتا خط مورب رو كه بين اسمها گذاشتم حال كرديد . بين اقايون و خانمها ديوار كشيديم كه خداي نكرده كسي جهنم نره . مرسي تفكيك جنسيتي . احمدي نژاد بزن گاراژ كه من دارم ميام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه ـ يك اتفاق خوب اين هفته در وبلاگشهر افتاد و اون هم اين بود كه ت&lt;a href="http://behesht57.blogfa.com/"&gt;ين تين&lt;/a&gt; بالاخره دست از سر كچل پرشين بلاگ برداشت وبه سمت بلاگفا فرارمغزها كرد . اين جناب تين تين از اون آدمهاي زير و زرنگه كه من دوسالي سعي كردم مخش رو بزنم و بيارمش ب&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;لاگ اسپاتش&lt;/a&gt; كنم ولي چون بچه ام آدم متعهديه احساس ميكرد من ميخوام اغفالش كنم و كاري كنم كه پسر فراري بشه . دو دستي چسبيده بود به اين پرشين بلاگ و ول نميكرد . هر چقدر هم ازراه تهديد و تطميع و متلك پروندن وارد شديم افاقه نميكرد كه نميكرد . ولي منم بيدي نبودم كه با اين بادها بلرزم . سرانجام &lt;a href="http://behesht57.blogfa.com/"&gt;تين تين&lt;/a&gt; رو به كمك رفيق بد و زغال خوب منحرفش كردم وآوردمش از اون ده كوره پرشين بلاگ بيرون . انشاالله تو شهر بلاگفا خوب كار كنه و وضعش خوب بشه بعدا بياد خارج پيش خودم و بلاگ اسپاتي بشه . خداوند همه پرشين بلاگيها رو به راه راست هدايت بفرمايد ( آمين ) ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار ـ بايد شصت و پنج ميليون سال از وفات آخرين دايناسور ميگذشت تا علي آقا پروين هم بفهمه كه  استفاده از علم روز در فوتبال چيز خوبيه و  مدتهاست كه در اروپا براي اينكه تيمي گل نخوره ناموس دروازبان رو به دروازه تيم سنجاق نميكنند بلكه از چيزي به اسم تاكتيك استفاده ميكنند. اين تغيير ذائقه سلطان از ديزي سنگي ناصر ابراهيمي به بيف استروگانف مجيد جلالي را به ملت هميشه در صحنه ايران و مسلمانان فلسطين ، عمان ، اتيوپي ، كنگو و كينشازا ، كوبا ، چين ، كره شمالي علي الخصوص كشور دوست و برادر ونزوئلا تبريك و نهنيت عرض ميكنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج ـ ابي داره زور ميزنه و به هنجره اش فشار مياره اون وقت من بايد خون دماغ بشم . شانس آوردم كه داشت  آهنگ من خالي از عاطفه و خشم رو ميخوند ، اگر خداي نكرده ستاره دنباله دار رو ميخوند ممكن بود واشر پاره كنم و مطلبم بوب گيره . به اين ميگن همذات پنداري . بايد سعي كنم اگر فلافل خوردم و بعد با رفقا رفتيم تو پارك سه ساعت مثل لوكومتيو دود داديم بيرون و قليون كشيديم به خود ابي بيني دچار نشم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش ـ يه قليون دارم آپولو ، سانتريفيوژ (.ان شا الله به ان پي تي نپيونديم وگرنه هر روز البرادعي مياد بهش گير ميده ). خلاصه همان طور كه در بالا اشاره فرمودم ( بازم چهار نفر برام كامنت گذاشتند من چس شدم ) تشريف برده بوديم جاده ساحلي و با جمع ياران فضاي معنوي و معطري رو اونجا درست كرده بوديم . چند تا از اين جيگرهاي مو قشنگ قزوين پسند هم كنارمون نشسته بودند و نسبت به هم ابراز اردت ميكردند از قبيل : زيپ شلوارتيم ، مگستيم ، آفتابه تيم ، رعدوبرقتيم ، تف کن توش شنا کنيم ،باواسيلتيم ،  موي متصل به عضو شريفتيم ( چون زن و بچه مردم از اين جا رد ميشن مجبور شدم سانسورش كنم .) پي پي لای عاج کفشتيم . داشتن حسابي همديگه رو چوب كاري ميكردند و حسابي علاقه شون رونسبت به هم نشون ميدادند .منم كه همه جوره اش رو جز اين مدلي ديده بودم هاج و واج نشسته بودم داشتم كسب فيض ميكردم . از يكيش كلي كيف كردم . ميگم كه شما هم استفاده كنيد .اگر دختر هستيد و با نامزدتون رفتيد بيرون براي ابراز محبت و عشق كاربرد بسيار داره . مثلا اگر فصاي  رمانتيك و تايتانيكيه و پسره بهتون ميگه خيلي دوست دارم  حضور ذهن داشته باشيد و بگيد : منم حبس البولتيم تا پسره حال كنه و سريعا بره دست باباتون رو ماچ كنه و  آمادگيش روبراي  غلامي ابراز بداره . اينها رو دارم ميگم كه اگر كامنت گذاشتيد و گفتيد مرسي چقدر باحالي و بعد جواب دادم حاجي رفتی دستشويی ما رو شستی ، جا نخوريد و به گيرنده هاتون دست نزنيدكه اشكال از فرستنده است . بيخود نيست كه ميگن جلو بچه مواظب حرف زدنتون باشيد  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت ـ يه بسته دستمال كاغذي چپوندم تو دماغم و دارم تايپ ميكنم . اگر مطلبم تو دماغي به نظر مياد ببخشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت - براي كسي بمير كه اگه مردي برات تب كنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه ـ شب خوش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;... ده ـ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;span style="color:#999900;"&gt;مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; دمت گرم و سرت خوش باد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;  تگرگي نيست ، مرگي نيست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; من امشب آمدستم وام بگزارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; حسابت را كنار جام بگذارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; درختان اسكلتهاي بلور آجين&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; غبار آلوده مهر و ماه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt; زمستان است &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112864222872582354?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112864222872582354/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112864222872582354' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112864222872582354'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112864222872582354'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112803189650957511</id><published>2005-09-29T15:08:00.000-07:00</published><updated>2005-09-29T17:25:56.943-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گرگ هاري شده ام &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرزه پوي و دله دو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مي دوم ، برده ز هر باد گرو&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; چشمهايم چو دو كانون شرار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; صف تاريكي شب را شكند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; همه بي رحمي و فرمان فرار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; كرده چون شعله ي چشم تو سياه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آه ، مي ترسم ، آه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; كه تو خود را نگري &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مانده نوميد ز هر گونه دفاع&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  پوپكم ! آهوكم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه نشستي غافل &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  پس ازين دره ي ژرف &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جاي خميازه ي جاويد شده ي غار سياه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  پشت آن قله ي پوشيده ز برف &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; نيست چيزي ، خبري &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; جز فريب دگري&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاك &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منشين با من ، با من منشين &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; در دم اين نيست ولي &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; در دم اين است كه من بي تو دگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; از جهان دورم و بي خويشتنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; پوپكم ! آهوكم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...منشين اما با من ، منشين&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; كه شراري شده ام &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پوپكم ! آهوكم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گرگ هاري شده ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;br /&gt;حداقل يك هفته بايد به خودم  فرصت بدم . تا ببينم كه وراي اين بي قراريها ، اين انتظارهاي اشد من الموت ، اين سو تفاهمها ، شكها و خود جردادنهاي با خود و بيخود و هدر دادنهاي آگاهانه و ناآگاهانه عمر دست يافتني چه هست و من تا الان چه بدست آورده ام . &lt;br /&gt;بايد فكر كنم و تجديدنظر كنم در خيلي از چيزهايي كه به من مربوط  است .بايد فكركنم به رابطهاي افسار گسيخته و احمقانهاي كه برقرار كرده و ساخته ام . ميخوام چند روز از اين نقابي كه براي خودم در اقيانوس صفرو يك ساخته ام خارج شم . يك هفته ايي به خودم استراحت بدم و بدون اينترنت و كامپيوتر سر كنم . دوباره برگردم به همون قالب دوران دبيرستان . وحشي و ديوانه  ، تا بتوانم بدون حب و بغض خودم رو بسنجم و ببينم كجاي كارم ايراد داشته است . كامپيوتر رو هم بفرستم تعطيلات تا نفسي تازه كند . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; كركره وبلاگ و مسنجر  دست كم  تا هفته ايي پايين است . اگر جواب محبتها به تاخير افتاد به بزرگواريتان ببخشيد كه تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112803189650957511?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112803189650957511/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112803189650957511' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112803189650957511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112803189650957511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_29.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112794204827836789</id><published>2005-09-28T14:09:00.000-07:00</published><updated>2005-09-29T02:12:58.970-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;سياحت غرب : اپيزود دو ـ قسمت دوم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حضور مباركتون عارضم كه همين جور بيخيال گوشه قبر خوابيده بودم و داشتم زواياي خانه ابديم رو نگاه ميكردم كه يهو سر و صدايي بلند شد . ديديم نكير و منكر سلانه سلانه دارند تشريف مياورند . از شما چه پنهان تا اون موقع هيچ رقم ملك و فرشته نديده بودم . جلوي پاي اين دو عزيز بلند شدم كه سرم قايم خورد تو سنگ لحد و مثل تف رو زمين پهن شدم. عين سگ ترسيده بودم دوباره خواستم بلند بشم كه منكر گفت : آقا تو رو خدا زحمت نكش و بلند نشو . از اين طرفها رد ميشديم گفتيم بيايم يه سلامي عرض كنيم . يه خورده خيالم راحت شد . گفتم خوب حالاچه فرمايشي داريد ؟منكر گفت والله يه پرسشنامه داريم زحمت بكش جواب بده . گفتم حقيقتش تازه كفنم كرده اند دستام آزادنيست . شما بخون من شفاهي جواب ميدم بعدا زيرش انگشت ميزنم . آقا شروع كردند به خواندن كه بسمه تعالي در راستاي مرحوم شدن فلان بن فلان و...يه نيم ساعتي منو از بند و تبصره و قانونهاي مختلف آگاه كردند تا رسيد به سوال اول . من ربك : از خدا پنهان نيست ،از شما پنهان نباشه چند روز پيش نامه &lt;a href="http://farda.blogfa.com/post-88.aspx"&gt;عمر به يزدگرد&lt;/a&gt; رو خونده بودم .و يه خورده احساس ناسيوناليستي ميكردم . به خيال خودم اومدم اظهار فضل و فضله اي كرده باشم گفتم : استقص كه از او استقصهاي ديگر آمد پديد ** . يهو چشم نكير و منكر چهار تا شد . نكير به منكر گفت اين ميرداماد مگه چند بار مرده ؟ دفتر و دستك شون رو كف زمين ولو كردند و شروع كردند به بررسي . تو دفاتر انديكاتور اين صد سال اخير اسم ميرداماد نبود . براي سده هاي قبل هم بايد نامه نگاري ميشد با بايگاني كه دردسر داشت . گفتند زنگي بزنيم به عزراييل ببينيم اين يارو كيه كه قبض روح كرده . ديگه خودتون مجسم كنيد وسط تهران و كنار برج ميلاد موبايلها آنتن نميدن چه برسه به اينكه شما ته قبر نشسته باشيد و بخواين به عزراييل كه سرش هم همچين شلوغ و دايم السفره زنگ بزنيد . هرچي زنگ ميزدند در دسترس نبود . ديدند فايده نداره قرار شد زنگ بزنند به موبايل ثريا يا همون موبايل ماهواره ايي ملك الموت . بعدا پول قبض موبايلشون رو از محل حسنات من وردارند . بلاخره تماس برقرار شد و معلوم شد آقاي عزيز در نيوارلئان مشغول اضافه كاري هستند . بهشون گفت ميرداماد رو فقط يه بار اونم چهارصد سال پيش كشته و جديدا اطلاعي ازش نداره .&lt;br /&gt;قرار شد يه تماسي با جبرييل بگيرند ببينند جناب روح القدس تازگي هاد ور و برزمين پيداش شده يا نه ؟شايد دوباره ميرداماد رو با خودش آورده باشه . خوشبختانه جبرييل دردسترس بود . مسول دفترش گفت چند لحظه ايي صبر كنيد حاجي داره نماز ميخونه . بعد ازنماز جبرييل اومد و گفت سالي يه بار اونم شب قدر به شب قدر مياد زمين و فعلا هم كه در مرخصي به سر ميبره . دلم براشون سوخت و بهشون گفتم با اجازه يه عرضي دارم . گفتند بگو . گفتم حقيقتش من با شما شوخي كردم و اين جريان استقص رو تو كتابها خوندم . شما كه خواننده اين وبلاگ باشيد ميدونيد كه خريت تنها به داشتن گوش دراز و دم نيست بلكه شوخي بيجا هم يكي ازنشانه هاي خريته . من تا اين حرف روزدم ديدم خون به چشم اين دو فرشته گرامي دويد . اين يكي به اون يكي گفت چنان دركوني به اين قرمساق بزنم كه ديگه از اين غلطها نكنه . جاتون خالي . عين برادران تاچي وانا كارتون فوتباليستها پاها رو بردند عقب و چنان لگدي بهم زدندكه پدر لگن خاصره و غير خاصره ام در اومد . هم زمان با اين لگدي كه خوردم نكير يه دكمه اي رو زد و دريچه مثل دريچه شوتينگ زباله به قبرم باز شد كه من از تونلش رفتم پايين . چند دقيقه ايي تو راه بودم كه شلپ . پرت شدم تو يه حوض پر از مذاب . بله ديگه در اثر خر بازي كه در آورده بودم جهنمي شده بودم . جهنم جاي عجيبيه . انشا الله مياين و به چشم خودتون مي بينيد . پر جك و جونور و آدمهاي معروف . حيف ميترسم وگرنه بهتون ميگفتم كيا رو تواونجا ديدم . اول از همه فرستادنم قرنطينه . يه دلاكي اومد كه حسابي ليف و كيسه ام بكشه . هر چي بهش گفتم كه بابا تازه از حمام اومدم به خرجش نرفت . منو دمرو خوابوندن و با سنگ جت ، برس سيمي و كاغذ سنباده شروع به كيسه كشيدنم كردند . يه سه چهار ساعتي زير دست دلاك بودم مراسم شستشو با ريختن دو تشت آب جو ش كه به مقياس دنيا هر تشت اندازه استخري بود به روي بنده تمام شد . يه لنگ بستند دورم و يه قبض دادند دستم كه برو با صندوق حساب كن . تازه فهميدم كه قسمت عذاب ماجرا همين پرداخت به صندوقه . وقتي نفر جلويتون چاقو كش محترم وطني جناب حسين رمضون يخي باشند و پشت سرتون چند تا از اهالي محترم وغيور و جديد الوفات قزوين و حومه ايستاده باشند ، تازه علاوه بر اينها مدام مار و عقرب از سر كولتون بالا بره و گودرزيلا هم هر دو دقيقه يكبار پا بزاره و از روتون رد بشه ميفهميد زير دست دلاك بودن براي شما بهشت بوده . بعداز اينكه نود و سه بار آقا ي جاهل سابق سيرآب شيردونمون و رو كف زمين پخش كرد و صد و بيست و دو مرتبه رفتيم زير پاي گودزيلا نوبت رسيد كه بريم قبض رو پرداخت كنيم . پرداخت قبض در جهنم به اين صورته كه شما بر اثر حرارت خود به خود مشتعل ميشين و در محل صندوق لطف كرده و با بيل خاموشتون ميكنند . تازه من قسمت فرست كلاس بودم كه با بيل خاموشم كردند در قسمت بد بخت بيچاره ها ، با غلطك از روشون رد ميشن . شما خودتون حساب كنيد وقتي تشت آبشون اندازه استخره غلطك هاشون چقدره ؟&lt;br /&gt;از شكنجه هاي جسمي بد تر شكنجه هاي روحي جهنمه . البته چون جهنم رو بعد از اينكه دولت مهرورزي سر كار اومد زنونه مردونه كردن من از قسمت بانوان اطلاعي ندارم و هر چي براتون تعريف مي كنم مال قسمت برادران جهنمه . تو اينجا خبري از داغ ودرفش نيست ولي چنان پدري از جهنميان استخراج ميكنن كه نگو و نپرس . يه شمه ايي رو براي شما كه در قيد حياتيد توضيح ميدم كه حساب كار دستتون بياد و فكر اون دنياتون رو هم بكنيد . در اين قسمت اول شما را تفكيك قوميتي ميكنند . مثلا كردها يه صف ، لرها يه صف ، تركها يه صف و الي آخر . بعدا شما رو ميبرن براي شكنجه . مثلا كردها رو ميبرند يه شلوار تنگ ميكنند پاشون و مجبورشون ميكنند كهنه عني بچه بشورند. شمردم به هر نفر سه ميليون نهصد و پنجاه و شش هزار وهشتصد و چهل و چهارتا كهنه عني رسيده بود كه بايد ميشستند . تركها رو برده بودند سر كلاس فيزيك كه انيشتن بياد تمام فيزيك كوانتم رو از باي بسم الله تا تاي تمت حالي شون بكنه . البته گويا اين شكنجه مشترك بود . هم براي انيشتن و هم براي تركها . قرار بود بعد از كلاس ازشون امتحان بگيرند اگر يك ترك كمتر از بيست بگيره دوباره دوره براي همه تكرار بشه . عربها رو همه چوبي كرده بودند و يه فرشته مهربون هم بالا سرشون گذاشته بودند . قرار بود تمامشون درعرض يه هفته آدم بشن وگرنه تجديد دوره . قزويني ها رو بسته بودند به تخت و برده بودند وسط دبستان پسرانه ول كرده بودند به امان خدا وبچه ها هي دورو برشون ميرفتند ويمياومدند و قزويني عذاب ميكشيد .به جورايي عين مصرع دست ما كوتاه و خرما بر نخيل بود. از همه بد تر شكنجه لرها بود . برده بودنشون سر كلاس احسان طبري و لنين . لنين نقدي بر كمونيسم و رديه بر نظرات ماركس و انگلس در باب سوسياليسم درس ميداد و طبري هم اصول احكام اسلام و نماز جماعت تدريس ميكرد . هر لر موظف بود علاوه بر حضور در كلاسها روزي هفده هزار ركعت نماز اول وقت بخونه . دل آدم بخصوص براي اين طايفه آخري كباب ميشد . همه شكنجه ها يه طرف اين نماز خوندن يه طرف . آخه مشكل كه فقط نماز نبود براي نماز بايد جهت قبله رو پيدا ميكردندو اين نكته كنكوري شكنجه بود . حالا حساب كنيد براي لري كه هشتاد سال كمونيست به معني خدانيست بوده و وقتي هم مرده از سرد خونه تا سر خاك و بعدا به مدت چهل روز به جاي نوار عبدالباسط و قرآن براش تشمال چپ زده اند چقدر ميتونه سخت باشه كه روزي هفده هزار ركعت نماز بخونه يا بگرده وجهت قبله رو پيدا كنه . داشتم از ترس زهره ترك ميشدم كه يهو خبر بهم رسيد كه بدو مرخصي استعلاجي بهت خورده. اين داستان ادامه دارد .&lt;br /&gt;####&lt;br /&gt;** اما ماجراي استقص . ميرداماد زماني كه زنده بود و حكمت متعاليه درس ميداديك سري كلمات تخصصي ساخته بود تا عوام الناس متوجه منظورش نشوند . از اون جمله بود استقص . استقص به معناي خدا و سنگ بناي هستي بود و استقصات هم باقي مخلوقات بودند . گويا وقتي آقاي مير داماد مرده بودند مكالمه ايي بين ايشان و نكير و منكر صورت گرفته بود .شاعري آن را به نظم در آورده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرداماد شنيدستم من ## كه چو بگزيد بر خاك وطن&lt;br /&gt;بر سرش آمد و پرسيد ا زاو## ملك قبر كه من ربك من&lt;br /&gt;استقصي است بدوداد جواب ## استقصات ديگر زان متقن&lt;br /&gt;حيرتش آمد از اين حرف ملك ## برد اين واقعه پيش ذوالمن&lt;br /&gt;به زبان دگر اين بمده تو ## ميدهد پاسخ ما درمدفن&lt;br /&gt;آفريننده بخنديد و بگفت ## تو به اين بنده من حرف نزن&lt;br /&gt;چونكه در عالم دنيا هم كه بود ## حرفها زد كه نفهميدم من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعدها شنيدم براي ملائكه پيش يكي از آقايان علما ،‌ كه همه ايشون رو ميشناسيم ولي خايه اينكه اسمشون رو بياريم نداريم ، كلاس فلسفه تشكيل شده بود تا اگر مرده اي سر تق بازي درآورد و موقع سوال و جواب گوز گوز اضافي كرد از پسش بر بيان و پوزش رو بزنند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112794204827836789?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112794204827836789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112794204827836789' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112794204827836789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112794204827836789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112785692461406480</id><published>2005-09-27T14:33:00.000-07:00</published><updated>2005-09-27T14:35:24.646-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;سياحت غرب : اپيزود دو ـ  قسمت اول&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حوصله تشييع جنازه رو ندارم . ولي چاره اي نيست بايد بروم . دور فلكه مي ايستيم . يه وانت نيسان كه تابوت چوبي رو حمل ميكنه . چندتا ميني بوس آبي و چندتا ماشين شخصي سر و ته تشيع جنازه رو تشكيل ميدن. چند قطره بارون از ابرها به زمين ميچكه . آسمون هم امروز قصد ياري نداره . ماشينها راه ميافتن . من ميرم تو ميني بوس قاطي زنها و پير زنها مي شينم . مادر بزرگم دماغ بزرگ و با هيبتش رو بالا ميكشه . دستي به دماغم ميكشم تا مطمئن بشم كه اين يه قلم رو ازش به ارث نبردم . دلم براي مادر بزرگم ميسوزه . هرچقدر كه چهل پنجاه سال اول زندگي دنيا به كامش بوده اين سي سال آخر زندگي باهاش بد تا كرده . ميگه تقدير اينه كه داغ همه رو من ببينم . باتكان دادن سر حرفش رو تاييد ميكنم .از آخر ميني بوس يه نگاهي به آدمها مياندازم . يكي داره بچه اش رو مي خوابونه ، يكي داره تسبيح ميگردونه . دو سه نفر دماغاشون رو بالاميكشند. خانم دكتر هم داره درباره پروتز و ايمپلنت با پيرزن بغل دستيش صحبت ميكنه . تو خيال خودم فرو ميرم. با فرياد يا حسين چرتم پاره ميشه . خانم دكتر  يادش اومده كه با ميت هم يه قوم و خويشي داره . يا حسين رو ميگه و غش ميكنه . به هوشش ميارن و ماشين راه ميافته .مدتي بعد كه  همه تو چرت هستند ،دوباره صداي يا حسين تو گوشها مي پيچه و خانم دكتر باز از حال ميره. من كه با اين برنامه آشنا هستم و ميدونم هر پانزده بيست كيلومتر يكبار بساط غش و ضعف بر پاست ديگه محل نميذارم و براي خودم تخت ميخوابم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چهارمين يا حسين از خواب ميپرم . به قاعده بايد شصت هفتاد كيلومتري رفته باشيم و ديگه موقع رسيدنه . سرم رو بلند ميكنم .  خانم دكتر رو ميبينم كه زنها رو دست بلندش كرده و از ماشين پياده ميكنند  انگار دوباره غش كرده . مادر بزرگم ميخواد از ماشين پياده بشه . دستم رو براش نگه ميدارم كه كمكش كنم . ولي عين قرقي از پله آخر ميني بوس ميپره پايين . بوي فاتحه كه بهش ميخوره سرحال ميشه و پاك يادش ميره كه هشتاد نود سال سن داره.&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;زنها صحرا رو رو سرشون گذاشتند . ميت رو بلند ميكنن تا غسلش بدهند . آسمون زده به سرش . هم زمان هم بارون مياد ، هم برف و هم هوا آفتابيه .&lt;br /&gt;تو اتاقها سرك ميكشم . خوبي فاتحه و تشيع جنازه اينه كه مردم ميتونند با خيال راحت و به بهانه ضعف اعصاب ترياك بكشند . هرچند كه تو دهات ما ترياك كشيدن چندان به بهانه احتياج نداره . گاز پيك نيك ، سيخ وسنجاقي كه يه خورده از اون نوشداروي كذايي كه كيكاوس به رستم نداد روش باشه كافيه تا همه رو رستم كنه . همه دارند كوك ميشن و اعصابها راحت ميشه . چند نفري هم مشغول ذكر مناقب عزيز از دست رفته هستند . يه عده اي هم تو حياط دارند غذا درست ميكنند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرم يه سري به ميت بزنم . خدابيامرز يه خورده سنگينه . حالا كه مرده بدنش لش شده بايد دو نفرمرد قلچماق زور بزنند تاجابجاش كنند. دارند با صابون و ليف حسابي ميشورنش . به سرم ميزنه برم و ادكلن اولترا 212 ايي رو كه چند روز پيش گرفتم بيارم و بدم يه خورده به اون مرحوم جنت مكان بزنند .ولي يادم ميياد ادوكلن مرده كافوره . از ترس كباب شدن از خير ثواب كردن ميگذرم . سرم به شدت درد ميكنه . حوصله اون اتاقهاي پر دود و جيغ و داد رو ندارم . سرم رو ميندازم پايين و يواش يواش راه ميافتم سمت قبرستون . ميگن عاقبت سر و كار همه ما به اينجا مي افته . در درستي اين مسئله براي بقيه شك ندارم ولي در مورد خودم گمان نميكنم اوضاع به اين وخامت باشه . من و مردن ؟ . عمرا تا حلواي شما رو نخورم به اين زوديها رفتني نيستم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم از اثرات هم زماني بارش برف و بارون با تابش آفتابه يا چيزديگه اس ولي گل ولاي به كف پاهام زياد نميچسبه . دار م باهواي تميز كوهستان و اين خر تو خري جوي حسابي حال ميكنم . از سر بالايي منتهي به قبرستون ميرم بالا و رديفهاي سنگ رو ميبينم كه به استقبالم ميان و يا من دارم ميرم پيش اونا .&lt;br /&gt;جاي جالبيه . زميني يه خورده از زمين فوتبال كوچيك تر كه هشت پشت از اجدادم رو اونجا خاك كردن . همه جور سنگ قبري توش پيدا ميشه . از يشم خالص كه مال  پدربزرگ پدر پدربزرگمه و متعلق به دويست سال پيشه تا سنگهاي به قول شاعر تيپاخورده كه بر اثر باد و بارون كج شدن .&lt;br /&gt; از اينكه ميبينم سنگ قبر اجدادم يشم بوده احساس غرور ميكنم . اي ول پدر بزرگ جان . يكي از بيشمار نواده گانت رو در پيش خواننده هاي وبلاگش رو سفيد كردي . ميرم به قبر اين بدبختي كه تازه مرحوم شده سري ميزنم . يه چاله كه نزديك دو متر عمق داره و اگه تا چند ساعت ديگه اون مرحوم نره داخلش ميشه ازش به جاي حوض هم استفاده كرد . چون داره داخلش پر آب ميشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي ناله لاستيك نيسان  از حال و هواي قبرستون درم مياره . نيسان بيچاره به هر زوري هست خودش رو از سر بالايي ميكشه بالا . جمعيت هم داره زيادتر ميشه . ايلات و عشاير زحمت كشيده اند و مجلس بي رونق ما رو رنگ و لعابي بخشيده اند . از مزاياي سر شناس بودن يكي هم اين جمعيتيه كه در تشيع جنازه آدمها شركت ميكنند . حتي اگر از مرگ اون آدم سرشناس سي سالي گذشته باشه و پدر بزرگ اين بنده خدا باشه .&lt;br /&gt;ماشينها و تشيع كننده ها با هزار زور ميرسند به قبرستون . احتمالا هر كي توا ين هوا اومده تشيع جنازه نفري يكي دوتا فحش بدرقه راه اون فقيد سعيد كردندكه توا ين هواي خراب اجلش رسيده . چند تا آدم گردن كلفت ميرن زير تابوت طرف و با بدبختي بلندش ميكنند . رحمة الله عليه . تو دنيا كه بود آدم بخوري بود . كاشكي دم مردن يه رژيمي ميگرفت تا اينهمه مردم به دردسر نيوفتن . تابوت رو تا نزديك قبر ميارن . هم باز جاي شكرش باقيه كه بايد تابوت رو سه بار روي زمين بذارند وگرنه اون بيچاره هايي كه نفهمي كرده  و زير تابوت رفته اند پدر ديسك و غير ديسك كمرشون در ميومد  .&lt;br /&gt;هر كي داره ساز خودش رو ميزنه و كار خودش رو ميكنه . زنها مشغول غيبت اند و مردا هم درباره هر چي فكرتون برسه حرف ميزنند . چند نفري هم كه گريه ميكنند به قول مجلسيان در اقليت محض هستند . خانم دكتر يادش مياد كه يك ساعت و نيمي هست كه غش نكرده . يا حسيني ميگه و بيهوش ميشه . حسرت رو توچشم چندتا از زنها به وضوح ميبينم . چقدر دوست داشتند عين خانم دكتر سه سوته بيهوش بشن . براي اينكه مردم بيشتر معطل نشن هول هولكي مرده رو تو قبر ميذارند يه نفر با صداي دورگه ميت رو تلقين ميده : &lt;strong&gt;اسمع افهم يا فلان بن فلان ( به دلايل امنيتي اسم مرده و پدرش رو نميذارم ) هل انت على العهد الذى فارقتنا عليه من شهد&lt;/strong&gt; .... و الي آخر . ايراني جماعت هر بدي داشته باشه يه خوبي اساسي داره . در هر كاري كه اهل گشادبازي و سنبل كاري باشند در سنگ لحد گذاشتند رو مرده طوري دقت ميكنند كه مو لا درزش نره.  انگار قراره آپولو هوا كنند . دقتي كه در تراز گذاشتن سنگ لحد ميشه و هنري كه در ميزون بودنش خرج ميكنند به راحتي ميتونه موضوع چهارتا پايان نامه دكتري معماري و راه ساختمان باشه . سنگها رو رديف كنار هم ميچينند .جهت محكم كاري و براي اينكه اگه يه وقت خداي نكرده مرده زنده شد نتونه از قبر در بره دوتا فرغون پر از گل  ، رو سنگ لحد خالي ميكنند و قبر رو محكم و به قاعد ه تا سطح زمين بالا مييارند . خدا پدرشون رو بيامرزه . قبل ازاينكه لحد ها رو بذارند جلوي صورت منو باز كردند تا تو قبر نفسي بكشم و خفه نشم .بيخيال همون طور كه به پهلو خوابيده ام چرت ميزنم تااينكه صدايي به گوشم ميرسه ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112785692461406480?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112785692461406480/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112785692461406480' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112785692461406480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112785692461406480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112769045393748512</id><published>2005-09-25T16:16:00.000-07:00</published><updated>2005-09-25T16:20:53.946-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام امين جان&lt;br /&gt;دوروزه بي حوصله ام . به عبارت صحيح تر دوروزه كه بيحوصله تر شدم وگرنه كه بيحوصله گي ديگه چيز تازه اي نيست كه بخوام در باره اش بگم . دو روزه كه اون دو سالي رو كه باهم بودن داره از جلو چشمم مثل فيلم ميبينم  . دو سال شب و روز  با هم بوديم . يكي دوسال هر روز با هم حرف ميزديم و لي الان ششماهه كه تو فوت كردي  و من الان بايد خبر دار بشم . روزگار عجيب  بازيمون داد . پسرمن چقد بايد از عمرم رو بدم كه برگردم به اون روزاي كه باهم بوديم . روزايي كه جنون داشتيم . روزايي كه پشت يه ميز مينشستيم . الان كه فكر ميكنم نمي دونم گريه كنم براي تو و اون روزهايي كه از دست رفت يا بخندم به اون همه جنون و ديوانه بازي كه منو تو داشتيم . يادت مياد روز 16 مهر كه من سلانه سلانه ، ساعت هشت ونيم صبح اومدم مدرسه و تا اولين روز سال جديد تحصيليم رو شروع كنم و دم در مدرسه مدير مدرسه خفت گيرم كرد وبرد دفتر . از همون دفتر مدرسه كه ديدمت ازت خوشم اومد . سابقه درخشانت به جثه كوچيكت نميخورد . هفت بار اخراج از كلاس در دو هفنه اول مدارس از اون كارايي بود كه فقط از تو بر ميومد . امين دوروزه بغض تو گلومه ولي نميخوام گريه كنم . بيشتر از اين حرفها دوست دارم كه بخوام به خاطر راحت شدنت گريه كنم . امشب رفتم اون دفتري كه توش فول هاي دبيرا مينوشتيم درآوردم و دوباره ا زاول تا آخر خوندمش . اون شمعها و قلبهايي كه تو دفتر كشيده بودي هنوز سر جاي خودش بود . حيف كه تو امروز سر جاي خودت نيستي . امين الان كه به اون موقع بر ميگردم به اينكه ديونه بوديم ايمان مي آرم . يادت مياد چه بلايي سر حسين زاده آورديم . چقدر ماشين بنده خدا رو پنچر ميكرديم . چقدر پازلفي كج و كوله خلقي و سبيل ناميزون توكل به خدا سوژه مسخره بازي ما بود .&lt;br /&gt;چقدر با اين خلقي حال كرديم . يادت هست اون روزي كه زيپ شلوارش رو نبسته بود و بي خيال سر صندلي نشست و تمام دم و دستگاهش افتاد بيرون . رفتي در گوشش گفتي زيپت رو ببند . كدوم ديونه ايي غير از تو جرات ميكرد به خلقي از اين حرفها بزنه . پسر تواون دستاي تردست رو از كجا آورده بودي . اولين و آخرين بچه مايه داري بودي كه ميديدم جوري جيب زني ميكني كه هيچ دزدي نميتونه اون جور جيب بري كنه . يادت هست اون روزي كه با موتور اومدم دنبالت و بابات موقع تك چرخ زدن ديدمون . چه قشقره ايي تو مدرسه در آورد . يادت هست ماشين خلقي رو پنچر كرديم و بعد با موتور برديمش مدرسه . فشارش افتاد پايين  از بس خركي موتور رو روندم . يادت هست اون روزي كه كيف اعطا رو زدي و عكش رو برديم زديم سر آگهي فوت و آگهي رو در مدرسه چسبونديم . روزي بود كه حسين زاده ميخواست امتحان شيمي بگيره و امتحانش لغو شد . اون ابغوره ايي كه معلما سر صف ريختند و اون خنده هاي زير جلكي ما سر صف . عجب روزي بود . كلاس فيزيك زر بخش . وقتي كه تمام سطل آشغالهاي مدرسه رو آورديم سر كلاسش به رديف گذاشتيم و اونم كه بدش از سطل آشغال مي اومد يكي يكي همشون رو شوت كرد بيرون . بنده خدا نمي دونست كه سطل مجتمع رو هم كه فلزي بود ، تو گذاشتي جلو در كلاس . چه اشكي تو چشماش حلقه زد وقتي اون لگد آخر رو به اون سطل چدني زد . روز بازي ايران و استراليا چقدر حال كرديم . چقدر سيگارت و اكليل سرنج تو خيابون پنجم انداختم . اون اكليل سرنج دست سازي كه انداختي تو خونه خلقي . چقدر قيافمون ديدني بود وقتي ديديم خلقي سر فحش خواهر مادر رو به اون كسي كه اين كار رو كرده كشيد . ما كه نبوديم . چقدر اين بدبخت از دست ما زجر كشيد . شبي كه ماشين بابات رو بلند كردي و دو دور تمام اهواز رو باهاش گشتيم . و اخر بنزين تمام كرد و رفتيم از باك بنزين ماشيي خلقي ساعت يك شب بنزين كشيديم . چقدر خنديديم به حرفش كه گفت صبحها از دست شما درس نميتونم بدم شبها هم از دست شما ... خلها نمي ذارين بخوابم .&lt;br /&gt;اون فول معروف حسين زاده كه گفت : عید هم یه جور تعطیلیه ، فقط مدتش طولانی تره  . يا اون روزي كه سر به سرش گذاشتيم و لهجه بهبهانيش رو دست انداختيم . چقدر زور زد بدون لهجه صحبت كنه . آخر سر هم گفت گور پدر فارسي . من سي ساله شيمي رو بالهجه بهبهاني درس ميدم . هر كي ناراحته هري . اون نصايح معروف مقدس در مورد فيلم سوپر : زير 18 سال نبينن که خوبيت نداره و ممکنه کار دست خودشون  بدن . اون داد و هواري رو كه وقتي اومدي سر تمرين در آوردي كه مربي فرستادم دور زمين بدوم و گفت ديگه از اين هوادارت نيار سر تمرين . وقتي گفتم پسر حاج مهدي هستي چقد سعي كرد خودش رو خراب نكنه . اون منت كشي كه ازم كردي وقتي تو راه برگشتن باهات حرف نميدم . آخرش مجبور شدي شام مهمونم كني تا باهات آشنتي كنم . وقتي بهت گفتم از عمد باهات حرف نزد متا مجبور بشي ساكم رو برام خر كش كني چقدر بد و بيراه بهم گفتي . رسيدم خونه ديدم دستكش و كقش استوكهام رو درآوردي و با خودت بردي . تا پول شام رو از من بگيري . ميگفتي بقال زاده هستي و سرت كلاه نميره . بابات با اون همه خدم و حشم اگه ميفهميد بهش گفتي بقال زنده ات نميذاشت .&lt;br /&gt;امين اون شب يادته كه دختر خاله ات عقد كرد و تو ريختي بهم . چقدر ميخواستيش و چقدر اون خاطر خواه پسر داييت بود . گريه اون شبت تلخ ترين گريه ايي بود كه به عمرم ديدم . غير از تو كي ميتونست دو ساعت يه بند گريه كنه . آخرسر منو هم گريه انداختي . كي مي تونه اينقد عاشق بشه كه سه روز تب كنه و هذيون بگه و يك هفته هم بيفته تو رختخواب . اين معجزات فقط از تو بر ميومد .&lt;br /&gt;چقدر شب امتحان فيزيك تخمه شكستيم و از آرزوهامون گفتيم . چقدر آرزوهامون نافرجام بودن . نه من دروازبان تيم ملي شدم و نه تو مهندس برق . من كه ميخواستم فوتباليست بشم شدم دانشجو و رفتم دانشگاه و تو كه قرار بود دانشجو بشي رفتي تهران تا كاراي بابات رو بچرخوني . اون شبي كه اسباب كشي كرديد و تا صبح تو خونه لخت و بي وسيله نشستيم و سيگار كشيديم و حرف زديم و تو گريه ميكردي چه شي بدي بود .فردا صبح كه با هم پياده از كيانپارس تا فرودگاه رفتيم و بازم گريه ميكردي . وقتي گفتي بيا بريم تا ته كوچه خاله ات اينا و بر گرديم هيچوقت نميدونستم اينقد رو حرفت مي ايستي . گفتي اگه اومدي تهران حتما بهم سر بزن . گفتم تو هم هر وقت مياي اهواز به غير خونه ما نبايد جايي بري . ته كوچه ، در خونه خاله ات بوديم كه اينو گفتم . گفتي ديگه تا زنده ام اهواز نمي يام . بعد از لوله گاز بالا رفتي كه بازم خونه خاله  اينا رو ديدي بزني . امروز رفتم به هواي توتا آخر اون كوچه بر گشتم . نه تو موندي و نه اون خونه . اون خونه برج شده و تو كه با تمام كوتاهي قامت به چشم من برج بودي داري خاك ميشي .پسر دارم ديونه ميشم و اين روزا نه پياده روي و نه نوشتن و نه هيچ چيز ديگه آرومم نميكنه . يادت هست كه بهت كتاب شعر كادو دادم . چه احمق بودم من كه بهت كتاب اشعار ابتهاج رو دادم .  تويي كه فقط يه شعر رو تا آخر خونده بودي اونم كوچه فريدون مشيري بود . هي برام ميخوندي بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم  و اون روز آخر وقتي از كوچه خاله ات رفتيم تا فرودگاه  فهميدم كه چي داري ميگي . ديگه دارم از خود بي خود ميشم و و بايد جلوي خودم رو بگيرم . وگرنه تا صبح بايد تايپ كنم و آه بكشم . ميخواستم شعر كوچه رو برات بذارم . ميترسم ياد دختر خاله ات بيفتي و باز اشكت جاري بشه . با شعر ابتهاج هم بعدا حال ميكردي و ميگفتي انگار داره از زبون تو داره شعر ميگه . اينقد بهت گفتم جنازه كه آخر هم جنازه شدي . پسر دلم بد جوري  برات تنگ شده . بگو چي كار كنم ؟‌‌‌‌‌ &lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;در ميان اين خموش آباد بي حاصل &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; در سكوت چيره اين شام بي فرجام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مي چكد اشك نگاهم بر مزار دل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مي سرايد قصه درد مرا با سنگ چشم او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; با غمي كاندر دلم زد چنگ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وز پلاس هستي ام بگسيخت تار و پود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; مي رود مي گويمش بدرود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاييز ملال انگيز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مي گذارم بر مزار آرزوهايم گلي ويران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يادگار آن اميد گم شده آن عشق يادآويز&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112769045393748512?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112769045393748512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112769045393748512' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112769045393748512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112769045393748512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_25.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112752099864070260</id><published>2005-09-23T17:14:00.000-07:00</published><updated>2005-09-23T17:47:14.933-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اي ساربان آهسته ران ، كآرام جانم ميرود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="240" src="http://www.shahid.ir/Upload_Image_ravabet/ebadat024.jpg" width="320" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حاجي كجايي كه سيدت رو كشتن ... اخوي التماس دعا... كربلاي جبهه ها يادش به خير ... حاجي نخود بفرست كلاغها دارند ميان ... با نواي كاروان ، كيستند اين همرهان ، اين قافله عزم كرب و بلا دارد ... اين صداي آژير قرمز و اعلام حمله هوايي دشمن است ... اي لشكر صاحب زمان آماد باش آماده باش ...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;------------------------&lt;br /&gt;تلقي ما از جنگ چيست ؟ تلقي سينمايي كه به مدد فبلمهاي حاتمي كيا ،عبدالله باكيده ، جمال شورجه و رسول ملاقلي پور از هشت سال جنگ داريم و يا مستندهاي روايت فتح با صداي مرتضي آويني در پس زمينه فيلم . مناطق جنگي مملو از عرفان ، خلوص نيت ، فداكاري ، شهادت و پيروزي و به اصطلاح دوران پر افتخار دفاع مقدس . دفاع مقدسي كه به واقع غلط مصطلح است و فقط شامل دو سال اول تا باز پس گيري خرمشهر است و پس از آن را اگر بخواهيم خوش بينانه نام گذاري كنيم بايد به آن اسم تهاجم مقدس بدهيم به قصد فتح كربلا و پس از آن قدس و پس از آن ...&lt;br /&gt;اين روي اول جنگ است كه هفده سال بر روي آن مانور داده شده است و لي روي دوم سكه چيز ديگري است كه فجايع جنگ در مقابل آن بسيار كوچك مينمايد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;----------------------&lt;br /&gt;سمت ديگر سكه جنگ آواره گي بود و انتظار . هست و نيست خانواده بر جاي مانده بود و بقچه ها و &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چمدانها ، مرده ريگ عمري زحمت در دست روانه دياري غربت شدن . روزي نبودكه شهيدي به شهداي محله اضافه نشود . ديدن مادراني مبهوت شده مرگ فرزند ،خواهراني در كمتر از بيست و چهارساعت با دهها چين و چروك بر چهره و طراوت جواني را باخته ، پدراني با كمر خم شده در زير بار غم از كف رفتن حاصل زندگي و برادراني كه در جواني موهاي شقيقه هايشان به سپيدي گراييده بود از روزمره هاي زندگي نسل جنگ بود . اضطراب و انتظار ثمره جنگ بود براي پشت خط مقدم نشينان . اظطراب بمباران هاي وقت و بي وقت و انتظار بر گشتن عزيزي كه به وقت آژير قرمز در جمع خانواده حضور ندارد .راديوهاي هميشه روشن ، مرداني با تارهاي عصبي كه هميشه در نهايت كشيده شده بود تا به محض شنيدن نواي منحوس آژير قرمز كودكان و پيران را به زير بغل بزنند و در عشري از اعشار ثانيه به زير راه پله يا پناهگاههاي كنده شده در حياطها پريدن. و به محض سفيد شدن وضعيت ويلان شدن در كوچه و خيابان ، مظطرب و عصبي براي يافتن برادر، همسر ويا فرزندي كه آن زمان در كوچه دوچرخه سواري ميكرده ولي اكنون گويا آب شده و به زمين رفته است . شنيدن آژير آمبولانس كه در خيابان مجروحان را جمع ميكند . ديدن دوستان كودكي ، آش و لاش شده بر روي برانكارد سبز آمبولانس و و تويي كه حتي وقت آن را نداري كه بيش از نگاهي آنهم از زير چشم صرف دوستت كني ، آخر هنوز عزيزانت را نيافتي . عزيران را مي يابي و دوستانت را ميبيني . عزيزان ، خفته بر روي تخت هاي كشويي سردخانه و دوستان را از درون قاب عكسي درون حجله شان . شهيدي ديگر به خيل شهدا پيوسته بود و در باغ شهادت باز ، باز بود . اگر جبهه هابهشت بود در پشت جبهه ها صحراي محشر جريان داشت .&lt;br /&gt;----------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;براي من بوي جبهه عبارت بود از بوي كاهگل كشيده شده بر روي پله ها ،‌بوي نفت انبار شده در زير راه پله و دود سيگار وينستون كه مرهم اظطراب و ترس درون پناهگاهها بود . ما نسل جنگ نبوديم ، نسل زير راه پله بوديم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تابستان شصت و هفت دولتمردان در حال مزمزه كردن پذيرش قطعنامه يا ادامه نبرد به قصد آزاد سازي قدس و فلسطين بودند . فلسطيني كه مردمش سر سخت ترين سربازان السيد الرئيس ، قائد ، صدام احسين بودند و در موقع اسارت ابتدا تا آخرين گلوله موجود در خشاب را به سوي سربازان ايراني شليك ميكردند و سپس با گفتن دخيل يا خميني تسليم ميشدند و مشمول مودت اسلامي و رفعت ايراني ميگشتند . از بخت بد در كرمانشاه بوديم كه ناگهان مجاهدين خلق از سمت غرب وارد خاك ايران شدند و به سرعت به چند كيلومتري كرمانشاه رسيدند. باز بقچه ها و رختخوابها بسته شد و خلق به سمت شهر بيستون در يست و پنج كيلومتري كرمانشاه آواره شدند . امداد غيبي شامل حال ما بود . ما بوديم و هشت نفر ديگر سوار بر ژيان . ژياني رضوان الله تعالي عليه كه در همين بيست و چهارساعت كذايي دين خود را به اسلام ادا كرد . پس ازشش ساعت رانندگي هنوز اين بيست و پنج كيلومتر طي نشده بود كه چند ده هزار كس مانند ما قصد زيارت بيستون كرده بودند . ديدن دود سفيد در امتداد افق كافي بود كه به ناگهان چند هزار نفر به كنار جاده فرار كنند . پريدن به درون كانال كنار جاده و ديدن گله هايي از هواپيما كه در ارتفاع چند متري از بالاي سر ما پرواز ميكردند آخرين تصويري است كه از دفاع مقدس در خاطرم حك شده است . عمليات فروغ جاويدان به مرصاد تبديل شد . مجاهدين در گردنه ايي منتهي به كرمانشاه شكست خوردند و عقب نشيني كردند .تا اين آوارگي بيست و چهارساعت بيشتر عمر نكند . با پايان عمليات مسافرت ما هم خاتمه يافت . تا هشتاد كيلومتر بيرون از كرمانشاه مملو بود از تانكهاي منهدم شده ، كاميون هاي سوخته ، و به فاصله نيم متر از هم كومه هاي خاك بر روي هم انباشته شده . در زير هر كپه خاك انساني خفته بود . زماني كه ما ميرفتيم ، خلخالي داشت كرمانشاه را با قدوم خود مزين ميكرد و براي بسياري سوغات آورده بود . هديه اي از جنس طناب . چند روز بعد در باغ شهادت بسته شد و دو طرف قطعنامه را به طور رسمي پذيرفتند&lt;br /&gt;------------------------&lt;br /&gt;(( من خيلي چيزها ديده ام كه شما نديده ايد هزاران مهاجر خوشحال ميشوند كه براي يانكي ها ، در مقابل غدا و چند دلار بجنگند . كارخانه ها، ذوب فلزات ، اسكله هاي كشتي سازي ، معدنهاي آهن و ذغال سنگ ـ تمام چيزهايي كه مانداريم . تمام چيزي كه ما داريم پنبه است و برده و نخوت ))1&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;از كتاب بر باد رفته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چندي است كه بازار خط و نشان كشيدن مجددا پر رونق گشته است . باز هم گويا عده ايي ميخواهند در باغ شهادت را به رويمان بگشايند تا با بهشتي كردن ما دنياشان رنگ لعاب بيشتري بگيرد . جمعي هم گمان برده اندكه جنگ همان فيلمهايي است كه زماني به وفور در سينما و تلويزيون ديده ايم . نبرد حق كه ما باشيم . با با طل كه عراقي ها هستند . ما و چند اخوي هستيم بادو سه كلاشينكف و يك آرپي جي و در برابرمان لشگري قرار دارد تا بن دندان مسلح . اما شكم گنده و احمق كه چون گله به سمت ما مي آيند و ما با سي تيري كه در خشاب داريم سيصد و چهارصد از آنها را راهي ديار عدم ميكنيم . در آخر فيلم پس از نابودي كامل لشگر دشمن با تمام تانكها و نفربرهايشان يك يا دو نفر از دوستان از پشت سر مورد اصابت قرار ميگيرند تا خباثت دشمن را به طور كامل نشان بدهيم و هم شهيدي داشته باشيم كه پس از گفتن دعا و وصيت به ما پيام اخلاقي فيلم را برساند . اين عده با اين تلقي كه از جنگ دارند در زير علم جنگ افروزان سينه ميزنند . و غافلند از اينكه اگر هم جنگ همان بهشتي باشد كه بر روي پرده سفيد ديده اند و ديده ايم ولي جهنمي هم در چند كيلومتري آن وجود داردكه هيچگاه هيچ دوربيني آن را نشان نداده است . به اميد آنكه ديگر هيچ جنگي را به تماشا ننشينيم . چه برسد به اينكه خود بازيگران صحنه آن باشيم . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112752099864070260?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112752099864070260/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112752099864070260' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112752099864070260'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112752099864070260'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112738849701078703</id><published>2005-09-22T04:27:00.000-07:00</published><updated>2005-09-22T04:28:17.016-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;گراميداشت جنگ به شيوه ايراني&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مملكت فعلي من كانادا سه عدد جنگ در تاريخ معاصرش دارد و تعدادي هم در اين جنگ ها جان خود را از دست دادند. هر سال در &lt;a style="COLOR: #9ad; TEXT-DECORATION: none" href="http://www.dva.gov.au/commem/rememb/Rem_day.htm"&gt;روز يادبود&lt;/a&gt; كاناداي ها با هزار دنگ و فنگ از شهداي خود تجليل كرده و بر سينه هاي خود گل خشخاش قرمز مينهند. حالا چند نفر در هفته دفاع مقدس در ايران به فكر شهدا اند.  (به نقل از وبلاگ &lt;a style="COLOR: #9ad; TEXT-DECORATION: none" href="http://sibiltala.blogspot.com/2005/01/blog-post_110463966645328938.html"&gt;سبيل طلا&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;در راستاي امتثال امر نازلي و به جهت اينكه من در سياست هاي خارجي معتقد به اصل از تو به يك اشاره از ما به سر دويدن هستم&lt;br /&gt;وسايل لازم را در جهت گراميداشت جنگ به شيوه كاملا ايراني اعلام ميكنم .&lt;br /&gt;وسايل لازم جهت  بزرگداشت سي و يك شهريور :&lt;br /&gt;شربت سن ايچ : جهت رنگ گرفتن آب  به منظورقالب كردن آن به عنوان شربت &lt;br /&gt;صلوات : نوعي ابراز تشكر كردن از متولي دادن آب رنگي موسوم به شربت&lt;br /&gt;چفيه : نوعي كارت شناسايي ، كارت تردد ،  تكه اي پارچه كه به منظور ابراز علني تولي و تبري استفاده ميشود . نوعي پارچه كه در جبهه حاجي با آن زخمهاي سيد را مي بست ميكرد و با كمك آن سيد كزاز ميگرفت و از در باغ شهادت عبور ميكرد  .&lt;br /&gt;داربست : نوعي فلز كه بسته ميشود تا به  آن  آويزان شد يا از آن آويزان كرد . از آن براي بر پا داشتن نمايشگاه استفاده ميشود&lt;br /&gt;كاروان راهيان نور : تعدادي دانش آموز كه تابستانشان از سي ويك شهريور شروع ميشود . به قطاري از اتوبوسها گفته ميشود كه تعدادي برادر و خواهر منور را به مناطق جنگي ميبرند . يك جور مشت محكم در دهان تور آنتاليا ، دوبي و ايروان .&lt;br /&gt;خوزستان : نوعي مرغ كه در عزا و عروسي سرش را ميبرند ،  برادر فداكار فيلمها كه كارگري ميكند و از شكم خود و زن و بچه  ميزند تا برادر اصفهان و برادر تهران درس بخوانند ، دكتر شوند و زن خوشگل بگيرند ودر آخر سرش بيكلاه ميماند . سرزمين عجايب كه راهيان نور  گمان ميكنند در آن مردم هر روز به عمليات ميروند  و شهيد ميشوند . وقتي ميبينند مردم در آن براي عبور و مرور به جاي سينه خيز رفتن از دو پايشان استفاده ميكنند متعجب ميگردند . منطقه ايي كه هر سال به مدت يك هفته تمام مردم آن حاجي ، سيد ، كربلايي و برادر ميشوند .&lt;br /&gt;پوتين : اسم وبلاگ و رئيس جمهور روسيه ، نوعي كارخانه استحصال گلاب و تبديل جوراب به عطر و ادكلن  كه در پا ميكنند . پنجه بوكس پايي ، ضرب المثل گروه فشاري : زدي ضربتي ، ضربتي نوش كن ،  جوري پاي افزار كه برادرانمان ميپوشند و به كمك آن ميتوانند درجنسيت برادران غيردينيشان دخل و تصرف كنند . جوك  تغيير جنسيتي: دوتا ترك با لگد به تخمهاي همديگه ميزدند  يكي ازاونا پرسيد شما دردتون نميگيره . گفتند نه پوتين پامون كرديم&lt;br /&gt;لندكروز : وسيله تعليم رانندگي به سربازان ،  نوعي موشك بي تركش ،  مخصوص كشتن پيرزن در معابر شهري  ، وسيله ايي كه بر روي چهار چرخ قرار ميگيرد و ايكي ثانيه موقشنگهايي را كه زياد شربت صلواتي ميخورند به اداره مبارزه با منكرات انتقال ميدهد . فرقش با موتور در اين است كه اين چهار چرخ دارد و موتور دو چرخ&lt;br /&gt;شلمچه : آنتالياي حزب اللهي شده . رقيب  كربلا در صادرات خاك ، سابق بر اين دشت بوده و لي امروزه به علت صادرات بي رويه خاك به دره تبديل شده است ، مكاني كه راهيان نور بعد از زيارت آن نور بالا ميزنند . اسم روزنامه اي بسيار متعادل و روشنفكر پسند به سردبيري مسعود ده نمكي  ، لوموند اسلامي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112738849701078703?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112738849701078703/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112738849701078703' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112738849701078703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112738849701078703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_22.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112734040180664680</id><published>2005-09-21T15:05:00.000-07:00</published><updated>2005-09-21T15:06:41.816-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نگاهي به همجنس بازي در ادبيات پارسي : قسمت ششم ـ مولانا و علت المشايخ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;مولانا به تبعيت از پدرش بهاء الولد و شمس تبريزي نظر خوشي نسبت به شاهد بازي  ندارد و آنرا بهانه صوفيان براي مكروهات ميداند . در مثنوي انعكاس اين ناهنجاري اجتماعي راميتوان ديد و به خوبي پيداست كه غالب صوفيان به اين عادت مذنوم گرايش داشتند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هست آنكه شد صفوت طلب ## نه از لباس صوف و خياطي و دب&lt;br /&gt;صوفيي گشته به پيش اين لئام ## الخياطه و اللواطه والسلام .&lt;br /&gt;در زمان مولانا همجنس بازي به شدت در خانقاهها رواج داشته وحتي بعضي از مشايخ خود مفعول بودند به طوريكه در زبان صوفيان مراد از علت المشايخ  (( بيماري مشايخ )) همان مفعوليت است در مناقب العارفين آمده است :&lt;br /&gt; روزي از حضرت مولانا سوال كردم كه علت المشايخ كه در افواه مردم گفته ميشود كدام است ؟ عجبا آن علت در ظاهر است يا در باطن ؟ فرمود كه حاشا از مشايخ كه در ايشان چند علت بد باشد اما كساني كه به سبب جرات باطن و بي باكي ظاهر مردود طريقت گردند عاقبة بدان علت دچار گردند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نيز هست كه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمان مولانا شيخي بود صاحب قبول و ذوفنون و او را مشهور شيخ ناصرالدين گفتندي صاحب تبصره و با شيخ صدر الدين قونوي در جمع علوم يكايك زدي و مريدان معتبر داشتي . .. اين شيخ در حق مولانا اعتقادي نداشت لذا مولانا او را نفرين كردو گفت اي حييز بي تمييز ! خود همان شد كه از حيز مردي بيرون آمده هيز شد ...عاقبة الامر چنان شد كه دبابان را پنهاني چيزكي ميداد تا او را در كار آرند و مفعول مايراد شد و آن بود كه در شهر قونيه به علت مشايخ مشهور گشت و بعضي از رنود و بي باكان ناپاك گرد او ميگشتند و از او چيزها ميبردند .&lt;br /&gt;چند حكايت ا ز مثتوي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حكايت آن مخنث و پرسيدن لوطي ازاو در حال لواطه كه خنجر از بهر چيست ؟ گفت از براي آنكه هر كه با من بد انديشد اشكمش بشكافم ، لوطي بر سر او آمد و شد ميكرد و ميگفت الحمد الله كه من بد نمي انديشم با تو !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كنده يي را لوطيي در خانه برد ## سرنگون افكندش و در وي فشرد&lt;br /&gt;بر ميانش خنجري ديد آن لعين ## پس بگفتش بر ميانت چيست اين&lt;br /&gt;گفت آنك با من اريك بدمنش ## بد بينديشد بدرم اشكمش&lt;br /&gt;گفت لوطي حمدالله را كه من ## بد نيانديشيده ام با تو به فن&lt;br /&gt;دفتر پنجم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترسيدن كودك از آن شخص صاحب جثه .گفتن آن شخص كه اي كودك مترس كه من نامردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كنگ زفتي كودكي را يافت فرد ## زرد شد كودك ز بيم قصد مرد&lt;br /&gt;گفت ايمن باش اي زيباي من ## كه تو خواهي بود بر بالاي من&lt;br /&gt;من اگر هولم مخنث دان مرا ## همچون اشتر بر نشين مي ران مرا&lt;br /&gt;دفتر دوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حكايت آن دو برادر ، بكي كوسه و يكي امرد ، در عزب خانه ايي خفتند .شبي اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار كرد ، عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حيله و نرمي برداشت ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امردي و كوسه ايي در انجمن ## آمدند و مجمعي بود در وطن&lt;br /&gt;مشتغل ماندند قوم منتجب ## روز رفت و شد زمانه ثلث شب&lt;br /&gt;زآن عزب خانه نرفتند آن دو كس ##هم بخفتند آن سو از بيم عسس&lt;br /&gt;كوسه را بود بر زنخدان چهار مو ## ليك همچو ماه بدرش بود رو&lt;br /&gt;كودك امرد به صورت زشت بود ## هم نهاد اندر پس ك.. بيست خشت&lt;br /&gt;لوطيي دب برد شب در انبهي ## خشت ها را نقل كرد آن مشتهي&lt;br /&gt;دست چون  بر وي زد اواز جا بجست ## گفت اي تو كيستي اي سگ پرست&lt;br /&gt;گفت اين سي خشت چون انباشتي  ## گفت تو سي خشت چون برداشتي&lt;br /&gt;كودك بيمارم و از ضعف خود ## كردم اينجا احتياط و مرتقد&lt;br /&gt;گفت اگر داري ز رنجوري تفي ## چون نرفتي جانب دارالشفا&lt;br /&gt;يا به خانه بك طبيب مشفقي  ## كه گشادي از سقامت مغلقي&lt;br /&gt;گفت آخر من كجا دانم شدن ## كه به هر كجا ميروم من ممتحن&lt;br /&gt;چون تو زنديقي پليدي ملحدي ## مي بر آررد سر به پيشم چون ددي&lt;br /&gt;خانقاهي كه بود بهتر مكان ## من نديدم يك دمي در وي امان&lt;br /&gt;رو به من آرند مشتي حمزه خوار ## چشم ها پر نطفه كف خايه فشار&lt;br /&gt;وآنك ناموسيست خود از زير زير## غمزه دزدد ميدهد مالش به ك...&lt;br /&gt;خانقه چون اين بود بازار عام ## چون بود خر گله و ديوان خام&lt;br /&gt;ور گريزم من روم سوي زنان ## همچو يوسف افتم اندر افتنان&lt;br /&gt;نه ز مردان چاره دارم نه از زنان ## چون كنم كه نه از اينم نه از آن&lt;br /&gt;بعد از آن كودك به كوسه بنگريست ## گفت او با آن دو مو از غم بريست&lt;br /&gt;بر زنخ سه چارمو بهر نمون ## بهتر از سي خشت گردادگرد ك...&lt;br /&gt;دفتر ششم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112734040180664680?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112734040180664680/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112734040180664680' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112734040180664680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112734040180664680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_21.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112721668653708535</id><published>2005-09-20T04:40:00.000-07:00</published><updated>2005-09-20T13:45:16.036-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خوشبختانه اين كثيف ترين و بد ترين تابستون زندگيم داره شرش رو كم ميكنه و راه را براي اومدن پاييز باز ميكنه . با توجه به اين گم شدن مبارك تابستون ، اگه گلودرد ، درد در قفسه سينه ، تير كشيدن دست راست و خون دماغ شدن هاي گاه و بيگاه رو در نظر نگيريم حالم امروز خيلي خوبه ولي نميدونم چرا نوشتنم نميياد . براي خالي نبودن عريضه اين نوشته را كه متعلق به وبلاگ قبليمه را با چندتا تغيير در اينجا ميذارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;چگونه نيما را مينا كنيم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت ايران ملت چرخوندن لقمه به دور سر هستن و براي كار به اين سادگي يعني تغيير جنسيت هم به دكتر مراجعه ميكنن . جهت اطلاع علاقه مندان به تغيير جنسيت با كمترين هزينه به چند روش اشاره ميكنم&lt;br /&gt;تذكر : نيماي مورد نظر از آن جا كه شهروند درجه دوم محسوب ميشود احتمالا از فوايد تغيير جنسيت بي اطلاع ميباشد و با آن مخالفت خواهد كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;يك- روش مستقيم&lt;/span&gt; : بنا به اصل حمار نزديك ترين راه ، مسير مستقيم ميباشد . اخم كنيد و مستقيم به سمت سوژه مورد نظر برويد .زماني كه فاصله به يك متري رسيديد پا را تا جايي كه در توان داريد به عقب ببريد و قايم در وسط پاي فرد مورد نظر بكوبيد . ايشان احتمالا از شدت خوشحالي زوزه خواهند كشيد و زمين را گاز خواهند گرفت .مسلما اشك شوق در چشمان او روئت خواهيد كرد . اجركم عند لله .كار خود را به بهترين وجهه انجام داده ايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;دو - روش تحكيم وحدت&lt;/span&gt; : نيماي مورد نظر را به يك مكان خلوت ببريدو در راه با او در باب تكثر گرايي و نيز نظريات جان لاك در باره ليبراليسم و اهميت قانون گرايي گفتمان كنيد . اگر سوژه به فوايد تغيير جنسيت پي برد كه به دكتر مراجعه كنيد وگرنه بر روي صندلي نشسته و با چكش محكم بيضه او را تحكيم كنيد . بلافاصله دو گرايي را به وحدت تبديل ميگردد . وحدت را نيز با تحكيم مجدد مي توانيد به پوچ گرايي سوق دهيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;سه -روش راست سنتي&lt;/span&gt; : در اصول همان روش تحكيم وحدت ميباشد ولي در فروع اختلافاتي وجود دارد .در اين روش مبنا بد بودن چپ گرايي و تمام چيزهاي چپ از چشم گرفته تا بيضه ميباشد.به يك قهوه خانه رفته و ضمن خوردن آبگوشت به مباحثه در باب خيانت هاي حزب توده وتوضيح معناي كمونيست به معني خدا نيست بپردازيد اگر راضي به تغيير جنسيت شد كه فبه المراد . وگرنه با يك شي سنتي مانند گوشكوب بر روي بيضه لعين سمت چپ بكوبيد .ملاحظه مهم : به علت نابودي كمونيسم و شوروي براي توجه و تمركز بيشتر لازم است كه بيضه چپ را دست آمريكا ،كه در خشتك نيما مشغول توطئه ميباشد فرض كنيد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;چهار - روش راست افراطي&lt;/span&gt; : از آن جا كه شما به گفتمان و اين سوسول بازيها اعتقادي نداريدو از آن جا تر ، كه نيماي قصه ما خودراملتزم به گقتگو و دموكراسي ميداند مستقيم به سوي سوژه برويد و ضمن متبرك كردن سر او با باطوم با لند كروز از ميان دو پاي او رد شويد . اگر زنده ماند مسلما خواهر زاده هايش به جاي دايي نيما او را خاله مينا صدا خواهند زد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;پنج - روش ملي مذهبي&lt;/span&gt; : هر مكان كه عزت الله سحابي و پير مردان نهضت آزادي حضور داشته باشندامكاناتبالقوه و بالفعل اتاق عمل را براي تغيير جنسيت داراست . با سوژه به يك مكان نزديك در خروجي برويد . اگر حاضر به تغيير جنسيت شد كه هيچ وگرنه ضمن دادن يك شعار محرك رگ غيرت از قبيل توسعه سياسي با ريش و پشم نميشه به سرعت مكان را ترك كند و بقيه كار را بر عهده برادران غيور حاضر در مجلس بگذاريد . به دستها و پاهاي مجرب آنان اعتماد كنيد تغيير جنسيت در اين روش صد در صد ميباشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;شش -روش كارگزارن سازندگي&lt;/span&gt; : سوژه را در باره اهميت باروري و نقش مادر در تربيت فرزندان و اينكه بهشت زير پاي مادران است توجيه اقتصادي كنيد.سپس تغيير جنسيت را به صورت پروژه ملي اعلام كنيد و در مناقصه كاري كنيد كه خودتان برنده شويد . كار تمام است از اين به بعد مي توانيد به هر كدام از روشهاي بالا كه خواستيد عمل كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;هفت - روش جبهه مشاركت&lt;/span&gt; : ريشتان را ماشين كنيد ، كت وشلواربليزر بپوشيد وبه نيما نزديك شويد .سپس دستها را را در هم حلقه كرده وبه ميان دو پاي او روانه كنيد . در اين زمان شروع به چانه زني از بالا و فشار از پايين نماييد . اگر تغييري در صداي سوژه مشاهده كرديد كه عمل را پايان بدهيد و گرنه ازگازانير استفاده كنيد و گزارش عمل رابراي شفاف سازي در سايت رويداد منتشر كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999900;"&gt;هشت ـ روش آبادگران&lt;/span&gt; : چون بانكها مشغول سد سازي هستند نيما براي گرفتن وام ازدواج به شهرداري مراجعه ميكند . در آنجا شما با توجه دادن او به آمار قبولي دختران دانشگاه و اينكه از دامن زن به عنوان سكوي پرتاب مردان استفاده كرد او را توجيه ميكنيد . مدتي است كه هدف از توجيه افراد انجام وظيفه است ديگر كاري به جلب رضايت او براي عمل نداريد . به مناسبت هفته دفاع مقدس و بزرگداشت فرهنگ فداكاري يك ليوان شربت صلواتي به دستش بدهيد . به محض خورده شدن محتويات ليوان چهره خانم رايس را پيش چشم مجسم كنيد وسپس به فصد حمله به سياست هاي آمريكا و ترويج مهروزي با بندگان خدا محكم با بيل به فضاي تساهل و تسامح ما بين دو پاي نيما حمله ور شويد تا پدر شجره خبيثه اي را كه آمريكاي جهانخوار در خشنك نيما رويانيده بود در آوريد . درنهايت با كلنگ وديلم به در آوردن بقاياي هسته هاي نفاق بپردازيد . مينا اماده است . اورا به كميسيون زنان ارجاع دهيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. &lt;span style="color:#999900;"&gt;نه ـ روش حزب اعتماد ملي&lt;/span&gt; : در حزب اعتماد ملي مبناي عمل شما بر صراحت و اعتماد سازي است . دندانهاي مصنوعيتان را در دهان ميگذاريد و به نيما نزديك مي شويد و با صراحت با در رابطه لزوم تغيير جنسيت صحبت مبكنيد . شما : عموجان پنجاه هزار تومن ميدم بيا تغيير جنسيت بده . نيما : حاجي استغفرالله .شماچرا . من از جنسيتم راضي هستم . شما : تو گه خوردي از جنسيتت راضي هستي يالا بكش پايين ميخوام عوضت كنم . چون نيما از كشيدن پايين خودداري ميكند . شما با چند تا از لرهاي فاميل  با گرز در نيماي مورد نظر اعتماد سازي ميكنيد . اگر در انتهاي اعتماد سازي چيزي از نيما باقي مانده باشد به صورت خودجوش تغيير جنسيت هم داده است . در اين عمل احتمال تغيير جنسيت صد در صد و احتمال به هوش آمدن صفر درصد است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;. &lt;span style="color:#999900;"&gt;ده ـ روش انتحاريون&lt;/span&gt; . يكي از روزها شما را به ديدن يك عموي نوراني ميبرند كه دماغ زيبايي هم دارند . در آنجا شما توجيه ميشويد كه دنيا و شش مليارد آدم روي آن بدين منظور بوجود آمده اند كه شما در بينشان منفجر شويد و آنها را به گا بدهيد . براي عمل شما به خودتان گلاب ميزنيد و از دوستان حلاليت ميطلبيد .سپس در نقطه ايي كه تراكم نيما ها بالا است رفته ، ضامن كمربند انفجاريتان را كشيده و منفجر ميشود . و هم خود تغيير جنسيت ميدهيد و هم از جنسيت نيما ها چيزي باقي نميماند . نيما ، مينا ميشود و شما بلقيس . اين عمل براي تغيير جنسيت در ابعاد وسيع كاربرد دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. &lt;span style="color:#999900;"&gt;يازده - تذكر&lt;/span&gt; :اين روش به هيچ عنوان توصيه نمي شود . به دكتر برويد و با ايشان مشورت كنيد .در صورت مثبت بودن نتايج آزمايش ايشان به شما هورمون زنانه تزريق خواهند كرد . در مرحله بعدي يك چيزهايي را بريده و تغييراتي را با كارد جراحي و قسمتي ازروده بر روي اندام شما اعمال ميكند . براي خواندن شرح ماجرا مي توانيد از لينك زير استفاده كنيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a style="COLOR: #9ad; TEXT-DECORATION: none" href="http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/guest/story/2005/01/050114_ag-7thday.shtml"&gt;تغيير جنسيت در ايران ، چه طور مهيار بيتا شد&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112721668653708535?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112721668653708535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112721668653708535' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112721668653708535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112721668653708535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_20.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112715108149892846</id><published>2005-09-19T10:21:00.000-07:00</published><updated>2005-09-19T14:10:18.460-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;به &lt;a href="http://www.sheyda1360.blogfa.com/post-20.aspx"&gt;شيدا&lt;/a&gt; كه دلش غم داره امشب&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;سراب&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;صبح ميخندد و باغ از نفس گرم بهار&lt;br /&gt;ميگشايد مژه و ميشكند مستي خواب&lt;br /&gt;آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم&lt;br /&gt;آتش افكنده در سينه افسرده آب&lt;br /&gt;آفتاب از پس البرز نهفته است و ازو&lt;br /&gt;آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه&lt;br /&gt;صبح ميآيد از اين آتش جوشنده به تاب&lt;br /&gt;باغ ميگيرد از شعله گلگونه شكوه&lt;br /&gt;آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور&lt;br /&gt;مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش&lt;br /&gt;مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر&lt;br /&gt;ميزنم بر سر خود تابكنم ريشه خويش&lt;br /&gt;چيست انديشه من ؟ عشق خيال آشوبي&lt;br /&gt;كه به بازيم گرفته است به بيداري و خواب&lt;br /&gt;مينمايد به من شيفته دل رخ به فريب&lt;br /&gt;ميربايد  ز تن خسته من طاقت و تاب&lt;br /&gt;آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور&lt;br /&gt;چهر بر تافته در آيينه من&lt;br /&gt;همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ&lt;br /&gt;دور از دست تمناي من و در بر من&lt;br /&gt;ميكنم جامه به تن ميدوم از خانه برون&lt;br /&gt;ميروم در پي او با دل ديوانه خويش&lt;br /&gt;پي آن گم شده ميگردم و مي آيم باز&lt;br /&gt;خسته و كوفته از گردش روزانه خويش&lt;br /&gt;خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه&lt;br /&gt;يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال&lt;br /&gt;نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد&lt;br /&gt;آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال&lt;br /&gt;چشمها دوخته بر بستر من سحر آميز&lt;br /&gt;خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه&lt;br /&gt;آه از خويش تهي ميشوم آرام آرام&lt;br /&gt;ميگريزد نفس خسته ام از سينه چو آه&lt;br /&gt;بانگ بر ميزنم از شوق كه : آنا آنا&lt;br /&gt;ناگهان ميپرم از خواب گشاده آغوش&lt;br /&gt;ميشود باز دو دست من و مي افتد سست&lt;br /&gt;هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112715108149892846?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112715108149892846/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112715108149892846' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112715108149892846'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112715108149892846'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_112715108149892846.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112715044226878812</id><published>2005-09-19T10:20:00.000-07:00</published><updated>2005-09-19T10:20:42.270-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود // سر ما خاك ره پير مغان  خواهد بود&lt;br /&gt; حلقه پير مغان از ازلم در گوش است/ / برهمانيم كه بوديم و همان خواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#999900;"&gt;ميلاد صاحب الزمان مبارك باد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112715044226878812?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112715044226878812/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112715044226878812' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112715044226878812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112715044226878812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_19.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112710956772043327</id><published>2005-09-18T22:56:00.000-07:00</published><updated>2005-09-19T10:19:40.380-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دلتنگي هاي يك سانتور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك : &lt;a href="http://www.sarzamin.org/Sarzaminmusic/Persian/24KB/Siavash%20Ghomayshi/08_%20Boosaye%20Baad%20(Club%20Mix).mp3"&gt;بعضي وقتا كه مياي سر روي شونه ام ميزاري . تمموم غصه ها رو از دل من بر ميداري . اما اين فقط يه خوابه . خواب پشت پنجره &lt;/a&gt;. آلبوم جديد سياوش قميشي هم اومد . بدجور با اين آهنگ حال كردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو: يه وبلاگ جديد پيدا كردم كه تو دلش دو تا وبلاگ ديگه است . لينكش رو الان نميذارم . چون ميخوام تنها خوري بكنم و فعلا شما رو از لذت خوندن اين وبلاگ محروم كنم . پدر چشم من و هنجره سياوش قميشي در اومد تا تمام آرشيو اين وبلاگ تو در تو رو خوندم . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112710956772043327?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112710956772043327/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112710956772043327' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112710956772043327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112710956772043327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_18.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112695508131035611</id><published>2005-09-17T04:03:00.000-07:00</published><updated>2005-09-17T04:04:41.316-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt; نگاهي به همجنس بازي در ادبيات پارسي : قسمت پنجم ـ  سنايي و حكاية في التمثل الصوفي&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سنايي در كتاب حديقة الحقيقه حكايتهاي مختلف را از زندگي طبقات مختلف مردم روايت ميكند كه از لحاظ جامعه شناسي واجد ارزش بسيار است .&lt;br /&gt;اندر وصف شاهدان :&lt;br /&gt;شاهد پيچ پيچ را چه كني## اي كم  از هيچ ، هيچ را چه كني&lt;br /&gt;ا يدو بادام تو چو گوز گرو ## مانده از دست كودكان درگو&lt;br /&gt;شاهدان زمانه خرد و بزرگ ## چشم را يوسفند و دل را گرگ&lt;br /&gt;در باره صفت شهوات و غلامباره گويد :&lt;br /&gt;هركه شد ك... پرست برخيره ## گوزي يابد ثواب از انجيره&lt;br /&gt;چه دهي از پي گذرگه ثفل ## خرد پيري خود به كودك طفل&lt;br /&gt;آن كه نام و ننگ خود بگذاشت ## دل تو كي نگه تواند داشت&lt;br /&gt;چون چراغند از آنكه وقت فدي # # چون فتيله ز بن خورند غذي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در مذمت صوفي دارد :&lt;br /&gt;سغبه شاهدند و شمع و سرود ## علمي كور زير چرخ كبود&lt;br /&gt;پسرت هيچ اگر در او خندد ## شاهد و شاهدي درو بندد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حكاية في التمثل الصوفي :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شنيدي كه بد در شهر هري ## خواجه فاضلي وپر هنري&lt;br /&gt;محنتش را مگر يكي آن بود ## كه در اندوه قوت حمدان بود&lt;br /&gt;مدتي بود تا كه گاي نداشت ## پسري راست كرده جاي نداشت&lt;br /&gt;چون پناهي نيافت مظطر شد ## به ضرورت به مسجد در شد&lt;br /&gt;ديد محراب و مسجد خالي ## خواست تا گادني كند حالي&lt;br /&gt;چون برانداخت پرده از تل سيم ##  تا برد ماهي سوي چشمه شيم&lt;br /&gt;مسجد از نور شد چنان روشن  ##كه برون تافت شعله از روزن&lt;br /&gt;زاهدي زان حكايت آگه شد ## پي برون برد وبر سر ره شد&lt;br /&gt;پسري ديد برده سر سوي پشت ## مرد فاسق گرفته بوق به مشت&lt;br /&gt;تاش بنهد ميان حلقه ك... ## زاهد آمد ، شد از برون به درون&lt;br /&gt;كاج و مشت و عصا فراز نهاد ## گلويي همچو گاو باز نهاد&lt;br /&gt;كاين همه شومي شما باشد ## كه نه باران و نه گياه باشد&lt;br /&gt;چه فصولي است اين و خانه حق ## شرع را نيست نزدتان رونق&lt;br /&gt;از چنين كارهاست كه در كشور ## آسمان بي نم و زمين بي بر  &lt;br /&gt;بر  بساط زمين نبات نماند ## خلق را مايه حيات نماند&lt;br /&gt;از گناهان لوطي و زاني ## خشك شد چشم ابر نيساني&lt;br /&gt;بشود لا محاله دهر خراب ## چون لواطه كنند در محراب&lt;br /&gt;مرد فاسق به حيله بيرون جست ## تا موذن بر او نيابد دست&lt;br /&gt;مرد فاسق چو شد برون ار در ## مرد زاهد گرفت كار از سر&lt;br /&gt;مرد فاسق چو باز پس نگريست ## تا ببيندكه حال زاهد چيست&lt;br /&gt;ديد بي نيم دانگ و بي حبه ## گرز شيخ بر سر دنبه&lt;br /&gt;سر برون كرد و گفت اي زاهد ## اين همان مسجد وهمان شاهد&lt;br /&gt;ليك ار بخت ما و گردش حال ## اين بود بر من حرام و بر تو حلال&lt;br /&gt;شكر و منت خداي را كه اكنون ## گشت حال زمانه ديگرگون&lt;br /&gt;بربساط زمين نبات بماند ## خلق را قوت حيات بماند&lt;br /&gt;ابرهاي تهي پر از نم شد ## دل اهل زمانه خرم شد&lt;br /&gt;حرمت صومعه تو ميداني ## بر تو مانده است و بس مسلماني&lt;br /&gt;چون چنين اند زاهدان جهان ## چه طمع داري آخر از دگران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اواخر اين دوره شاعري به نام سراج الدين قمري آملي بوده است كه ديواني نيز  دارد . سراج الدين در رثاي غلام خود (( اياس )) شعري سروده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي جان من اياسك من اي سگ تو من ## هر شب به ماتم تو بر آرم فغان سگ&lt;br /&gt;از سگ بترمنم كه نمردم به مرگ تو ## جانم ز محنت تو ز سختي است جان سگ&lt;br /&gt;اي مهربان من ، ز شرمم نيامده است ## تا بي تو مي زيم من نامهربان سگ&lt;br /&gt;از آرزوي آهوي چشم تو ، هر سحر ##‌جانم فغان زار برآرد بسان سگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشعار ركيك در ديوان سراج الدين كم نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسا شب كه از گوشت آگنده ام ## چو سغد و دل و روده و سينه ها&lt;br /&gt;گه از سينه ها ساخته فرشها ## گه از ران ها كرده بالين ها&lt;br /&gt;به گاه سواري و نيزه زدن ## ز پشت كسان ساختم زين ها&lt;br /&gt;بدين گرز مرد افكن گاو سار ## ز ك... كسان تو ختم كينه ها&lt;br /&gt;برآمد به جايي كه زخمي زدم ## ز هر گوشه آواز تحسين ها&lt;br /&gt;خيار من از آن نيك باليده گشت ## كه پروردم او رانيك به سرگين ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عبيد زاكاني در رساله دلگشا در باب او اين  مطايبه را آورده است :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حاكم آمل از بهر سراج الدين قمري براتي نوشت بر دهي كه نام او (( پس )) بود . سراج الدين به طلب آن وجهه ميرفت ، در راه باران سخت آمد . مردي و زني راد يد كه گهواره و بچه ايي در دوش گرفته ، به زحمت تمام راه ميرفتند . پرسيد كه راه پس كدام است ؟ مرد گفت اگر من راه پس دانستمي بدين زحمت گرفتار نشدمي . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112695508131035611?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112695508131035611/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112695508131035611' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112695508131035611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112695508131035611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_17.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112691540925520020</id><published>2005-09-16T17:01:00.000-07:00</published><updated>2005-09-16T17:03:29.263-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;دلتنگي هاي يك سانتور&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;صفر : من دو نيمه دارم . نيمه حيوانيم كه اسبه و يه نيمه انساني كه شبيه آدمهاست و لي زير جلكي اونم يه جونوريه براي خودش . وقتي پاي اينترنت ميشينم اين دو نيمه دعواشون ميشه . اسبه ميخواد چت كنه و آدمه ميخواد وبلاگ بنويسه . اسبه بعد از ظهرها چت ميكنه و صبحها آف لاينهاش رو ميخونه ، آدمه شبها ميشينه وبلاگش رو بروز ميكنه . امشب جناب اسب از قرار داد نانوشته شده تخطي كرده و ميخواد كه وبلاگ بنويسه . چون نيم انسان من مثل اصلاح طلبها بي عرضه است زير بار حرف زور رفت و الان  شما بايد از بيانات جناب اسب مستفيض بشيد  .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك :مثل خر تو گل فرو رفتم . خودم رو يه روزي گم كردم و ديگه پيدا نشدم . اين من نه منم .مونده ام كه كي هستم . من يك سانتورم . اسبي با سر انسان و يا شايد هم آدمي با تنه اسب . نماد برج كماندار . با عنصر وجودي آتش . تا اينجاش گل بود در ادامه به سبزه تحت نفوذ بودن توسط غول منظومه شمسي مشتري هم آراسته ميشم . هميشه در رفت و آمدم و حركت آونگي دارم و از اين طرف به اون طرف در نوسانم . اگه اوضاع درست پيش ميرفت من الان بايد ياشناگر بودم كه در نه سالگي در شنا يكي دو تا مقام داشتم و يا استاد بين المللي شطرنج كه يازده سالگي قهرماني مدرسه و ناحيه و شهر رو عرض يك ماه بدست آورده بودم . ولي كاشكي فوتباليست ميشدم . تا هفده سالگي مثل تمام خوزستانيها به جنون فوتبال مبتلا شدم و دروازبان منتخب استان و كانديد دعوت به تيم ملي نوجوانان بودم كه يهو گم شدم . كالبدم جايي نرفته بود ولي ديگه روح نداشتم . در عرض بك ماه شد آنچه نبايد ميشد و همه چيز خراب شد . حالا يه سانتور يا به قول اهراب قنطورسم كه نشسته و گردش چرخ ايام رو نظاره ميكنه كه كي دورش تمام ميشه . به قول شاعر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شراب خوارم و نراُد و رند و شاهدباز&lt;br /&gt;مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد&lt;br /&gt;ز ننگ خرقه و تسبيح و زهد در رنجم&lt;br /&gt;كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو : حتي خدا هم مونده با اين نيمه حيوان نيمه انسان چه كار بكنه . موجودي كه در روزي كه خدا سر حال بود و ميخواست شوخي بكنه بدنيا اومده بايد هم از تناقض هاش در رنج باشه . وقتي در شونزده آذرروز دانشجو به دنيا بياي ولي تمام دوره تحصيلت از درس و مدرسه متنفر باشي وقتي پشت كنكوري به اميد سربازي رفتن و رهايي از درس تمام روزهاي گرانقدر علي كنكوري بودن رو با سينما رفتن و اندازه گرفتن محيط و مساحت شهر  پياده و سواره و الواطي كردن سپري كني ولي در آخر شهريور دو دستي بزني تو سر خودت كه چه خريتي بود در روز كنكورمرتكب شدم و  شانسي تست نزدم . قبول شدم  لذت خوردن ساچمه پلوي پادگان رو با ياچمن پلو با كوسه سلف دانشگاه  عوض كردم و بازمن موندم و جهان علم  . در اين دوره پر بار همان خر سابق بودم كه پالانم رو عوض كرده بودند . حاصلش براي من چندتا دوست و يار موافق بود بعلاوه پيدا كردن آشغال ترين و بيشرف ترين آدمهايي كه ميتونيد پيدا كنيد . از بد حادثه تمام اين اعجوبه ها در زير سقف دانشكده ما جمع شده بودند و داشتن به ما تدريس ميكردند . امروز كه نگاه ميكنم درودي ميفرستن به روان صادق هدايت كه با نوشتن اين جمله با ايجاز  روز شمار دوره دانشجويي منو تحرير كرد : و زندگي مان كه احمقانه پيش رويمان افتاده است به انبانه پر از گه ميماند كه بايد قاشق قاشق خورد و به به گفت .   قاشق قاشق مشغول خوردنم وانبانه داره  تمام ميشه .&lt;br /&gt;سه : ميگن با هر آدمي دوتا فرشته هست كه اعمالش رو بنويسه . اين بنده هاي خدا هم فكر كنم سرشون گيج داره ميره . وقتي رابطه ام با خدا شكر آبه نقد به مقاله مهدي خلجي دررابطه با اسلام اروتيك  مينويسم    و وقتهايي كه با خدا آشتي هستم مثل همين روزا با زبون روزه دارم همجنس بازي درادبيات فارسي رو ادامه ميدم . بنده خدا اين فرشته ها گناه دارن .شبا كه ميشينن و حسابهاشون رو با هم چك ميكنن هي زير لبي به من فحش ميدن و شعر ميخوانندكه : به مار ماهي ماني ، نه اين تمام نه آن تمام . ## منافقي ، چه كني مار باش يا ماهي&lt;br /&gt;چهار :خدا بگم چه كارت كنه حسين درخشان . آخه اين چه موقع ظهور در تلويزيون صداي آمريكا بود . حتما امشب كه اين ننه ما پاي تلويزيونه بايد بياي از وبلاگ نويساي زنداني دفاع كني و اين قريشي رو نشون بدي كه بگه با باطوم زدنم و گاز اشك آور تو ماشين ول دادن . دندون هام ولي سالمه . منم كهد ارم نور بالا ميزنم و  همين طوري هم كم مشكوك نيستيم ، اين سر و صداي تايپ كردن هم مزيد شد به بيانات حودر در باره وبلاگ نو يسي . الان مادر ما اومده بالاي سرم و  ميگه من به اندازه كافي بدبخت هسنم تو نشو قوز بالا قوز . راستي ببينم نكنه داري وبلاگ مينويسي .  منم گفتم نه ننه من وبلاگ نمينويسم . منو چه به وبلاگ نويسي . در اين زمان كه سرم داشت مصطفي معين بازي در مياورد و گفتمان ميكرد اين قسمت اسبه نزديك بود جفتك بياندازه و بگه : چرا اتفاقا وبلاگ داره و منو هم وبلاگ نويس كرده. آمده بود بلايي كه به خير گذشت . ولي آقاي درخشان از اين به بعد هر حرفي رو جلوي هر كسي نزن . چون براي ما ميشه جريان : سه پلشك آيد و زن زايد و مهمان زدر آيد&lt;br /&gt;پنج : دلم براش تنگ شده  كافيه جنوبي باشد تا مسحور جادوش بشين .  روانشاد احمد اعطا لقب به احمد محمود . با سحر كلامش تو رو به هر جاميبره . زيردرخت انجير معابد ميشيني ، معتاد ميشي مهر دكتري جعل ميكني ، پول دار ميشي .و آخر سركشكول و تبرزين بدست درويش وار شهري رو بهم ميريزي . آدم زنده ميشي . عنوان نويسنده رو واگذار ميكنه به ممدوح بن عاطل ابوترال و خودش ميشه مترجم . ميبرتت به بغداد و و لذت كشيدن سيگار و تق و تق دامينو و گوش دادن ام كلثوم رو بهت ميچشونه . وقتي صدام ميكشدش ميموني كه بخندي و يا به مورس زدنهاي آدم زنده بخندي . تازه و قتي احمد مرد فهميدم كه اون هم با خلق ممدوح بن عاطل به ما خنديده بود . ميري در همسايه و در اون خونه با حياط دوري موندگار ميشي. دعوا ميكني . ميگي ، ميخندي و لخت ميشي ميري تو حوض تا از هرم گرما فرار كرده باشي . و هي عشق بازي ميكني . لبهات روي لبهاش مبري و از طعم لبهاي زن همسايه دهنت مزه خرماي كال ميگيره تا جادوي احمد محمود كامل شده باشه . هنوز اون طعم گس رو لبامه : گفته بودم گه اگر بوسه دهی توبه کنم .که دگر باره  ازین گونه خطا ها نکنم . بوسه دادی و چو بر خواست لبت از لب من . توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112691540925520020?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112691540925520020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112691540925520020' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112691540925520020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112691540925520020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_16.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112681780466874892</id><published>2005-09-15T13:54:00.000-07:00</published><updated>2005-09-15T13:56:44.676-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;ما و تو خراب اعتقاديم ### بت كار به كفر ودين ندارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز : يكي از روزهاي بچگي همان طور كه خوش خوشان از مدرسه به منزل مي آمدم و در روياي فوتبال و بازي در تيم ملي غرق بودم در دستم نامه اي ديدم كه لحظاتي پيش دوستم آن را كفم گذاشته بود . در نامه آمده بود . حاج حسن اصفهاني كه از مومنين ميباشند در سفر بيت الله الحرام  از بزرگي از علماي مكه نقل كرده اندكه ايشان چندي پيش پيامبر را به خواب ديده اند در حالي كه گويا مقدمات قيامت آماده شده بود . در آن حال رو به من ( همان عالم مكي ) كردند و فرمودند كه عالم در فساد فرا رفته است . دزدي و زنا در بين مردان آشكار گرديده است. زنان بي حجاب شده اند و مسلمين در فساد تباهي فرو رفته اند . پس به هوش باشيد كه دوره آخر الزمان فرا رسيد . هر كس كه توبه كرد از ما ست و هركه كه همچنان به راه گذشته باقي ماند به زودي به هلاكت ميافتد . اما تو .آگاه باش كه هر كس اين خواب را  در كاغذي بنويسد و به چهارده نفر بدهد به زودي تا چهارده روز آينده  خبر خوشي ميشنود و يا مالي از جايي كه گمان نميكند به دستش ميرسد و اگر اينچنين نكند در كمتر از ده روز به مصيبتي دچار ميگردد . آن عالم ميگفت كه من اينچنين كردم و در كمتر از چهارده روز دوازده هزار درهم از جايي كه گمان نميبردم به دستم رسيد ولي برادرم كه اين عمل را انجام نداد در عرض پنج روز پسرش را طي تصادفي از بين رفت . واين بود حكايت حاج حسن اصفهاني از روياي صادقه عالم مكي .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان   بچگي ترسان و لرزان از خوابي كه عالم مكي برايمان ديده بود اين داستان را بر روي برگه نوشتم و به چهارده نفر از خودم بدبخت تر دادم به اين اميد كه خبر خوشي از دعوت به فلان تيم فوتبال به گوش من برسد و يا مال زيادي از آسمان به نامم حواله كنند و من در زمين تحويل بگيرم . چندي بعد در مسجدي باز همين داستان تكرار شد و اين دفعه كس ديگري خاطره خود را از فلان سفر مذهبي و حكايت عجيبش را در جمعي گفته  و خلق خدا را به زحمت رقعه نگاري افكنده بود . .بعد از مدتي شكل تبليغ عوض شد . و مردم خوش فكر و دايم الروياي همشهري  خوابها خود را در تكه پلاستيكي به همراه چند شكلات ميگذاشتند و در قبرستان و امام زاده و مسجد به اين و آن ميدادند. من هم كه در عين  مومن بودن و دانستن مثل مومن ازيك سوراخ دو بار گزيده نميشود بهقول علما رجا واثق داشتم كه  خوردن چند شكلات به زحمت نوشتن انشا و سفرنامه مكه و مدينه و كربلاي  فلان حاجي قمي يا مشهدي و اصفهاني نميارزيدپي ديگر هيچوقت چنين پلاستك هايي را قبول نكردم .ولي بودند بسياري كه از شوق دوازده هزار درهم وعده داده شده همچنان نامه پخش ميكردند . غافل از اينكه در عربستان صد سالي هست كه ريال رواج دارد نه درهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز : ده روزي كه حاج حسن وعده داده بود كه  قرار بود طي ان خبر خوش و يا مال بي حساب به دستم برسد به بيش ازده سال رسيد .  امروز به تقريب بيست روزي است كه موبايل  من جدا نميشود و منتظر  گرفتن خبري از دوستي هستم . در حال خود بودم كه زنگ رسيدن ا س ام اس به گوشم رسيد و من منتظر هم به سرعت پيا م را خواندم كه شايد فرجي شده باشد ولي پيامي بود از دوست ديگري به اين مضمون &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Baraye salamati emam zaman (aj ) 5 salavat befrestidva in  sms ro be 5 nfar befrest . enshaalh ta nime shaban khabar  khobi migiri  (* bi tavajohi nakon )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ياد همان نامه هاي كذايي افتادم و خدا را شكر كردم كه حاج حسن و حاج حسن ها هم به تكنولوژي مجهز گشته اند و ديگر براي تزكيه جامعه و دميدن روح تقوا به آن طمع به ورقه هاي كاهي دفتر كودكان و جلد شكلات نذري پشت نويسي شده بدست پيرزنان ندارند بلكه زير كولر در دفتر هاي مجلل كه حجره هاي سابقشان چنين عزتي را در خواب هم نميديدند نشسته و با موبايل هاي سوني اريكسون و نوكيا ساخته شده بدست كفار نجس به ترويج شريعت محمدي ميپردازند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منكر امام زمان و فضيلت صلوات نيستم و لي از اين گشاده دستي در پخش كردن سعادت آن هم تنها با پنج صلوات و همكاري كه اينان با خدا ميكنند و مردمي را كه تا لحظه اي پبش به قول ايرج ميرزا در بهر گناه ميتپيدند را به يمن اس ام اسي عاقبت به خير كردن  بوي خوشي به مشامم نميرسد .يك جريان قوي و متمول در پشت اين شبكه گسترش خرافه قرار دارد . كتابهايي ملو از ادعيه هاي بي سند و با سندضعيف به چاپ بيستم و سي ام ميرسند . روز به روز كتابهاي بيشتر با ذكر نام نام بزرگان و سخنان آنان در مورد عنقريب بودن ظهور امام زمان  و با چاپ مسائل عجيب و بيشتر خيالي در مورد فعاليتهاي يهوديان افراطي و نو محافظه كاران آمريكا در رابطه با منجي آخر الزمان به زيور طبع آراسته ميشود . . به قول اعراب  كلمه الحق يراد بها باطل صحبت حقي كه اينان نيت باطل از آن دارند . هدف تربيت مريدان ساده و فداكار است كساني با انگيزه هاي مذهبي و به شدت ساده لوح كه به آساني و با كمترين هزينه براي امور مختلف بسيج شوند و تن به خدمت پشت پرده نشينان سياست و اقتصاد بدهند .  در زماني كه جهالت اسامه ها و زرقاوي ها روز به روز حيثيت اسلام راب يشتر لكه دار ميكند و تيرهاي شك و ترديد و شبهه به سمت كالبد اسلام پرتاب ميشود علماي ما مشغول ور رفتن با رمل و جفر براي تعيين مكان امام و كشف موقعيت سيد حسني هستند . وظيفه دفاع از اسلام را به مومنين محول فرموده اندكه در نمازها از پس دعا براي هدايت دشمنان اسلام و گر هدايت پذير نيستند نابودي انان با آمين خدا پسندانه  خود از كيان اسلام دفع كنند . عروسك گردانان اين جريانات كه اين چند ميليون عروسك را با نخهاي نامريي مقدس نمايي و نائب سازي  ميچرخانند چشم به حكومت دارند و براي رسيدن به اين هدف از هيچ كاري ابا ندارند .پس اگر روزي در دكه روزنامه فروشي در صفحه اول روزنامه تيتر مصاحبه با امام زمان همراه با عكس و تفصبلات را مشاهده كرديد بدانيد ديانت ما عين سياست ماست.&lt;br /&gt;اين است که پيش خالق و خلق&lt;br /&gt;طلاب علوم روسفيدند&lt;br /&gt;با اين علما هنوز مردم&lt;br /&gt;از رونق ملک نااميدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112681780466874892?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112681780466874892/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112681780466874892' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112681780466874892'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112681780466874892'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112674041468013606</id><published>2005-09-14T16:22:00.000-07:00</published><updated>2005-09-14T16:35:46.290-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.sheyda1360.blogfa.com/post-17.aspx"&gt;فقط یه پیاده روی شبانه... بیشتر خیال نکنید!&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قبل از اينكه ادامه مطلب رو بنويسم از همين تريبون رسما اعلام ميكنم كه من علاوه بر مريض بودن كرم اذيت كردن هم دارم .سوژه هم امشب كم آوردم براي همين بايد &lt;a href="http://www.sheyda1360.blogfa.com/"&gt;شيداي عزيز &lt;/a&gt;فداكاري كنه و اين سوزن رو قبول بكنه تا بعدا يه كلنگ هم به خودم بزنم . لازم به يادآوري است كه كليه غلطهاي املايي و نگارشي اين املا مربوط به دانش آموز جاسم ح ميباشد و به من مربوط نيست . او نايي كه بلدنداين انشا را با لهجه بخوانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;موضوع انشا كلاس سوم دبستان نوبت شهريور : بعد از ظهر سه شنبه خود را چگونه گذرانديد ؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اعوذ بالله من ا&lt;a href="http://barbud.blogspot.com/"&gt;لشيطان &lt;/a&gt;رجيم ميگويم و با اجازه آقاي معلم قلم در دست ميگيرم و انشاي خود را مينويسم . &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من بعد از ظهر خودم را با پدر بزرگم آغاز كردم . پدر بزرگم بسيار پير است و آن طور كه خودش ميگويد در دوران نوجواني دايناسورها را ديده است كه شاخ دارند و عر عر ميكند و دركتابها هم خوانده كه ننه كوكب از شير آن ماست و كره درست ميكند . پدر بزرگم دندان ندارد به همين خاطر آقام ميخواهد برايش زن بگيرد تا شايد راضي شود و دندان مصنوعي در دهان بگذارد . ما هر روز بعد از ظهر از كيانپارس جنوبي كه به سيد خلف معروف است به كيانپارس شمالي كه به كيانپارس خالي معروف است ميرويم . امروز من و لفته با وانت ابو حميد كه همسايه ما هست و با آن گاوهايش را جابه جا ميكند به كيانپارس رفتيم . در راه صباح برادر لفته را ديديم كه با موتورش در خيابان كار ميكرد . دست فرمون صباح بسيار عالي است و خيلي خوب با موتور تك چرخ ميزند البته اين فقط مال زمانهايي است كه كارش را خوب انجام داده باشد . صباح آدم زحمتكشي است و هر روز در حاليكه موتورش را رانندگي ميكند به خانمها كمك ميكند و كيف آنها را ازدستشان مي گيرد و به خانه خودشان ميبرد . صباح امروز خيلي سرحال بود و از خيابون بيست تا چراغ قرمز تك چرخ زد . وقتي هم كه از چراغ رد شد رفت زير يك كاميون . من و لفته كلي با ديدن اين صحنه خنديديم و گفتيم اي واي داداش سيا ضايع شد . ما بعد از ظهرها در پياده روها راه ميرويم و با خانمها صحبت ميكنيم . بعضي از خانمها وقتي روشون حرف ميندازيم رومون ميخندند و بعضي هاشون رومون فحش پرتاب ميكنند . امروز من و لي لي ( همون لفته است كه ما دوستها لي لي صداش ميكنيم ) داشتيم ميرفتيم و فلافل هامون رو ميخورديم كه ديديم دوتا خانم هم دارند جلومون راه ميرند و با كاغذ نوعي كفتر كه من نفهميدم چي بود ولي لي لي گفت از نوع طوقي است درست ميكردند . اين خانم رو اون خانم گفت : &lt;a href="http://www.barzakheman.blogfa.com/"&gt;سي سي&lt;/a&gt; اين درنا قشنگه ؟ من بهشون گفتم خاله اينها كفترن ، درنا نيستن . اون خانمه بهم گفت گمشو اعقده اي من روشون گفتم همه جور عقده اي ديده بوديم ولي اعقده اي با الف نديده بوديم . كلي با لي لي از اين نكته سنجي خودمون حال كرديم و خنديديم .&lt;br /&gt;من رو لفته گفتم يعني فقط اينا بلدند كار دستي منم بايد كار دستي . ولي هر چي گشتيم كاغذ نبود . هر چي بود اونا از خيابون جمع كرده بودند و داشتن باهاش كفتر درست ميكردند . لي لي گفت ببين چه جور رو كفتراشون اسم ميزارن كه بعدا وقتي بچه خواهرم بدنيا اومد روش اسم بذاريم . ولي من اسماشون رو نمي فهميدم چيه چون اون خانمه داشت اسم خارجي ميذاشت . فقط آخري رو فهميديم كه گفت اينم عاموي ني ني يا عاموي پي پي يا عاموي شي شي خلاصه يه همچين چيزي بود . آقا داشتيم از بي كاغذي ميمرديم كه لفته از تو جيب يه پسره مو دم اسبي يه تيكه كاغذ برداشت . حالا لاي كاغذه كيف پول همون موقشنگ بود يا كاغذه لاي كيف پول بود من نميدونم ولي چون لفته زحمت كشيده بود كيف پول رو هم از صاحبش قبول كرديم . با كاغذها سه تا گاو درست كرديم و چهارتا آدم و به ترتيب اسمشون رو گذاشتيم پينوكيو ، روباه مكار و گربه نره اما روي آدمها اسم نذاشتيم چون روكاغذاشون اسمشون بود . اسم يكيشون بود بانك ملي و يكيش بود امور شهريه يكي هم بود مبلغ در وجه ولي آخري اسمش عددي بود و كلي صفر داشت نشناختم اسمش كيه . همين طور كه دنبال خانمها بوديم ديديم كه داريم دور دوم رو تو كيانپارس تمام ميكنيم . لي لي روم گفت : اينا شايد دارند براي المپيك آماده ميشن بيا بيخيالشون بشيم و تواون پاركه كه اسباب بازيهاش رو باد ميكنند بشينيم . رفتيم اونجا كه ياد شهر بازي مشهد افتادم . گفتم لفته چه قد شبيه سر سر هاي پارك مشهده كه ميرفتيم توش و از وسط تونل وحشت رد ميشديم . لفته گفت خره اونايي كه تو سوار شدي اسمش هست الاكلنگ. همين حرفها رو ميزني كه مردم هميشه دنبال شباهت ما و پارك ميگردند و ميگن هم ما و هم پارك هر دومون تاب داريم . نيم ساعتي اونجا بوديم كه همون دوتا خانم كاردستي ها اومدن و نيم ساعت ِچت كردن رو بچه ها .&lt;br /&gt;يهو صداي بچه گي هاي خودم رو شنيدم كه آقام با شلنگ مي اومد تو كوچه دنبالم و ميگفت ابن چلب ساعت سه نصف شبه بيا خونه به تمرگ . منم پا برهنه از دست آقام در ميرفتم و ميرفتيم با بچه ها فنگ بازي ميكردم . خلاصه ياد شعر: يادم آمدروز باران ، گردش يك روز شيرين ، دانه ها دسته به دسته ، انار افتادم . به لفته گفتم پاشو بريم خونه كه يواش يواش دارم روشنفكر ميشم .&lt;br /&gt;######&lt;br /&gt;توي مسير مثل هميشه كلي آشنا ديدم ...... همه تك رنگ . مشكي متاليك .... از پسر عموهاي خودم بگير تا پسر دايي هاي لفته تا دوستان دوران مدرسه و حتي دانشگاه اما من كه من هنوز دانشگاه نرفتم كه بخوام دوستاي دوران دانشگاه رو ببينم و لي دوستاي هم سلول صباح رو ديديم كه داشتن دعوا ميكردند. جنگي ، كاظم شل و جبار گاو خلاصه تمام اعجوبه ها  نوابغ والمپيادي هاي كيانپارس جنوبي جمعشون جمع بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;######&lt;br /&gt;قسمت اخر خيلي با حال و اكشن بود . رفتيم خونه ديديم در خونه لي لي اينا شلوغه و دارن تير هوايي در ميكنند . گفتم چي شده گفتن صباح رفته زير كاميون و بچه ها هر چي با دمپايي ابري زدنش در نياومده . حالا اينا يا اومدن دنبال دمپايي هاشون يا صباح مردهِ. من و لفته هر چي فكر كرديم نفهميديم چي به چيه . لي لي روم گفت بي خيال اگه بخوايم اينقد فكر كنيم خداي نكرده ممكنه استاد دانشگاه بشيم . خيلي خنديديم و خوش گذشت . ولي من تو چشم لفته نگراني رو ميخوندم. ازش پرسيدم اشمالك انت ( چته ) گفت نگران آينه بغل موتورم . خدا كنه چرخ كاميون از روش رد نشده باشه . آقام اومد دنبالم گفت تا ساعت دو شب كجا بودي . گفتم &lt;a href="http://www.sheyda1360.blogfa.com/post-17.aspx"&gt;فقط یه پیاده روی شبانه... بیشتر خیال نکنید!&lt;/a&gt; بهم گفت خوب بلبل زبون شدي . ديگه امسال از مدرسه خبري نيست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی یه خبر نه چندان جالب..........&lt;br /&gt;جمعه اسما رفتيم حميديه خونه عموم اينا و لي رسما رفتيم بابچه هاي خاله اينا دعوا الله و اعلم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترجیح میدم درباره ی این اتفاق و سفر حرفی نزنم..........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بماند تا شاید وقتی دیگر .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112674041468013606?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112674041468013606/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112674041468013606' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112674041468013606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112674041468013606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_112674041468013606.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112669542041643462</id><published>2005-09-14T03:53:00.000-07:00</published><updated>2005-09-14T03:57:00.430-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نگاهي به همجنس بازي در ادبيات پارسي : قسمت چهارم ـ امرد بازي سلطان سنجر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در كتاب تاريخ ادبيات دكتر ذبيح الله صفا در بحث غلامان ترك و و شاهد بازي در آن دوره مينويسد كه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سلطان سنجر غلامان امرد خود را پس از مدتي به قتل ميرساند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(( از غلامان ترك كه در ايندوره خريداري ميشدند به صورتهاي مختلف استفاده ميشد . دسته اي از آنان بازيچه شهوات امراي اين عهد بودند و رفتار بعضي از سلاطين با اين بيچاره گان بسيار وحشيانه بود . از عادات سنجر آن بود كه غلامي را از غلامان بر ميگزيد و بدو عشق ميورزيد و مال و جان فداي او ميكرد و غبوق و صبوح با وي ميپيمود و حكم و سلطنت خود را در دست او مينهاد ليك گاهي بعد كه ديگر به كار او نمي آمد به نحوي خاص او را از ميان ميبرد . از جمله آنان يكي مملوكي به نام سنقر بود كه سنجر پس از ديدن عاشق او شد و او را به 1200 دينار خريد و به مالكش هم خلعت و مال فراوان بخشيد و فرمان داد كه براي سنقر سراپرده اي چون سراپرده سلطان بزنند و هزار مملوك بخرند تا در ركاب او حركت كنند و در درگاه او به سر برند و خرانه ايي مانند خزانه سلطان براي او ترتيب كنند و ده هزار سوار به او اختصاص دهند . دو سال بعد سنجر جميع امرا و رجال خود را فرمان داد كه در اتاقي گرد آيند و هنگامي كه سنجر او را به درون ميخواند با دشنه به او حمله برند و پاره پاره اش كنند . امراي او چنين كردند و آن بنده سيه روز را بدين نحو از ميان بردند ))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دكتر زرين كوب در كتاب نه شرقي ، نه غربي ، انساني مينوسيد : (( تمايلات شديد همجنس گرايي كه در وي (سنجر ) بود او را حتي نزد غلامان محبوب خويش حقير و بي اهميت ميكرد . كار يك پسر بچه به نام سنقر به جايي كشيدكه امرا و رجال دولت را تحقير ميكرد ، حتي بر خود سلطان هم اعتنايي نميكرد و وعده و وعيد او را به چيزي نميگرفت . سلطان چند سال بعد ناچار شد عده اي از امرا را به قتل آن كودك وا دارد . ماجراي قايماز كج كلاه و جوهر تاجي نيز باسلطان از همين گونه بود . قايماز كج كلاه يك بار كه سلطان مست بود و دست او را در دست داشت انگشتري شاه را از انگشت وي ربود و وزير سلطان را به اتكا آن خاتم سر بريد ، چنان كه سنجر از رسوايي كه در آن كار بود ، جرات نكردكه آن اقدام قايماز را خودسرانه بخواند و پذيرفت كار به امر او انجام شده است ))1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر عهد سلجوقي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الحكيم تاج الشعرا محمد بن علي السوزني شاعر هزال اين دوره كه از عشق شاگرد سوزن گري به حرفه سوزن گري پرداخت و استاد در آن رشته شد در شعري ميگويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زسيم ساده يكي كوه ديده ام به دونيم ## دو نيمه كوه كه ديده است كان بود از سيم&lt;br /&gt;زسيم ساده يكي كوه ، ليك پنداري ## كه كرده اند به شمشير كوه را به دونيم&lt;br /&gt;فراز او همه سيم و نشيب او همه زر## كران او همه خوف و ميان او همه بيم&lt;br /&gt;به نرمي و به سفيدي مثال تل ثمن ## به پاكي و نظيفي بسان در يتيم&lt;br /&gt;هر آن كه سايه آن كوه ديد و آن چشمه ## بديد سايه طوبي و چشمه تسليم&lt;br /&gt;و ليك راه مخوف است و كس بدو نرسد ## مگر كسي كه خدايش بداد كف كريم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ديوان انوري كه به قطعه و قصايدش معروف است ميبينيم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آورد ز ري  عماد رازي بچه را ## تا بنمايد عمود را زي بچه را&lt;br /&gt;رازي بچه هر شب عماد الدين را ## برداركند چنان كه غازي بچه را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جاي ديگر هست :&lt;br /&gt; از تو طمعم يكي صراحي باده است ## زيرا كه مرا حريفكي افتاده است&lt;br /&gt;چون مست شود مرا بخواهد دادن ## زيرا كه مرا وعده به مستي داده است&lt;br /&gt;اما لسان الغيب حافظ در رباعي زير كه در آن ( كار) به معني لواط و فحشا است سروده :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان دختر رز به ز مستوري كرد ## شد ( بر) محتسب و كار به دستوري كرد&lt;br /&gt;                                  ***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جز بنده رفيق و عاشق و يار مگير ## غمخوار توام عمر مرا خوار مگير&lt;br /&gt;در كار تو كارم ار به جان يابد دست ## تو پاي بر كار منه كار مگير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از جاهايي كه امردان را ملاقات ميكردند گرمابه بود . انوري دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرمابه به كام انوري بود امروز ## كانجا صنمي چو مشتري بود امروز&lt;br /&gt;گويند به گرمابه همين ديو بود ## ما ديو نديدم پري بود امروز&lt;br /&gt;در اشعار امثال انوري ابدا نبايد عشق مرد به مردان را روحاني پنداشت :&lt;br /&gt;پيراهم گل دريده شد بر تن گل ## شلوار تو پي نما چو پيراهن گل&lt;br /&gt;اي خرمن كون تو به از خرمن گل ## جايي كه بود كون تو كون زن گل&lt;br /&gt;در ديوان سنايي شاعر عارف اين دوره كه منظومه حديقة الحقيقه و شريعة الطريقة او را اولين اثر مبسوط منظوم عرفاني ميدانند هست :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دي بدان رسته صرافان من بر در يتيم ## پسري ديدم تابنده تر از در يتيم&lt;br /&gt;رفتم و چشمكگي كردم و شد بر سر كار ## كودك جلد بود و زيرك و دانا و فهيم&lt;br /&gt;گفتم اي جان پدر آيي مهمان پدر؟ ## گفت چون نايم و رفتيم همي تا سوي تيم&lt;br /&gt;هر دو در هجره شديم و آنگه در كرده فراز ## خوب شد آن همه دشوار و شديم كار سليم&lt;br /&gt;دست شادي و طرب كردن و ميخواران برد ## او چون مير و منش راست به مانند نديم&lt;br /&gt;چون بشد مست و زباده سر او گشت گران ## كرد وسواس مرا در دل شيطان رجيم&lt;br /&gt;گفتم او را كه سه بوسه دهي اي جان پدر ؟ ## گفت خواهي شش ، بگشاي در كيسه سيم&lt;br /&gt;ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست## كردم آن ده درم خويش بدان مه تسليم&lt;br /&gt;بند شلوارش بگشاده نگاه كردم من ## جفته اي ديدم آراسته با هر چه نعيم&lt;br /&gt;                       ****&lt;br /&gt;دوش سرمست نگارين من آن طرفه پسر ## با يكي پيرهني با كلهي طرفه به سر&lt;br /&gt;بوسه بر دو لب من داد همي از پي عذر## اينت شوريد نگار اينت شكر بوسه پسر&lt;br /&gt;شادمان گشتم از اين كار و گرفتمش كنار ## همچو تنگ شكر و خرين گل تنگ به بر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112669542041643462?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112669542041643462/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112669542041643462' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112669542041643462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112669542041643462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_14.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112638727356964099</id><published>2005-09-10T14:17:00.000-07:00</published><updated>2005-09-10T14:21:13.583-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نشسته بوديم پاي تلويزيون ، به اميد اينكه امير قاسمي محمد خرداديان رو بياره و ازش سوال جواب كنه . بعد از دو ساعت علافي ديديم كه محمد خرداديان تبديل شده به شهره  و جيگر طلاي چهل و هفت ساله موسيقي داره جواب ميده . اين شد كه افتادم به فراست نوشتن يه مطلب ممد خرداديان پسند .مطلبي كه دو قسمتش رو قبلا نوشته بودم و لي بعدا به دلايل شرعي ادامه پيدا نكرده بود . من هم مثل مسعود بهنود كه  الان چهل و پنج ساله هر سال در روز بيست و هشت مرداد مينويسه مرا به سخت جاني خود چنين گمان نبود به سخت جاني خودم و وبلاگم اصلا چنين گمان نبود  بنابراين قيد ادامه مطلب بررسي همجنس بازي در ادبيات فارسي رو زده بودم  دوباره نيت كردم كه اين مطلب رو ادامه بدم و حالا در قسمت سوم ميخوانيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگاهي به همجنس بازي در ادبيات پارسي : قسمت سوم – ريش معشوق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ريش معشوق يكي از مواردي بوده است كه همواره موجبات ناراحتي و حسرت شاعر را فراهم مي آورده زيرا كه پس از در آوردن ريش ديگر معشوق مذكر به كار نمي آيد . فرخي سيستاني در قصيده اي افسوس ميخورد كه معشوق پانزده ساله اش ريش در آورده و جاي بوسه او خراب گشته است .شاعر از اين غصه خواب ندارد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن سمن عارض من كرد بناگوش سياه ## دو شب تيره برآورد ز دو گوشه ماه&lt;br /&gt;سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز ## چون توان ديدن ، آن عارض چون سيم سياه&lt;br /&gt;روزگار آنچه توانست بر آن روي بكرد ## به ستم جايگه بوسه من كرد تباه&lt;br /&gt;بچكد خون ز دل من چو به رويش نگرم ## نتوانستم كرد از درد بدان روي نگاه&lt;br /&gt;شب نخسبم زغم و حسرت آن عارض و روز ## تابه شب زين غم و زين درد همي گويم آه&lt;br /&gt;مضامين بهتري در اين باره را در اشعار سعدي و حافظ ميتوان يافت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو پار برفتي چو آهو ## امسال بيامدي چو يوزي&lt;br /&gt;سعدي خط سبز دوست دارد ## نه هر الف جوال دوزي&lt;br /&gt; و در جاي ديگر ميگويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال كردم و گفتم جمال روي تو را ## چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشيده است&lt;br /&gt;جواب داد ندانم چه بود رويم را ## مگر به ماتم حسنم سياه پوشيده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حافظ ميگويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد ## پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ديوان صائب ميبينيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان كه نيل بود مانع رسيدن چشم ## به خط رخ تو امان يافت از پريدن چشم&lt;br /&gt;شب گذشته كجا بودي كه خوابيده است ## بساط سبزه خط تو از چريدن چشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوزني سمرقندي ساعر هجو سراي ايران سه شعر با رديف ريش داردكه ابياتي از هر كدام نقل ميشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاختن آورد بر بتان ختن ريش ## باز نگردد به مكر و حيلت و فن ريش&lt;br /&gt;بر دل خوبان اين زمانه به يك بار ## كرد گشاده در بلا و محن ريش&lt;br /&gt;واي دريغاكه خير خير سيه كرد ## عارض آن ماه روي سيم ذقن ريش&lt;br /&gt;بوسه گهي كاندرو حلاوت جان بود ## راست بزد چون خليده ني به سمن ريش&lt;br /&gt;تنگ دلم كان نگار تنگ دهن را ## تنگ درآيد به گرد تنگ دهن ريش&lt;br /&gt;گرد بناگوش آن نگارين بگرفت ## جاي شكن گير زلف توبه شكن ريش&lt;br /&gt;اي پدر از درد ريش كندن فرزند ## جامه در، خاك پاش بر سر و كن ريش&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;اي همه تن گناه كرده ، مكن ريش ## هست سزاي عقوبت همه تن ريش&lt;br /&gt;اين به همان وزن و قافيه است كه گفتم ## تاختن آورد بر بتان ختن ريش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;زنهار بهش باش كه ناري پسرا ريش ## تا نفكندت در غم و زاري پسرا ريش&lt;br /&gt;اين هست بر آن قافيه شعر جمالي ## اي شادي روزي كه برآري پسرا ريش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همجنس بازي در ادبيات پارسي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_21.html"&gt;قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_22.html"&gt;قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112638727356964099?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112638727356964099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112638727356964099' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112638727356964099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112638727356964099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_10.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112618433670534418</id><published>2005-09-08T05:48:00.000-07:00</published><updated>2005-09-08T05:58:56.733-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img style="WIDTH: 267px; HEIGHT: 545px" height="625" src="http://www.sharghnewspaper.com/840617/html/138684.jpg" width="425" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;ملت آسوده بخوابيد كه خبرگان بيدارند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112618433670534418?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112618433670534418/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112618433670534418' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112618433670534418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112618433670534418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_08.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112566341399261147</id><published>2005-09-02T05:12:00.000-07:00</published><updated>2005-09-02T05:16:54.000-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نكته ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;يك : شنيدن آهنگ والاپيامدار و خواندن زير نويسي با اين متن در كانال يك تلويزيون ايران كه ياد و خاطره و سالروز درگذشت  هنرمند مردمي فرهاد مهراد را گرامي ميدايم خيلي عجيب بود . فرهاد كه در دوران زندگي از كم لطفي ها و اجازه كار نداشتن به فغان آمده بود بالاخره در سومين سالمرگش به جمع عزيز شدگان وارد شده و از طرف صدا و سيما به رسميت شناخته شد . روايت مرده پرست بودن ايرانيان از حد تواتر گذشته و اظهر من الشمس گشته است ولي ناگه عزيز شدن فرهاد بسيار شگفت مينمايد . فرهادي كه تا در حيات بود ممنوع الكار و آثارش در زمره آثار ضاله ، ممنوع الپخش بود و زماني كه در فرانسه درگذشت در صدا و سيماي ايران خبري دو خطي از درگذشتش پخش نشد چه شد كه اين چنين در سومين سال پس از مرگش از سوي آقايان كشف ميشود و به صفت هنرمند مردمي مفتخر ميگردد ؟ حكايت فرهاد به داستاد آويني شبيه است كه تا زنده بود در معرض بهتان و ناسزا بود و وقتي درگذشت كيهان نوشت مرتضي آويني طي حادثه اي مرد ولي چون رهبر در مراسم خاكسپاريش شركت كرد مبدل به شهيد مرتضي آويني شد و بعدها بنيادي عريض و طويل به نامش ساختند كه در ماجراي فيلم موج مرده حاتمي كيا روش و مرامش آشكار شد  . بايد از اين ترسيد كه روزي بنيادي غير مردمي به نام فرهاد فقيد بسازند و كاري كنندكه نسلهاي بعد هر جا نام فرهاد را شنيدند حاج منصور ارضي را به خاطر بياورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو : ميگويند در سفر هيات دولت به مشهد درهنگام نهار ، وزرا  رابه رستوراني ميبرند. پس از صرف غذا رئيس جمهور پول غذاي خود را حساب ميكند و ميگويد كه هر كس بايد از جيب  حساب غذايش را بدهد . وزراي بيچاره هم كه بسياري از آنها براي نشان دادن مستضعف بودن خود پول چنداني با خود نياورده بودند به تكاپو افتاده اند تا يازده هزار تومان پول غذاي خود را قرض بگيرندو به صندوق بپردازند . الغرض مشكلات ابران منحصر بود در اينها كه جلسات دولت در تهران برگذار ميشود و پول نهار وزرا به بيت الملا تحميل ميگردد .  الحمد الله مشكلات مملكتي يك به يك در حال حل شدن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه : خوشبختانه در ده &lt;a href="http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_112360279425040971.html"&gt;شلمرود &lt;/a&gt; مسئولان فيلتريگ به كار خود وارد شدند و بالاخره گور بهرام را گرفت . پروكسي نت كه  زماني ضد فيلتر بود سرانجام فيلتر شد و خياط هم در كوزه افتاد . پروكسي نت (رض) در دوره حيات خود بسيار به من خدمت نمود ، لاجرم براي عرض ارادت و شادي روح آن عزيز در گذشته و حضار در مجلس آدرس دو فيلترشكن جديد را در اينجا ميگذارم و ثوابش را هديه ميكنم به آن فقيد از دست رفته . &lt;a href="http://takproxy.co.sr/"&gt;فيلترشكن يك&lt;/a&gt;  . &lt;a href="http://jonamoos.prizaar.com/"&gt; فيلترشكن دو &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار : به اعتقاد من در ايران هيچ روحاني به اندازه مصباح يزدي در برنامه ريزي و با برنامه پيش رفتن خبره و كار آزموده نيست . اين دانش آموخته مدرسه حقاني كه روز به روز بيشتر در جامعه مطرح ميشود ،  اينك پس از انتخاب احمدي نژاد به طرح جامعه خداسالار و تضاد آن با مردم سالاري پرداخته است &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;به گزارش شرق آيت الله مصباح يزدى در مراسم اختتاميه همايش پايه ريزى جامعه دين محور به تشريح تشكيل جامعه آرمانى آخرالزمان پرداخته است و هدف نهايى از تحقق جامعه اسلامى را جامعه اى دانسته است كه در آن زندگى بندگان خدا سراسر داراى رنگ خدايى باشد و به جايى برسد كه بين او و خدا فاصله اي نماند و به جز خدا نبيند . در همين چارچوب برخى از طرفداران آيت الله مصباح يزدى چنين طرحى را به معناى تشكيل جامعه خداسالار دانسته و در ضمن آن به طرح مباحثى پرداخته اند مبنى بر اينكه بين مردم سالارى و خداسالارى سازگارى وجود ندارد. براساس اخبارى كه در اين زمينه در اختيار نمايندگان مجلس قرار گرفته است شاگردان و طرفداران اين انديشه معتقدند بايد با تشكيل دولت اسلامى تكليف نهايى را روشن كرد .&lt;/span&gt; حاج آقا اين روزها به همكاري با خدا پرداخته اند و قصد دارند كاري را كه يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر با معجزاتي از قبيل بيرون آوردن شتر از سنگ ، اژدها از عصا ، يد بيضا ، زنده كردن مرده و معجزات ديگر از پس انجام دادنش بر نيامدند در مدت چهارسالي كه دولت مهرورزي در سر كار است به كمك شاگردان و طلابي كه به دانشگاه مك گيل كانادا اعزام كردند انجام دهد . فرض بفرماييد كه امروز بخوابيد و چهار سال بعد در جامعه خداسالار ، توليدمشترك مدرسه حقاني قم و مك گيل كانادا  خواب بيدار شويد .احتمالاً در كشوري چشم باز خواهيد كرد كه در آن شصت مليون ابوسعيد ابوالخير و رابعه  مشغول زندگي و كشف و كرامات هستند . جمعي پرواز ميكنند ، عده اي بر روي آب راه ميروند و موسم حج كه برسد همه در خانه مينشينندو كعبه به زيارتشان خواهد آمد .تا زماني كه بازار مرتاضان هندي را از رونق بياندازيم  چيزي نمانده است و ا نشا الله در آينده نزديك هر ايراني به تنهايي يك جاذبه توريستي  خواهد بود . اين مصباح را بايد  بسيار جدي گرفت  . اگر روزي برسد كه بگويند مصباح رابط امام زمان است و يا اينكه سيد خراساني موصف در روايات همين شيخ ِِِ زاده شده در يزد است من هيچ تعجب نخواهم كرد  .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج : از تاريخ عبرت بايد گرفت . روزي رسيد كه مروان بن حكم  ، كسي كه توسط پيغمبر رانده شد و از جامعه مسلمين تبعيد گشت تبديل به خليفه خاتم المرسلين گرديد و بر منبرپيغمبر خطبه خواند .اين روي اول سكه و قسمت تراژدي تاريخ بود . آيا تاريخ دارد  در تكرار دومش به صورت كمدي در مي آيد . كس نمي داند ولي بايد عبرتهاي تاريخ را فراموش نكنيم . فاعتبروا يا اولي الابصار   &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112566341399261147?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112566341399261147/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112566341399261147' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112566341399261147'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112566341399261147'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112556538694193921</id><published>2005-09-01T01:55:00.000-07:00</published><updated>2005-09-01T02:03:06.946-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دو ماه از زماني كه نظاميان پوتين ها را از پا در آوردند وبه جاي چشمها جورابهايشان را شستند تا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رايحه مهرورزي از آنان به مشام برسد مي گذرد . سرانجام به روال هر جنگي پس از نبرد انتخابات غنايم ميان فاتحان تقسيم شد و اداره فرهنگ كشور محول گشت به سردار سرتيپ برادر صفار هرندي معاون سابق مدير مسئول كيهان . اين روزها به موازات استشمام بوي باروت و مهرورزي در وزارت ارشاد كه متولي فرهنگ كشور ميباشد فشار بر ناشران و كتابفروشيها افزايش مي يابد تا آرزوي كيهان نشينان براي سركوبي اهل قلم انديشه روز به روز محقق تر گردد . سرداردر دوره معاونتش در موسسه كيهان به امر آشكار كردن نيمه پنهانها و از پشت پرده ، به روي پرده آوردن رابطه ها مشغول بودند و امروز متولي قانوني و قيم فرهنگ كشوري ميباشد كه به نحو عجيبي از افشا شدگان سابق تاثير گرفته و ميگيرد . نشر چشمه ، قطره ، مركز و ني احتمالا تعطيل ميشوند تا انشا الله آقايان بتوانند با كشف و استخراج دست و پاي استكبار از آستين مديران آنها به اين عمل خود مشروعيت قانوني هم ببخشند و مورد تشويق و دعاي خير گردانندگان كيهان و يالثارات هم قرار بگيرند . در تاريخ ، تواب ، بيشمار داشته ايم ولي تا كنون انتشاراتي تواب نداشته ايم ، ولي اگرفيض روح القدس و دم گرم جناب سردار مدد فرمايند تا چندي ديگر است كه نشر چشمه،  يابه جاي كتابهاي گنجي به چاپ كتابهاي جوانان چرا ،‌ هزار يك كرامت از آيت الله مصباح و پنجاه و دو اعجاز از آيت الله جنتي  ميپردازد و يا ممنوع الحيات ميگردد .در اين سرزمين عجايب از همه شگفت تر از حكايت روزنامه نگاران ديروز اصلاحات در برخورد با وزارت صفار هرندي و ابراز اميدواري و خوشبيني آنان  است از اينكه او شاهد برخورد نظامي با فرهنگ و فرهنگي نباشيم . ياد حكايت قديمي افتادم كه حاكمي براي براي سنجش ميزان تحمل رعاياي خود به ماموران دستور تعدي داد . به تدريج دامنه جور ماموران به دخالت در همه شئون زندگي مردم كشيده شد ولي از مردم صدايي بر نخواست .امير امر كرد تا از هر كس كه از دروازه شهر به درون مي آيد يا از آن خارج ميشود مبلغي گرفته شود ولي كماكان مردم همان بودند كه بودند . وقتي كه امير از از اين حربه هم نتيجه نگرفت دستور داد مردم علاوه بر دادن پول بايد كشيده و پس گردني هم نوش جان كنند چندي به همين روال گذشت تا اينكه كاسه صبر امير لبريز گشت . امر به اجتماع مردم در ميدان شهر داد .زماني كه مردم جمع شدند امير به ميان آنها آمد و از مردم پرسيد كه آيا كسي شكايتي دارد و يا ظلومي هست كه داد ظالم را از  حاكم بخواهد . صداي از كسي بر نخواست . گويا  در آن شهر به مانند تمامي شهر هاي ايران به درازاي تاريخ مردم به دعاگويي وجود امير مشغول بوده اند . امير چند بار سخن خود را تكرار كرد ولي فايده اي نبخشيد تا هنگامي كه در دفعه آخر با تحكم سوالش را پرسيد و امر كرد تا اگر بر كسي ظلمي رفته است پا پيش گذارد . صداي ضعيفي از پيرمردي برخاست كه گفت يا امير عرضي دارم . مردم شهر به نمايندگي ازخود پيرمرد فرزانه و شجاعي را انتخاب كرده بودند كه خواستهايشان را بيان كند . در حالي كه پيرمرد از فرط اضطراب بر پاي خود بند نبود و چند نفر زير بغلهاي او را گرفته بودند به مقابل امير آمد و گفت يا امير عرضي دارم به نمايندگي از رعايا و جان نثاران ، كه اگر دستور فرماييد كه در ورودي شهر ماموران بيشتري براي زدن پس گردني بگمارند تا وقت چاكران درگاه كمتر در صف كتك خوردن به هدر برود  بسيار نيك و صواب خواهد بود . پيرمرد شجاع عرايضش را به پايان برد و از وحشت بيهوش شد . &lt;a href="http://roozonline.com/panjereh/009592.shtml"&gt;آقاي بهنود&lt;/a&gt; آسوده بخوابيد كه كار ملك ادب در دوره وزارت صفار هرندي مطمئنا به سامان خواهد بود . براي كتاب و مطبوعات در اين چهار سال رحم الله من قراء الفاتحه &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112556538694193921?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112556538694193921/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112556538694193921' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112556538694193921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112556538694193921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/09/blog-post.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112474818922034638</id><published>2005-08-22T14:47:00.000-07:00</published><updated>2005-08-22T15:03:09.243-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;&lt;p align="right"&gt;نفس تحجر پشت گردن جامعه مدني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخابات اين دوره رياست جمهوري بدون شك نقطه عطفي در رفتار تشكل هاي سياسي بود . با انتخاب احمدي نژاد مرزبندي هاي گذشته به شدت پر رنگ و براي بسياري سياسيون لحظه چكاندن ماشه رولوور در شقيقه رقيب فرا رسيد . اين روزها شنيدن موضع گيري هاي تند به امري عادي تبديل شده است . تا جايي كه رهبر ، نماينده اصفهان در مجلس صحبت از لزوم حجاب براي مردان و مترادف دانستن بد حجابي و بي حجابي ميكند و انصار حزب الله طي بك بيانيه رقباي سابق را به انتقام گيري تهديد مينمايد . ولي چگونه عده اي فارغ البال از بازخواست شدن به اين روشني صحبت از زدن و كشتن ميكنند، بايد به چند سال قبل بازگرديم .&lt;br /&gt;همه چيز از سخنراني هاي پيش از خطبه هاي نماز جمعه تهران شروع شد كه در آن سخنران در مورد لزوم ارهاب سب كننده نبي سخن گفت و اين آ‌غاز بحث و جدل تند مابين موافقين و مخالفين اين نظريه بود . محمدتقي مصباح تا سال پنجاه و هفت نامي ناشناس در بين مبارزين بود با تخصص ويژه در مبارزه با روشنفكران . در ابتدا با مخالفت با شريعتي شناخته شد و تا اينكه كه در جلسه اي بر ضد شريعتي سخنران كرد، و باعث شد كه طلبه اي براي زدن او بلند شودكه با فرار از پنجره از مهلكه گريخت . پس از تذكر شهيد بهشتي به ايشان در رابطه با عدم انتقاد از شريعتي در محيط مدرسه حقاني ، و بي اعتنايي به اين مسئله ،  از سوي مرحوم حجت مدير مدرسه حقاني از مدرسه اخراج گشت. پس از انقلاب مدتي به همراه دكتر حسين حاج فرج دباغ معروف به دكترعبدالكريم سروش به كار مناظره با فرخ نگهدار و احسان طبري مشغول شد و پس از مدتي با اشتغال به كار در موسسه راه حق به كلي از عرصه سياست  دورگرديد . در سال شصت و هشت و پس از چاپ كتاب «قبض و بسط تئوریک شریعت» دكتر سروش بود كه ياران سابق رو در روي يكديگر قرار گرفتند . آيت الله مصباح از مبارزه با شريعتي دست كشيد و بدل به قهرمان نبرد با دكتر سروش گرديد. از آن پس طلبه فقير اوايل انقلاب با تاسيس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی تبديل به يكي از قدرتمندان حوزه علميه شد . با پيروزي اصلاح طلبان در دوم خرداد با جايگيري در صف اول مخالفان خاتمي مورد اقبال جناح راست علي الخصوص جناح جوان و تندرو اين جناح قرار گرفت و از آن به بعد بود كه ردپاي او در اكثر منازعات ديده شد . اين روزها در نشريه پرتو سخن اش اقدام به جذب نيرو براي عمليات انتحاري كرده است ، ولي سوال اساسي اين جاست كه اين نيرو ها براي منهدم كردم كدام هدف تربيت خواهند شد؟آيا تجربه قتلهاي محفلي كرمان كه عده اي جوان با استناد به نظرات ايشان اقدام به استنباط حكم ارتداد و به قتل رساندن چند نفر كردند مجددا تكرار خواهدشد ؟ آيا با تغيير آدرس دشمن از آمريكا به دگرانديشان و سياست مداران دوم خردادي به عنوان مهره هاي آمريكا مجددا شاهد قتلهاي زنجيره ايي ديگري خواهيم بود ؟ آيا بين تحركات گسترده نيرو هاي نظامي در انتخابات رياست جمهوري ، ايجاد لشگر انتحاريون در تمامي استانهاي كشور ، اظهارات تندمحمد تقي رهبر در مجلس و محمد تقي مصباح در مورد اسلامي نبودن دولتها در بيست وشش سال گذشته و زمزمه ها در رابطه با بستن فضا و تبديل جمهوري اسلامي به حكومت اسلامي ارتباطي وجود دارد ؟ تجربه نشان داده كه از پس شعار عدالت خواهي هيچگاه بوهاي خوبي بلند نشده است . اين روزها مرز بين دموكراسي و فاشيسم به شدت باريك گشته، در تعريف دموكراسي و فاشيسم گفته اند دموكراسي عبارت است از روشهاي پيش بيني شده براي نيل به هدف مجهول و فاشيسم استفاده از روشهاي مجهول براي رسيدن به هدف معلوم .  آيا به  همان آساني  كه با جابه جا كردن دو جمله تعريف دموكراسي به فاشيسم تغيير يافت دموكراسي نوپاي ما هم استحاله خواهد شد ؟ براي رسيدن به جواب بايد اندكي صبر كرد    &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112474818922034638?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112474818922034638/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112474818922034638' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112474818922034638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112474818922034638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_22.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112448800364077000</id><published>2005-08-19T14:36:00.000-07:00</published><updated>2005-08-19T14:52:22.510-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعضي وقتهاست كه هوا سنگين ميشه . احساس خفگي ميكني . دوست داري داد بزني و نمي توني .دوست داري زار بزني ولي بايد بخندي اون جاست كه بايد سكان سخن رو بدي به دست كسي كه حرف دلت رو ميزنه و خودت بنشيني به نظاره سحر كلام مهدي اخوان ثالث.تا نفسي بكشي و بغضت رو فرو بدي . روانت شاد آقاي آخر شاهنامه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه آرزوها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چها كه مي بينم و باور ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چها ،‌چها ، چها ، كه مي بينم و باور ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گو در آيد ، در آيد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خبر نداريم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اين غم ، چون شمع ماتم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عجب كه از گريه آبم نبرده باز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چها چها چها كه مي بينم و باور ندارم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112448800364077000?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112448800364077000/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112448800364077000' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112448800364077000'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112448800364077000'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_112448800364077000.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112448733109301575</id><published>2005-08-19T14:34:00.000-07:00</published><updated>2005-08-19T14:35:31.100-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام . يه خواهشي دارم و اون اينه كه اگه دوستي به من لينك داده و من هوز لينكش رو تو وبلاگ نذاشتم لطف كنه و به من گوشزد كنه تا شرمنده عزيزان نباشم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112448733109301575?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112448733109301575/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112448733109301575' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112448733109301575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112448733109301575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_19.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112423089960748867</id><published>2005-08-16T15:18:00.000-07:00</published><updated>2005-08-16T15:21:39.836-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff00;"&gt;بوي عيدي ، بوي تانك&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك : اگه سابق بر اين عيدهامون رو با آهنگ كودكانه فرهاد شروع ميكرديم احتمالا در سال آينده عيدي نخواهيم داشت تا با صداي فرهاد وزير لب خوندن بوي عيدي بوي توت تحويلش كنيم.&lt;br /&gt;به گزارش خبرنگار پارلماني خانه ملت، غلامعلي حدادعادل در سخنان پيش از دستور خود ضمن تبريك ميلاد حضرت امام محمدتقي جواد الائمه به همه شيعيان و ملت ايران، گفت: طي چند روز اخير بعد از انتشار اخباري مربوط به تغيير تعطيلات رسمي كشور از سوي مجلس، نگراني‌ها و پيام‌هايي از جانب بعضي از مردم، علما، روحانيون و مراجع عظام ابراز و ارسال شده است. وي افزود: بررسي طرح تغيير تعطيلات رسمي كشور در مراحل مقدماتي است و هنوز تا تصويب نهايي فاصله دارد و قطعا نمايندگان مجلس هفتم در خصوص اين مساله با توجه به آرمان‌هاي ديني و احساسات مذهبي مردم تصميم‌گيري خواهند كرد. همچنين از راهنمايي علما و مراجع عظام نيز استفاده خواهند كرد.&lt;br /&gt;وچون فعلا مردم ما به غير از آرمانهاي ديني فاقد هرگونه آرمان ديگه اي از جمله آرمان ملي و ناسيوناليستي هستند و در ضمن زور دويست و نود نفر نماينده مجلس به علما و مراجع نميرسه مسلما در پايان اگر روزي هم از تعطيلات كم بشه از روزهايي عيد نوروز بعلاوه روز ملي شدن نفت خواهد بود . مگه اينكه شانس بياريم و نمايندگان در مورد تعطيلات كوتاه نيان . چون تجربه ثابت كرده نماينده هاي مجلس از هر چي كوتاه بيان از تعطبلت و حقوق و مزاياي خودشون كوتاه نميان .&lt;br /&gt;دو : كابينه هم به سلامتي معرفي شد . از نكات جالب كابينه دولت مهرورزي اينه كه نصف اعضاي كابينه فاقد سابقه در وزارت خانه ای که برای تصدی آن پيشنهاد شده اند، هستند . از اين جالب تر وزراي ارشادو صنايع و معادن هستند كه براي قسم هم كه شده سابقه اجرايي ندارند . اين از نكات جالب كابينه . از نكات رعب آور بايد به معرفي محسني اژه اي ، مصطفي پور محمدي و صفار هرندي به عنوان وزراي پيشنهادي اطلاعات ، كشور و ارشاد اشاره كرد .&lt;br /&gt;به نظر ميرسه كه جناب دكتر كه اين روزها به دلايل امنيتي از جارو كردن خيابانهاي تهران محروم شده اند قصد جارو كردن تمام چيزهاي نيمبندي رادارند كه زماني به عنوان ميراث دولت اصلاحات مطرح بود . به احنمال قريب به يقين در حوز ه فرهنگ چاپ كتاب دچار سكته توامان قلبي و مغزي خواهد شد بسياري از نويسندگان ممنوع القلم ميشوند جند بنگاه نشر به محاق تعطيلي خواهد افتاد . بسياري از كارگردانان و بازيگران سينما ممنوع الكار وممنوع التصوير ميگردند . در شهرستانها قيد كنسرت پاپ را بايد زد و در تهران هم از تعداد كنسرتها به شدت كاسته ميشود . تعدادي نشريه قديمي تعطيل ميشوند كه ميترسم يكي از آنها ماهنامه فيلم باشد . نهادهاي غير دولتي ( NGO ) عطاشون رو به لقاي دولت ميبخشند وزارت كشور به تجمعهات اعتراض آميز مجوز نخواهد داد . به احتمال قريب يقين از اين به بعداگر انتخاباتي در ايران برگذار بشه در بهترين حالت مانند انتخابات مجلس هفتم خواهد بود . به هر حال با معرفي اين كابينه اميدهاي كساني كه حرفهاي مهدي كلهر را در مورد دولت شنيده بودند و اميدوار بودند كه در اين چهار سال ازتند روي خبري نباشه و عقل هم در امور دخلات بدهند به بار نشست . خودمون رو آماده كنيم براي مهر ورزي به همديگه در كوچه و خيابان وسعي كنيم در حيني كه توسط افراد ورزيده به ما مهر ورزي ميشود جاي از بدنمون كبود نشه . ا ن شاء الله &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112423089960748867?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112423089960748867/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112423089960748867' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112423089960748867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112423089960748867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112396452591516229</id><published>2005-08-13T13:20:00.000-07:00</published><updated>2005-08-13T13:22:05.920-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img height="505" src="http://saman.dowdani.net/images/Akhavan1.jpg" width="500" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; كش رفته شده از وبلاگ &lt;a href="http://porodos.blogfa.com/"&gt;پرودوس نامه &lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112396452591516229?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112396452591516229/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112396452591516229' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112396452591516229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112396452591516229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_13.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112380712382654692</id><published>2005-08-11T17:35:00.000-07:00</published><updated>2005-08-11T17:38:43.833-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://pinokioo.blogfa.com/"&gt;پينوكيو&lt;/a&gt; جان سلام . اين متن رانوشته بودم تا در قسمت نظرات وبلاگت قرار بدهم ولي متاسفانه نظرات وبلاگت يا دليل كامپوتر ماقبل تاريخ من و يا به علت نقص فني از طرف بلاگفا باز نشد پس ناچارم در خود وبلاگ بگذارمش. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آخر كامنتت شروع ميكنم . &lt;span style="color:#ffff00;"&gt;كه گفتي گنجی طبق قانون درست یا نادرست بايد زنداني شود اگر شما با زنداني شدن گنجي مشكل داريد يعني با خود قانون مشكل داريد و خود گنجي بهانه است و قرآن سر نيزه&lt;/span&gt;   . پينوكيو جان باتمسكبه اين نظر به آساني ميتوان تمام ظلمهاي تاريخ را توجيه كرد .نميدانم به اين استدلال كه قانون به صرف قانون بودن خوب و به جاست از كجا و چه گونه رسيدي ولي واقعا اگر اين طور باشدكه شما ميگوييد ديگر همه بايد بروند و در خانه بشينند . شما تا به امروز چه در دوران معاصر و چه در تمام طول تاريخ نمونه اي از سركوبي را سراغ داريدكه در آن سركوبگر ادعا كرده باشدكه بله ما طي اقدامي خلاف قانون سركوب و قلع و قمع كرده ايم .تا آنجا كه من ميدانم هيچ حكومتي با اعلام چنين مطلبي خود راعلنا فاقد مشرعيت نكرده و نخواهد كرد بلكه تمام دولتها اعم از ديكتاتوري و غيره تمام اعمال خود را با قانون توجيه ميكنند. حال آن قانون چه بوده موضوع بحث نيست . اگربدين گونه باشدكه شما ميگوييد بايد طي يك تجديد نظر اساسي جاي قهرمانان ملتها و وكساني كه آنها را به زندان انداخته و يا احيا كشته اند را در قضاوت تاريخ عوض كرد و دژخيمان را قانونمدار و شكنجه شده را قانون شكن معرفي كنيم . امام حسين را به بهانه عدم بيعت و خروج عليه خليفه مسلمين كشتند . منصور حلاج را متهم به ادعاي الوهيت كردند . عثماني ها ارامنه را به دليل شورش كشتار كردند به دوران نزديك تر برگرديم جهانگير خان صور اسرافيل به دليل اقدام عليه ظل الله و توطئه عليه كشور بالاي دار رفت كريمپور شيرازي و دكتر فاطمي هم جان را به دليل اتهاماتي مشابه از دست دادند .مصدق به دليل توطئه عليه تاج و تخت به احمد آباد تبعيد شد . بازهم نزديك تر بياايم . خلخالي شخصا دستور اعدام بيش از پانصد نفر را با قوانيني از قبيل محاربه با خدا و مفسد قي الارض صادر كرد در حالي كه بسياري از آنان در تمام زندگي خود اسلحه هم بدست نگرفته بودند چه برسد به اينكه محاربه گر باشند . نظر شما در مورد اعدامهاي دهه شصت چيست ؟ تمامي آنها با قوانين موجود قابل توجيه شدن هستند .اعدامهاي سال شصت و هفت را چگونه ارزيابي ميكنيد ؟آيا به مفسد في الارض بودن تمامي قربانيان اين اعدامها معتقديد  ؟ قتلهاي زنجيره ايي كه به روايتي چهار قتل و به روايتي بيش از صد قتل بوده همگي با حكم شرعي كه يكي از منابع  معتبر در قانون است صورت گرفته اند به نظر شما قتلهاي زنجيره ايي عملي صواب و در راستاي مصالح جامعه بودند ؟حتما با اين تئوري ،  عملي به جاست كه طبق قانون اقدامات تاميني كه قانوني بود پيشگيرانه براي مقابله با لاتها و چاقوكشاني كه پس از سقوط مصدق در خيابانها جولان ميدادن بيش از صد روزنامه را بستن و دها روزنامه نگار را زنداني كردن ؟ با زنداني كردن وبلاگ نويس و عوامل فني سايتهاي خبري و مصائب آنان كه حتي اشك را از چشم ريس قوه قضاييه هم درآورد چه ميكنيد ؟ توهين ها و كتك خوردنها و مسائلي كه آدم به خود  حتي جرات فكر كردن در موردشان را نميدهد چه برسد به اينكه بخواهد آنها رو بنويسيد هم همگي درست و بجا بوده چون طبق قانون ميتوان با عنوان تعزير توجيه شان كرد . نمونه هاي بالا قطره اي  ناچيزبود از دريا . تمام آنها هم طبق قوانين نانوشته و بعدها نوشته شده قابل توجيه اند . مشكل ما مشكل با قانون نيست بلكه مشكل با قوانيني است كه بي جا و فارغ از موضوع اجرا ميشود . در مورد گنجي چه خوب است متن محاكمه گنجي ودفاعيات او را هم مجددا بازخواني كنيد تابيش از پيش به فضائل و كرامات قاضي شهيد ، احمدي مقدس پي ببريد .&lt;br /&gt;به نظر شما اگر كسي اقدام به دفاع از كسي كرد كه در حقش ظلم شده بايد به او گفت اول نوبت را براي مظلومان قبلي رعايت كن تا به مظلوم فعلي برسي . پس بايد از مرحوم هابيل شروع كنيم و در طول تاريخ به پيش برويم و هر جا مظلومي ديديم از او احقاق حق كنيم تا به روزگار كنوني برسيم و در باره كسي كه احتمالا تا آن زمان هفتمين كفن خود را هم پوسانيده است نظري هم بدهيم . در مورد عدالت خواهي بر خلاف نظر شما بايد عرض كنم كه عدالت خواهي از ابتدا هم بازيچه بوده و زماني تبديل به چماق ميگرديد  كه كه عدالت خواه ديروزي به عرصه وارد شده و با آن به قلع و قمع خودي و غير خودي و محدود كردن حقوق افراد جامعه ميپرداخت . ميتوانيد نگاهي كنيد به انقلاب هزار و نهصد و هفده روسيه و دلايل و انگيزه هاي آن و بلايي كه بعدا  عدالت خواهان بر سر مردم روسيه آوردند .  جاي دور نرويم در همين كشور خودمان عدالتخواهي سابقه اي بس طولاني دارد .نمونه متاخر آن درخواست مردم براي ايجاد عدالتخانه در صد چند سال پيش بود و اين جريان از همان زمان با ضعف و قدرت به پيش آمده است . از عدالت خواهي مشروطه طلبان و مشروعه خواهان گذر كرده ، عدالتخواهي حزب توده و مجاهدين خلق و فدايي اكثريت و اقليت را به چشم خود ديده ، تجربه دهه شصت تا اوايل دهه هفتاد رااز انواع مختلف عدالت خواهي راتجربه كرده تا به عدالت خواهي از نوعي انصار حزب الله  و گروههاي فشار طي هشت سال مدعي آن بوده اند رسيده است. تمام عدالت خواهان فوق الذكر در هرچه كه افتراق داشتند در يك نقطه به هم ميرسيدند و آن ايجاد محدوديت به بهانه عدالت خواهي بود . چه در حزب چه در جامعه .&lt;br /&gt; با داده هاي شما بحث خانواده ديپلماتها فاقد موضوعيت است زيرا آنها هم عملي خلاف قانون انجام داده بودند و در منطقه ممنوعه لبنان گشت زني ميكردند كه توسط فالانژها دستگير شدند ( چون گويا حق با كسي است كه قانون رانوشته و اكنون بر سر قدرت است . به قول علما فرد ذوالشوكت )ولي در هر حال اگر اين مسئله را ناديده بگيريم اين قضبه را نبايد از نظر دور داشت كه هيچ متر و معياري براي سنجش ميزان رنج انسانها و مقايسه اين رنج با آن رنج وجود ندارد . به راستي دوري بيست ساله از خانواده و همسر و فرزند رنجي بزرگت و جانكاه است . باز هم از اين ديپلماتهاي دربند در سالروز دستگيري شان در رسانه عمومي صدا و سيما يادي ميشود و خانواده شان راهي به سوي صاحبان قدرت دارند تا مسائلشان رامطرح كنند ولي  اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد ، در دام مانده باشد صياد رفته باشد . در اين شش سال از صدا و سيما صدايي به حمايت از گنجي به گوش شما رسيده است؟ آيا از تريبون نماز جمعه شنيده ايد كه سخني غير از مذمت او گفته باشند؟ اگر در وبلاگستان نامي از گنجي برده ميشود به  اين خاطر است كه حرف حقي است تلمبار شده بر دلها كه از اين طريق مجال مطرح شدن را پيدا كرده . ولي درعمل تمام حمايتي كه ا زگمجي در وبلاگهاي مختلف شده و ميشود به اندازه يك شيرين كاري از نوع لاريجاني اش كه به مدد تدوين و مونتاژ ،گنجي را از كنج هتل به آن جلسه استريپ تيز و رقص كذايي در برلين آورد اثر ندارد .راستي شما خبري از يان آراد خلبان اسراييلي كه بيست سال پيش توسط حزب الله لبنان دستگير شده و گويا آزادي او وجه المصالحه براي آزادي ديپلماتها ذكر شده است داريد ؟ آيا او هم در اولويتهاي شما جايي دارد ؟&lt;br /&gt;در پايان به جاست جمله اي از برتولد برشت را نقل كنم آنجا كه گفت :&lt;br /&gt; وقتی میخواستند کمونیست هارا قلع و قمع کنند گفتیم به ما چه ماکه کمونیست نیستیم.وقتی میخواستند سوسیالیست هارا قلع و قمع کنند گفتیم به ما چه ماکه سوسیالیست نیستیموقتی میخواستند سوسیال دمکرات هارا قلع و قمع کنند گفتیم به ما چه ماکه سوسیال دمکرات نیستیموقتی میخواستند لیبرالها هارا قلع و قمع کنند گفتیم به ما چه ماکه لیبرال نیستیمو .... وقتی نوبت به خودمان رسید دیگر کسی نمانده بود که از ما حمایت کند      &lt;br /&gt;موفق باشيد&lt;br /&gt;      &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112380712382654692?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112380712382654692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112380712382654692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112380712382654692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112380712382654692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112371633912675670</id><published>2005-08-10T16:23:00.000-07:00</published><updated>2005-08-10T16:25:39.136-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;براي يك وبلاگ نويس بزرگترين لذت،  خواندن قسمت نظرات خوانندگان وبلاگ است كه در بسياري از موارد همين خواندن نظرات منجر به  ياد گيري و آموزش براي خود نويسنده ميشود. خوشبختانه چند روزي است &lt;a href="http://www.pinokioo.blogfa.com/"&gt;دوست &lt;/a&gt;جديدي به جمع دوستانم اضافه شده كه با نكته سنجي و نظراتش رونقي به كامنتهايم  داده است . در آخرين نظري كه براي من گذاشته بود پرسيده بود حرف های شما درست اما من شنیده ام پیغمبر شاعرانی را که بر ضد اسلام شعر ميگفتند گردن ميزد و در جاي ديگر پرسيده بودند اسلام شما نظرش در مورد تمسخر چیست؟ .ابتدا خواستم اين نوشته را يه عنوان نظر در وبلاگش بگذارم ولي در نهايت طمع كردم نوشته را يه عنواني پستي در وبلاگ خودم قرار دادم . در اينجا بايد به دو نكته اشاره كنم . ابتدا اينكه براي نوشتن اين مطلب از سايت  &lt;a href="http://www.khaligefars.com/"&gt;خليج فارس&lt;/a&gt; و نوشته آقاي محمد جواد اصولي استفاده بسيار كرده ام كه از ايشان ممنونم . و دوم اينكه اميدوارم گذاشتن اين پاسخ به عنوان يك نوشته مستقل و عام كردن بحث من و&lt;a href="http://www.pinokioo.blogfa.com/"&gt; پينوكيو&lt;/a&gt; ، حمل بر جسارت و قصد عرض اندام بنده در مقابل اين دوست يزرگوار كه بسيار به خاطر نكاتي كه گوشزد ميكند سپاسگذارش هستم  نشود .  &lt;br /&gt;. در مورد نظر اسلام در مورد تمسخر و اينكه آيا اين نظر با آزادي بيان در تناقض است يا نه . همان طور كه شما بهتر از من ميدانيد مباحثه و بحث بيان نظرات با سند و مدرك است در حالي كه تمسخر  هزل و مسخره كردن افعال و سكنات فرد ديگر است به قصد تخريب شخصيت . درقرآن سوره اي در مورد تمسخر كنندگان به نام  همزة وجود دار دكه با آيه (ويل و لكل همزة لمزه ) آغاز ميشود كه گويا در مذمت وليد بن مغيرة نازل شده است . ولي چرا بايد مسئله تمسخر تا اين اندازه براياسلام داراي اهميت باشد ؟ بايد نگاهي كنيم به خصوصيات عرب چه در دوره جاهليت و چه بعد از آن . از جمله معروف ترين مشخصه هاي عرب جاهلي واكنش عجيبش در برابر شعر  وخطابه ميباشد . عرب به علت صحرا گردي و زندگي ساده به شدت احساساتي ميبود . به طوري كه عرب آن زمان ديوان سخنگويي بود كه يا خود شعر ميگفت و يا اشعار شعرا را نقل ميكرد . علم عروض از معدود علومي بود كه در بين عرب آن دوره در رابطه با شناخت اوزان و بحرهاي شعري وجود داشت . شعر اعراب را افسون مى‏كرد . مدح شاعران يكى از افتخارات اقوام عرب به شمار مى‏آمد و مذمت و بدگويى آنان عيب و نقص بزرگى شمرده مى‏شد و سرافكندگى قوم مذمت‏شده را در پى داشت . بنابراين هيچ تعجبى ندارد كه "رويه شاعر معروف عرب - شعر را در كنار سحر ذكر كرده است . در جنگ‏ها شعر تاثير شمشير را در مقابل دشمن داشت و جنگجويان را به شجاعت و پايدارى در برابر دشمن وامى‏داشت . شعر اسلحه‏اى برنده همانند ديگر سلاح‏ها بود و چه بسا تاثير آن از ديگر سلاح‏ها بيشتر بود . فكر ميكنم ذكر چند حادثه تاريخي براي بيان تاثير شعر  خالي از لطف نباشد . زماني كه ابولعباس سفاح اولين خليفه عباسيان به خلافت رسيدامويان را تعقيب كرده و هر جا از آنها كسي را ميافت بي درنگ ار دم تيغ ميگذرانيدش . ولي عده اي از بزرگان بني اميه ا زاو امان خواستند و او هم امانشان داد . روزي سليمان بن هشام بن عبدالملك در مجلس سفاح حاضر بود و سفاح هم او را احترام كرده و در صدر مجلس نشاند در اين زمان سديف بن ميمون شاعر سر رسيد و اشعاري كه ترجمه اش اين بود در محضر سفاح خواند . ( از اطاعت ظاهري اينان فريب مخور ، اينها كينه تو را در دل گرفته اند ، با شمشير وتازيانه كار آنانرا بساز و بك نفر بني اميه را باقي مگذار ) شعر كه تمام شد سليمان رو به سديف كرد و گفت اي شيخ مرا به كشتن دادي كه دقيقا هم همين گونه شد و سفاح در اثر همين شعر دستور به كشتن سليمان داد . در جاي ديگر سفاح با هفتاد نفر از بزرگان اني اميه بر ير سفره نشسته بودند كه شاعري رسيده و اين شعر را خواند ترچمه ( آري كشور بدست بني عباس آرام شد . حال اي بني عباس به ياد بياوريد شهادت حسين و زيد و بني هاشم را كه با بدست ظالمان بني اميه شهيد شدند ) سفاح آنچنان تحت تاثير شعر قرار گرفت كه در جا فرمان قتل هفتاد نفر را صادر كرد و بر روي اجساد آنها مجددا سفره را پهن كرده و در حالي كه عده اي بني اميه در حال جان كندن بودند سفاح و يارانش ادامه غذا خوردن را پي گرفتند .&lt;br /&gt;به همين ترتيب هجو هم تاثير عجيبي بر روي آنان داشت .به گونه اي كه قبايل عرب در حالي كه باج دادن را نوعي سرشكستگي ميدانستند و هيچگاه  حتي به قيمت جانشان زير بار آن نميرفتند يه اعشي و حطيه دو شاعر هجو سرا باج ميدادند تا از نيش زبانشان در امان باشند . بعد از اين مقدمه طولاني براي بيان تاثير ادبيات در صدر اسلام به اين قسمت ميرسيم كه پيامبر دستور قتل شاعران ضد اسلام را صادر كرده بود و آنها را گردن زده بود . قبل از ادامه اين بحث بايد عرض كنم يكي از سخت ترين كارها قضاوت كردن در مورد حوادث تاريخي است . هر واقعه تاريخي را بايد در ظرف زمان و مكان و شراثط مختلف سياسي و اجتماعي همان زمان سنجيد و به قضاوت نشست . به همين دليل اگربخواهيم با دانسته ها و تجارب بشر قرن بيست و يكم در مورد اتفاقاتي كه در هزار و چهار صد سال پيش افتاده است قضاوت كنيم مسلما ره به خطا برده ايم . به هر حال . دوره سيزده ساله نبوت پيامبر قبل از هجرت و ده ساله بعد از هجرت مشحون است از توهينها ، توطئه ها ، و قصد جان كردنهاي پياپي بر عليه پيامبر از جانب مكيان. اما زماني كه پيامبر به مكه به عنوان يك فاتح باز ميگردد رفتاريكه در برابر اهالي مكه  نشان ميدهد رفتاري است كم نظير از لحاظ بخشش و مدارا . چيزي كه حتي اگر با معيارهاي امروزي و با نمونه هايي كه در دوران معاصر هم از جنگها و رفتار غالب با مغلوب ديده ايم سنجيده شود باز هم با  عملكردي بسيار درخشانروبرو خواهيم شد . زماني كه محمد به ميان دشمنان قسم خورده ديروز و شكست خورده گان امروز وارد ميشود در پاسخ به سعد بن عباده رييس تيره خزرج كه گفت : امروز روز انتقام و كشتار  است پبامبر علي را فرستاده وفرمود پرچم را از او بگير بگو امروز روز رحمت است . اما در همان روز هم در مورد چهارده نفر اعلام كرد كه آنها را بكشيد هر چند در زير پرده‏هاى كعبه آنان را بيابيد و در نهايت  چهار نفر از آنان كشته شدند . شرحي از چند نفر از افراد را با هم بخوانيم  .&lt;br /&gt;يك . عبد الله بن سعد بن ابى سرح : او از نويسندگان وحى بود كه پس از چندى مرتد شد و به مكه بازگشت . عبدالله در مكه مى‏گفت من به هر گونه كه مى‏خواستم نظر پيامبرصلى الله عليه وآله را در باره بر طبق گزارش واقدى، او مى‏گفت: من هرچه مى‏خواستم مى‏نوشتم و آنچه را مى‏نوشتم به من وحى مى‏شد همانگونه كه به محمدصلى الله عليه وآله وحى مى‏شد . در تمام مدتي كه عبدالله در مكه بود به تشكيك در مورد وحياني بودن قرآن و رسالت پيامبر مي پرداخت . در فتح مكه پس از آن كه پيامبرصلى الله عليه وآله دستور كشتن او را صادر كردند، عثمان او را مخفى كرد، آنگاه پس از چند روز او را نزد پيامبر آورد و برايش امان گرفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو . عبد الله بن (هلال بن) خطل و دو كنيزش عبدالله يكى از مسلمانان بود كه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله او را همراه گروهى از انصار براى جمع آورى زكات به محلى فرستاد . در بين راه بر اثر خطايى كه از يكى از غلامانش سر زد، او را كشت و آنگاه به خاطر ترس از مجازات، از اسلام خارج شد و به مكه رفت . او در مكه فعاليت گسترده‏اى را عليه پيامبر آغاز كرد و اشعارى در هجو پيامبر  مى‏سرود و دو كنيز آوازه‏خوانش آنها را به صورت غنا مى‏خواندند . در فتح مكه او با يكى از كنيزانش كشته شد و ديگرى مورد عفو قرار گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه . حويرث بن نقيذ . حويرث در مكه پيامبر را اذيت مى‏كرد، در هجو او شعر مى‏سرود و سخنان توهين‏آميز مى‏گفت . هنگامى كه عباس دختران پيامبرصلى الله عليه وآله را به مكه مى‏برد، حويرث شتر آنان را رم داد، كه بر اثر اين حادثه، آنان بر زمين افتادند . او در فتح مكه به دست على‏عليه السلام كشته شد . علاوه بر آن كه او با سرودن شعر و هجو پيامبرصلى الله عليه وآله، شخصيت او را ميان عرب بدنام مى‏كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار . مقيس بن حبابه . او در ابتدا مسلمان بود . در جنگ مريسيع (بنى المصطلق)، برادرش از روى اشتباه به دست‏يكى از انصار كشته شد . مقيس ديه برادرش را گرفت، آنگاه قاتل او را نيز كشت و از ترس مجازات مرتد شد و به مكه گريخت . در فتح مكه او به دست نميلة بن عبدالله كشته شد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج . هبار بن اسود . هنگامى كه زينب - دختر رسول خداصلى الله عليه وآله - از مكه به مدينه مى‏رفت، گروهى از اوباش مكه جلوى او را گرفتند، كه يكى از آنان هبار بود . او ضربه‏اى به محمل زينب وارد آورد و شتر او را رم داد . بر اثر اين حادثه زينب سقط جنين كرد در روايت ديگرى آمده است كه هبار با نيزه به زينب حمله كرد و او را از بالاى شتر به روى تخته سنگى انداخت . بر اثر اين حادثه زينب سقط جنين كرد و پس از آن پيوسته خون‏ريزى كرد تا وفات يافت . او پس از فتح مكه مسلمان شد و پيامبر از گناهش گذشت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش. هند دختر عتبه . هند و شوهرش - ابو سفيان - از دشمنان سرسخت اسلام و پيامبرصلى الله عليه وآله بودند . هند همراه ديگر زنان قريش در نبرد احد بدن شهداى مسلمان را مثله مى‏كرد او از گوش و بينى مسلمانان براى خود گردن بندى ساخت و زيور آلات خود را به وحشى اهدا كرد . هند شكم حضرت حمزه را دريد و جگرش را به دهان نهاد . بر اثر اين حادثه، به هند جگرخوار مشهور گرديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت . كعب بن زهير . كعب از شعراى معروف عرب بود كه در اشعار خود پيامبر را هجو مى‏كرد و به آن حضرت ناسزا مى‏گفت . او از اسلام و پيامبرصلى الله عليه وآله چهره‏اى غير واقعى ترسيم مى‏كرد . كار كعب و ديگر شعراى هجوسرا مصداق روشن ترور شخصيت‏بود كه از ترور شخص خطرناك‏تر است . پس از بازگشت رسول خداصلى الله عليه وآله از طائف، برادر كعب، بجير كه در زمره مسلمانان قرار داشت، طى نامه‏اى به كعب نوشت: «رسول خدا تعدادى از كسانى كه آن حضرت را اذيت مى‏كردند و در اشعارشان به او ناسزا مى‏گفتند، كشته است . برخى از شاعران نيز از ترس به اطراف گريخته‏اند . اگر جان خود را دوست دارى، يا به سوى پيامبرصلى الله عليه وآله بشتاب; زيرا آن حضرت كسانى را كه از گذشته خود توبه نمايند، مورد عفو و بخشش قرار مى‏دهد و يا به محل امنى فرار كن . پس از نامه كعب اشعاري در مدح پيامبر سرود ، به مدينه آمد و مسلمان شد. رسول الله هم به او امان داد و از خونش گذشت .&lt;br /&gt;از تمام اين افراد دو تن (. مقيس بن حبابه و عبد الله بن (هلال بن) خطل ) به علت قتل نفس كشته شدند و دو تن هم به دليل فعاليتها يي كه بر عليه اسلام داشته اند . كه با توجه به آنچه در بالا در مورد شرايط روحي اعراب و تاثير شعر و هجو در آنها چه در قالب فرد و چه در قالب قبيله ميگذاشت و بسياري از جنگها و درگيري هاي طولاني مدت گاه به علت چند بيت سروده شاعري بر عليه به وجود مي آمد حكمي دور از انتظار و ناعادلانه نبود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112371633912675670?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112371633912675670/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112371633912675670' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112371633912675670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112371633912675670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_10.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112360279425040971</id><published>2005-08-09T08:49:00.000-07:00</published><updated>2005-08-09T08:53:14.253-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="203" src="http://pbskids.org/lions/words/images/sheep.gif" width="203" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#990000;"&gt;فيلتر بازي در شلمرود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا اين جريان فيلترينگ هم جريان باحاليه . اول قرار بود سايتهاي غير اخلاقي  رو فيلتر كنند . اون موقع ملت هميشه در صحنه گفتند كه دمت گرم حتما اين كار رو بكن چون اصلا صرفه نداره توا ين دوره زمانه كه فيلم پورنومثل ريگ ريخته رو زمين و كسي نيست جمعشون كنه آدم بياد با اينترنت قطره ايي كه آخر ماه هم پول تلفنش اشكت رو در مياره سايت غير اخلاقي نگاه كنه .&lt;br /&gt; پس سايتهاي غير اخلاقي  فيلتر شدند . مهندسهايي كه تو كار فيلتر بودند يه مدت بيكار نشسته و مگس پروندن تااينكه بهشون گفتند: برادران اجركم عند الله اينترنت رو پاك سازي كرديد حالا تشريف ببريد منزل تا خرج زيادي به بيت المال تحميل نشه . مهندسان زحمت كش هم در حالي كه بغض گلوشون رو گرفته بود طي يه اقدام شهادت طلبانه همه با هم دم گرفتند كه : ماكه جيك و جيك ميكنيم برات  اعصاب مردم رو خراب ميكنيم برات  بذاريم بريم . مسئول مربوطه هم نگاهي به ساعتش كرد و ديد كه وقت نهار و نماز شده و اينا هم تازه فكشون گرم شده . اونطوري هم كه  توداستانها خونده بود تازه اول بدبختي هاست و الانٍ كه اسب و گاو وكلاغ و صد تا جك و جونور ديگه هم  دچار سو تفاهم بشن و اداره رو با خونه مادر بزرگه اشتباه گرفته و از زمين و آسمون نازل شوند .اين بود كه آهسته كشيدشون كنار و جوري كه صداش در نياد بهشون گفت : باشه شما بمونيد ولي بايد سايتهاي سياسي رو هم فيلتر بكنيد و رفت تا اگه به نماز نرسه حداقل ثواب غذاي اول وقت رو از دست نداده باشه .&lt;br /&gt;مهندسها داشتن سايتهاي سياسي رو فيلتر ميكردند كه از پنجره مشرف به خيابون صداي نوحه و سينه زني به گوششون رسيد . طفليها يهو زدند زير گريه و پيرهن سياهاشون رو پوشيدند و حسين حسين كنان آماده شدندكه بروند و در عزاي امام حسين شركت كنند . ناگهان يكيشون نگاهي به تقويم كرد و گفت بنده خداها امروز سوم شعبان تولد امام حسينه نه شهادتش . كاشف به عمل اومد كه مومنين فهميدن دارند فيلتر ميكنند و گفته اندكه چه جوري وقتي ميخواستند اسكناس چاپ كنند سياست ما عين ديانت ما بود حالا كه نوبت به فيلتر رسيد سياسي ها رو فيلتر ميكنيد ، مارو فيلتر  نميكنند . يا ما رو هم فيلتر ميكنيد يا فردا بازار وحوزه رو ميبنديم و دسته وجماعت سينه زن راه ميندازيم كه بعله اين سلمان مهاجراني مرتد كه قرار بود كشته بشه ولي خاتمي  وزير ارشادش كرد علني به اسلام اعلام جنگ داده و گفته سهميه فيلتر به بچه مسلمونا نميدم .&lt;br /&gt; تا اومدن حالي اينا كردند كه برادر من اوني كه مرتده سلمان رشديه و اين بابا عطا الله مهاجرانيه ، وزير ارشاد هم ديگه نيست قراره بره گفتگو تمدنها بكنه  تازه فيلتر چيزخوبي نيست و مال غير خوديا است سه چهار روز گذشت  تا مذاكرات به نتيجه رسيد و قرار شد سايتهاي ضد ديني رو هم فيلتر كنند و بعضي از اين وبلاگهاي &lt;a href="http://alialavi.blogfa.com"&gt;برادران&lt;/a&gt; رو هم فيلتر نشده بذارند تا ملت يه خورده هم تفريح كنند و بخندند .&lt;br /&gt;مومنين علم و كتل ها رو برداشتند و رفتند تا به مناسبت ديگه ايي باز هم بيان بيرون و دسته راه بندازن اما ديگه اداره فيلترينگ ده شلمرود اداره نشد كه نشد .  توي ده شلمرود در وقت عاديش سگ ميزد و گربه ميرقصيد  حالا كه ديگه اداره فيلترينگ  هم درست كرده بودند و ميخواستند از ده شلمرود هم دهكده جهاني رو به گند بكشند و هم به ريش واضع نظريه گردش آزاد اطلاعات بخندند  . اين بود كه از كره الاغ كدخدا كه وقتي ما بچه بوديم يورتمه ميرفت تو سبزه ها و الان بازنشسته شده بود تا حسني نگو يه دست گل هر كس گذرش به دم و دستگاه فيلترينگ ميافتاد يه انگولكي به دستگاه ها ميداد و چند تايي سايت فيلتر ميكرد . القصه  سكنه غيور شلمرود چنان پدر  مارشال مك لوهان و اهالي دهكده جهانيش رو درآوردند كه برادران غيرتي يوسف كه دربار ه شون ميگفتند پيراهني که از او آيدش بوي يوسفم ترسم که برادران غيورش قبا کنند هم جلوي اين غيرت و حميت كم آوردندو اظهار كوچكي وعرض ارادتشون  رو تلگرافي به شلمرود فرستادند . .&lt;br /&gt; از تمام اينترنت دوتا سايت مونده بود . يه نداستت كه بازديد كننده هاي وبلاگها و سايتها رو شمارش ميكرد و يه بلاگ رولينگ كه ميشد با استفاده از اون به ديگران لينك داد . اولي رو كه يه ماه پيش بستند و دومي رو هم دارند باهاش فعلا حال ميكنند . شب فيلتر كرده و صبح باز ميكنند . مثل اينكه منتظرند وقتي استخاره براي اعلام كابينه تمام شد اونا هم استخاره كرده وببينند اين بلاگ رولينگ رو فيلتر كنند يا باز بگذارند .  اين روزها توي ده شلمرود همه مهندس كامپيوترند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.nedstatbasic.net/"&gt;ند استات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.blogrolling.com/"&gt;بلاگ رولينگ&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112360279425040971?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112360279425040971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112360279425040971' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112360279425040971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112360279425040971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_112360279425040971.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112337787511818835</id><published>2005-08-06T18:22:00.000-07:00</published><updated>2005-08-11T17:49:09.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;خواب در چشم ترم ميشكند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;چه زود گذشت .هشت سال از آن غروب عجيب كه شرورترين و تخس ترين دانش آموز كلاس آ هفت حضور در كلاس زنگ آخر را به رفتن به استاديوم و تمرين فوتبال ترجيح داد ميگذرد . قرار بود كه كانديداي كم اميد اصلاح طلبان به اهواز بيايد . دبيرستان ما هم دقيق روبه روي جايي بود كه او ميخواست در آنجا سخن راني كند . آن مرد آمد ، نه با اسب ، بلكه با اتوبوس معروفش و از ديوارهاي مكاني بالا رفت كه جدش هزار چهارصد و چند سال پيش اولين اش را ساخته بود تا مسلمانان در آن فارغ از رنگ و نژاد به خدا بپيوندند و صبغه خدايي بگيرند و حال در آن روزهاي گرم ارديبهشت ماه به خانه خدا راهش نمي دادند كه ناصبي است و آمده است تا اركان ديانت ما را متزلزل كند . به هر حال سيد از ديوار مسجد بالا رفت تا درجمع هواداران نه چندان اميدوارش از برنامه هايش بگويد . سيد مظلوم بود . نه تكبر رقيب را داشت و نه مانند سردار سازندگي تكيه بر مبلهاي سلطنتي ميزد . چون مير حسين گوشه گالري نقاشي اش را به جدال انتخاباتي با رئيس جمهور قطعي آينده ترجيح داده بود قرعه به نام رئيس كتابخانه ملي افتاده بود تا در نبرد انتخاباتي زمين بخورد . و حال در چند قدمي مدرسه ما آخوندي ايستاده بود كه برخلاف هم لباسي هايش نه در دهان آمريكا ميزد و نه به جنگ اسرائيل ميرفت بلكه از محبت و عشق صحبت ميكرد و به دنبال جامعه مدني ميگشت . او آمد و گفت آنچه را بايد ميگفت . دانسيتم سهم ما غير از فحش و ناسزا شنيدن اندكي از كرامت انساني نيز هست . ميتوان از محبت گفت و شب در خانه سر بر بالين گذاشت . اينكه بايد از صاحبان قدرت انتقاد كرد كه در اسلام النصيحة لائمة المسلمين نيز هست . از آزادي بيان گفت و مردمسالاري و دهها حرف ديگر كه در اين مجال نميگنجد . سرانجام درميان سوت ، كف و ابراز احساسات دانشجويان و جواناني كه گمان ميكردند اين آخرين ديدار شان با اين روحاني شيك پوش ميباشد سوار بر اتوبوس شد و به سوي راهي رفت كه مه آلود بود . ولي چرخ گردون بازيهاي بسياري داشت پس معجزه اي كوچك اتفاق افتاد و شد آن چه نبايد ميشد . چون معجزه اتفاق افتاد روحي تازه به كالبد جامعه دميده شد ولي افسوس كه شب شراب ما به زودي با بامداد خمار به سحر رسيد . ماه عسل جامعه مدني و كرامت انساني كوتاه بود . مقاومت كساني كه ميخواستند در همچنان به همان پاشنه سابق بچرخد شهد شيرين آزادي بيان را با قلم شكستن و دهان بستن به شرنگ تبديل كرد . هر چند فرصت سوزي و بي اراده بودن ياران اصلاحات هم دراين فاجعه نقش بسيار داشت .مدتها از زماني كه باكره گلعذار اصلاحات شب را در بستر زورمداران زر پرست خوابيد و صبح فاحشه اسلاخات از خواب برخواست ميگذرد . چنان اصلاحات را از معني تهي كردند كه هر بي اعتنا به حقوق مردم از آن دم زد و از آن مايه گذاشت تا به آنجا كه ديگر كسي به ياد نمي آورد زماني اصلاحات به معني آزادي بيان ، عقيده و مطبوعات بود نه به معني كاشتن شلغم در اراضي چلغوز آباد، آن گونه كه فلان نماينده ميگويد .هشت سال ميگذرد . روزنامه ها تعطيل شدند .جگر گوشه هاي مادران سر از بازداشتگاه ها درآوردند و بسياري از خانواده ها يا از هم پاشيدند و يا عطاي وطن را به لقاي آن بخشيده و رهسپار غربت شدند . از دستاوردهاي اصلاحات چبزي نماند جز رئيس جمهوري كه همچنان در جلوي دوربين ميخنديد . آنكس كه ميگريد يك درد دارد و آن كس كه ميخندد هزار و يك درد .. شايد پنجمين رئيس جمهورمان به سرنوشت وعده هايي ميخنديد كه روزگاري به جوانان ايران داده بود و جز در مورد تحمل مخالف به هيچ كدامشان نتوانسته بود عمل كند . همان طور كه جبهه مقاومت در برابر اصلاحات ميخواستند در بر همان پاشنه سايق چرخيد . كماكان عده اي محدود ، خداياني هستند در قله هاي المپ قدرت ، ديگران بنده هستند و الزاما فرمان بردار . زبانمان در برابر قدرت همچنان به لكنت دچار ميشود و روزگارمان هر زمان بخواهند چو شب تار سياه . روزگار همچنان ما را كه سنگ زيرين آسيابيم ميفرسايد و از بين ميبرد . سر انجام آن مرد رفت . اميديهايمان را نيز با خود برد و به قيمت عمرمان فهميديم كه مدتهاست كشتيبان را سياستي نو آمده است . كسي ديگر از آزادي بيان نميگويد . كرامت انساني و آزادي بيان و عقيده به موزه رهسپارند شايد روزگاري مجددا يه كار آمدند . تا آن روز هر چه كه جلوي چشم نباشند بهتر است .&lt;br /&gt;و چه بد فرجام بودند ياران خاتمي . كسي بر روي ويلچر به زندگي نباتي ادامه ميدهد كه روزگاري مغز اصلاحات بود و ديگري كه نظريه پردازمان بود به تازگي كابوس نظر سنجي ر ا از سر گذرانيده است .پس هرچه كمتر و گزيده تر گويد يه صلاح نزديك تر است . بلبل اصلاحات در انگليس از ترس پروندهاي چند همسري كه دارد به لكنت افتاده و وزير كشورمان ، داغ برادر بر دل ، زبان به كام گرفته و لال شده است .گنجي هم آخرين دم و باز دم هايش را انجام ميدهد كه چيزي نمانده است تا رشته باريك حياتش بگسلد . مانيز سوخت اصلاحات شديم كه از ابتدا نيز نقشي غير از اين برايمان در نظر نداشتند مانديم وديديم آرزوهاي كه با سيد بارور شدند با بي عمليش پژمرد و با رفتنش مرد . باشدكه باور كنيم براي عمل به وعده و مبارزه بيش ازنجابت به شجاعت نياز است . حيف كه سيد داستان ما اين را نمي دانست ويا خود نمي خواست كه بداند . آقاي خاتمي هيچوقت نخواهم بخشيدت . كه زندگي در زمهرير را به جاي بهشت نصيبمان كردي . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . كه سرما سخت سوزان است . زمستان است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت&lt;br /&gt;سرها در گريبان است&lt;br /&gt;كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را&lt;br /&gt;نگه جز پيش پا را ديد نتواند&lt;br /&gt;كه ره تاريك و لغزان است&lt;br /&gt;وگر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون&lt;br /&gt;كه سرما سخت سوزان است...&lt;br /&gt;نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون&lt;br /&gt;ابري شود تاريك،&lt;br /&gt;چو ديوار ايستد در پيش چشمانت&lt;br /&gt;نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم&lt;br /&gt;ز چشم دوستان دور يا نزديك...&lt;br /&gt;مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چركين&lt;br /&gt;هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي&lt;br /&gt;دمت گرم و سرت خوش باد&lt;br /&gt;سلامم را تو پاسخ گوي... در بگشاي&lt;br /&gt;منم من ميهمان هرشبت لولي وش مغموم&lt;br /&gt;منم من سنگ تيپا خورده رنجور&lt;br /&gt;منم دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور&lt;br /&gt;نه از رومم نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم&lt;br /&gt;بيا بگشاي در بگشاي... دلتنگم&lt;br /&gt;حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد&lt;br /&gt;تگرگي نيست، مرگي نيست...&lt;br /&gt;صدايي گر شنيدي قصه‌ي سرما و دندان است&lt;br /&gt;من امشب آمدستم وام بگذارم، حسابت را كنار جام بگذارم&lt;br /&gt;چه مي‌گويي كه ديگه شد، سحر شد، بامداد آمد&lt;br /&gt;فريبت مي‌دهد بر آسمان&lt;br /&gt;اين سرخي بعد از سحرگه نيست&lt;br /&gt;حريفا گوش سرمابرده است اين&lt;br /&gt;يادگار سيلي سرد زمستان است&lt;br /&gt;و قنديل سپهر تنگ ميدان&lt;br /&gt;مرده يا زنده&lt;br /&gt;به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود&lt;br /&gt;پنهان است&lt;br /&gt;حريفا رو چراغ باده را بفروز&lt;br /&gt;كه شب با روز يكسان است...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت&lt;br /&gt;هوا دلگير&lt;br /&gt;درها بسته&lt;br /&gt;سرها در گريبان&lt;br /&gt;دستها پنهان&lt;br /&gt;نفسها ابر&lt;br /&gt;دلها خسته و غمگين&lt;br /&gt;درختان اسكلتهاي بلورآجين&lt;br /&gt;زمين دل مرده سقف آسمان كوتاه&lt;br /&gt;غبارآلوده مهر و ماه&lt;br /&gt;زمستان است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112337787511818835?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112337787511818835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112337787511818835' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112337787511818835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112337787511818835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post_06.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112315977371887779</id><published>2005-08-04T05:46:00.000-07:00</published><updated>2005-08-04T06:04:55.486-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پس همايون زدم و گوشه بيداد آمد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه سخت است ديدن ذره ذره اي آب شدن عزيز ترين عزيزان . علي ع كه هزار چهارصد سال پيش گفته بود اگر خلخالي از پاي زني يهودي به جبر باز كنند و مرد مسلمان بشنود و از غصه بميرد روا است احتمالا چميم روزهايي را در به اصطلاح ام القراي ميديد . بايد از سنگ بود و شرح درد معصومه شفيعي را شنيد و از شرم غصه هايش آب نشدو به زمين نرفت . آنجا كه شير زن همسر گنجي چشمهاي خونين اش را از فرندانش پنهان ميكند و ميگويد : &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;من اعلام خطر می‌کنم. من از هر کی که انسان و وجدان است و شرف دارد خواهش می‌کنم به فریاد ما برسد. من جواب بچه‌هام را چی بدهم؟ من بچه‌هام را مخصوصا نبردم حال پدرشان را نبینند. الان با چشم گریان بروم خانه بچه‌های من چه حالی پیدا می‌کنند؟ من مجبورم نروم خانه. چندساعتی بیرون باشم یک خورده حالم جا بیاید&lt;/span&gt;.. در مملكتي كه دايه هاي مهربان تر از مادر براي فتحي شقاقي و محمد الدوره گريبان چاك ميدهند و فقان ميكشند مردي پس از پنجاه و اندي روز عدم تغذيه ، ضعيف و بي حال جلوي چمان همسرش در كنار اتاقي ميافتد و دستان مسلمانان به جاي ياري دادن براي برخاستنش به بلند كردن به دوربين ميرود تا پرونده اش را رنگين تر و سنگين تر كنند . بانوي خانه گنجي در راديو فردا ضجه ميزند ، بلكه صدايي ، از مردي به دادخواهي اكبر گنجي بلند شود . شايد از علماي اسلام كه قرار بود جانشين پيامبران باشند و در زمان شاه به بهانه پنج قران گران شدن گوشت فتواي تحريم گوشت ميدادند نوايي بلند شود بلكه جان انساني را بخرند .&lt;br /&gt;معصومه شفيعي وضع وخيم گنجي ياداوري ميكند و از اشك مدد ميگيرد تا فرياد خود را به گوش جهانيان برساند شايد در اين بين هم براي مراجع عظام تقليد ، استوانه هاي فقاهت و اساتيد اخلاق از خواندن حاشيه مرحوم شيح محمدحسين اصفهانی بر مکاسب شيخ مرتضي انصاری و چهارصد بارذكر يونسيه و هزار قل هو الله يوميه فراغتي حاصل شود و از علم ملكوت پا به دنياي دون بگذارند ، سخنش را به نحوي بشنوند و براي براي نجات مرد مسلماني پا پيش بگذارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***************************************************************************************************************************&lt;br /&gt;سايت گويا مدتي است كه فيلتر شده است پس به ناچار تمام مصاحبه معصومه شفيعي را با راديو فردا و به نقل از گويا در اينجا ميگذارم شايد نگاهي از ديده حق بيني بر اين سطور افتاد و كرد ، آنچه مسيحا ميكرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی سجادی (رادیوفردا): نگرانی‌ها در باره وضع سلامتی اکبر گنجی در افکار عمومی در ایران و در سطح جهان، روز به روز افزایش می‌یابد و نهادها و مجامع بین‌المللی مدافع حقوق بشر و شخصیت‌های سیاسی فرهنگی و سیاسی در داخل و خارج از کشور، خواهان آزادی سریع اکبرگنجی شده‌اند. با این حال، مسئولان قضائی جمهوری اسلامی به این مسئله بی‌تفاوت هستند تا جائی که وضع نامناسب و حتی وخیم جسمانی او را انکار&lt;br /&gt;و این زندانی بیمار و خانواده او را از حقوق اولیه انسانی آنها، محروم کرده‌اند معصومه شفیعی، همسر اکبر گنجی، در مصاحبه با رادیوفردا از ملاقات کوتاه و دردناک خود با اکبر گنجی بیمارستان میلاد سخن می‌گوید.&lt;br /&gt;معصومه شفیعی (همسر اکبر گنجی، تهران): من امروز (دوشنبه 10 مرداد) رفتم برای ملاقات آقای گنجی از طریق بیمارستان مطلع شده‌ام که مدت 24 ساعت است که آقای گنجی سرم دریافت نکرده. پزشکان به من توصیه کرده بودند که ایشان را راضی بکنم برای دریافت سرم. بعد از اینکه شش ساعت ما را معطل کردند، بالاخره اجازه ملاقات دادند و دو دقیقه بیشتر از ملاقات نگذشته بود و من داشتم با آقای گنجی صحبت می‌کردم که راضی‌شان کنم که سرم دریافت کنند، یک مامور آمد تو و گفت من باید بنشیم و در حضور من صحبت کنید. قای گنجی اعتراض کرد و من هم اعتراض کردم ولی آنها قبول نکردند. من هرچه اعتراض کردند آنها قبول نکردند. آقای گنجی بلند شد و گفت من اصلا ملاقات نمی‌کنم در چنین شرایطی. من که واقعا می‌خواستم ایشان را مجاب کنم برای دریافت سرم و سلامتی آقای گنجی برای من واجب بود، شروع کردم به اصرار کردم که خواهش می‌کنم بروید با مسئولتان صحبت کنید اجازه بدهید ما چند دقیقه باشیم بدون مامور من ایشان را راضی کنم. ولی هر می‌گفتم اینها قبول نمی‌کردند. آقای گنجی که بسیار عصبانی بود و به خاطر اینکه 24 ساعت بود سرم نگرفته بود، ضعف خیلی شدید داشت، خیلی واقعا ضعف ایشان شدید بود و همه پزشکان هم اظهار نگرانی می‌کردند، آمد از اطاق بیرون برای اعتراض و من خیلی ناراحت شده بود به آنها گفتم اقلا ایشان را به زندان برگردانید. شرایط زندان خیلی بهتر از اینجا بود. ما در زندان محدودیتی برای ملاقات نداشتیم. کسی نمی‌آمد بنشیند. ما به راحتی می‌توانستیم ملاقات کنیم. وکیل می‌توانست به راحتی ملاقات کند. ایشان هوا خوری دارد، از هوای آزاد می‌تواند استفاده کند. اما اینجا کاملا یک انفرادی برای او ساخته‌اید در یک فضای نامطلوب. آقای گنجی هم خیلی ناراحت بود و خود آقای گنجی هم موافق بود که برگردد زندان. آقای گنجی قصد داشت از اطاق برود بیرون، ولی مامورها ریختند و جلوی او را گرفتند و آقای گنجی پرت شد روی زمین و داد و بیداد، و دم‌پائی‌هاش یک طرف افتاد و آنها آمدند از این صحنه فیلمبرداری کردند. من که به شدت عصبی و ناراحت شده بودم. آقای گنجی قبلا به من اطلاع داد که از صبح اینها داشتند از قسمت‌های مختلف از حالت‌های مختلف آقای گنجی فیلمبرداری می‌کنند. اینها بلافاصله به جای اینکه آقای گنجی را از روی زمین بردارند و مواظب باشند ایشان زیر دست و پای مامورها آسیب نبیند، شروع کردند به فیلمبرداری. به شدت عصبانی و ناراحت بودم و گریه می‌کردم و فریاد می‌زدم که این کار را نکنند و آنها را به مقدسات‌شان، به شرف‌شان، به جان روساشان قسم می‌دادم که این کار را نکنند. اینها مشغول فیلم گرفتن بودند و ما را به زور از آن جا بیرون کردند و من نمی‌دانم الان آقای گنجی در چه وضعیتی است و قبل از این برخورد قبل از زد وخورد، آقای گنجی بسیار بی‌حال و بی‌رمق بود و الان نمی‌دانم در چه وضعی است. من بسیار نگران ایشان هستم. از صبح دارند آقای گنجی را تهدید می‌کنند که می‌بریمت توی یک زیرزمین و شکنجه‌ات می‌کنیم، به یک بیمارستان دیگر منتقل‌ات می‌کنیم. شرایط را برایت سخت‌تر می‌کنیم و دارند آن‌قدر با خشونت با این آدم 50 کیلوئی رفتار می‌کنند، آدم‌های هیکل‌دار ناجور. به او می‌گویند نمی‌گذاریم از چنگ ما راحت فرار کنی. خلاصه، از انواع و اقسام تهدیدات لفظی و بدنی استفاده می‌کنند. می‌خواهند روحیه ایشان را تضعیف بکنند. من نمی‌دانم در بیمارستان آیا از یک مریض فیلمبرداری می‌کنند؟ آیا در بیمارستان برای ملاقات با هر بیمار آیا برای هزارتا بیمار هزار تا محافظ می‌گذارند؟ چرا برای ما چنین کاری می‌کنند؟ مگر ما چیکار کرده‌ایم؟ مگر ما چه گناهی کرده‌ایم؟ مگر ما جاسوس هستیم؟ مگر ما چی هستیم (گریه می‌کند) چرا نباید ما را راحت بگذارند؟ به خدا من نگرانم! من چی بگم؟ من همه‌شان را به مقدسات قسم دادم. گفتم اگر به خدا ایمان داریم، اگر به نکیر و منکر در شب اول قبر ایمان دارید، اگر نکیر و منکر نیاید سراغ شما، من می‌آیم سراغ شما... من شب اول قبر سراغ تک تک شما می‌آیم و اگر قرار است شما را به بهشت ببرند، من اجازه نمی‌دهم این کار را بکنند؟ من باید جواب بچه‌هام را بدهم. گنجی مگر چه کار کرده؟ اختلاس کرده؟ به قرآن مجید، اگر گنجی آدم کشته بود این کار را باهاش نمی‌کردند؟ مگر پسر یکی از آقازاده‌ها نبود که آدم کشته بود؟ سی میلیون تومان دادند بعد از دو هفته از زندان آمد بیرون و الان دارد در ناز و نعمت زندگی می‌کند. مگر آن آقایان نبودند که اختلاس‌های میلیاردی کرده بودند؟ ولی آزادانه دارند می‌گردند. ماه‌ها در مرخصی به سر می‌برند. ماشین پژو در خود زندان زیرپاشان است. انواع واقسام حقوق‌ها در زندان دارند. انواع اقسام مواد غذائی و نوشیدنی‌های داخلی و خارجی دارند مصرف می‌کنند. کامپیوتر دارند. اطاق و سوئیت مبله دارند. ما اینها همه را می‌دانیم. چرا آقایان با ما اینجوری می‌کنند؟ من امیدوارم من اهل نفرین نیستم ولی من را به جائی رسانده‌اند که... اصلا در فرهنگ من نفرین جائی ندارد ولی من به جائی رسیده‌ام که برای آرامش درونی خودم به نفرین پناه آورده‌ام. امیدوارم که خدا همه‌شان را به زمین گرم بزند. من از هیچکدام‌شان نمی‌گذرم. من نمی‌دانم گنجی در چه حالی است. من اعلام خطر می‌کنم. من از هر کی که انسان و وجدان است و شرف دارد خواهش می‌کنم به فریاد ما برسد. من جواب بچه‌هام را چی بدهم؟ من بچه‌هام را مخصوصا نبردم حال پدرشان را نبینند. الان با چشم گریان بروم خانه بچه‌های من چه حالی پیدا می‌کنند؟ من مجبورم نروم خانه. چندساعتی بیرون باشم یک خورده حالم جا بیاید. من شرمنده‌ام که خیلی پرحرفی کردم. من را ببخشید .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://realaudio.rferl.org/ch21/20050801-1630FRD.rm?start=02:39&amp;amp;end=09:46"&gt;لينك مصاحبه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="https://proxify.net/p/011110A0000110/http:/mag.gooya.com"&gt;عبور از فيلتر سايت گويا&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112315977371887779?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112315977371887779/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112315977371887779' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112315977371887779'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112315977371887779'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/08/blog-post.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112276452592658064</id><published>2005-07-30T15:59:00.000-07:00</published><updated>2005-07-30T16:02:05.936-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#3333ff;"&gt;نقاشيت كرده خدامون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="219" src="http://www.mardomyar.com/image/picahmadi2.jpg" width="149" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين مريم حيدر زاده هم اعجوبه ايست . ناجنس يه شعرگفته كه من مطمئمنم در مدح احمدي نژاد سروداتش ولي براي اينكه بيافته سر زبونها و همه در روز تحليف حفظش باشند داده كامران و هومن بخونندش . تا بعدا حاج سعيد حداديان يه دستي بكشه به سرو گوش ريتم آهنگ تا در جمع پر نور استشهاديون بخونه و برادران پروژكتورمون ( برادري كه اينقد نوراني شده كه ديگه تو چشم ميزنه ) بسته به موقعيت زماني اگه اون روز وفات بود سينه بزنن و اگر تولد بود دست خداپسند ( دست زدن بر سه نوع است . يك قطع يد كه مخصوص محارب است . كف حرام كه همان كف زدني است كه هشت سال پيش عده ايي از خدا بي خبر ميزدند . كف خداپسند يا دست حزب اللهي به دست زدن در ايام شادي ميگويند . كه برادر مداح نوحه خواني ميكند و بردران در مجلس دست را از محاذات سر بالا برده و به هم ميكوبند .در زمينه ابعاد سياسي عبادي اين گونه كف زدن ميتوانيد به نوشته هاي ديگر من مراجعه كنيد .&lt;br /&gt;از كتاب اليد في الارهاب .ترجمه فارسي چگونه با دستهايمان در باغ شهادت را بگشاييم ) . آخ كه من ميميرم براي صداي خش دار و پر زنگ حاج حداديان . واقعا هم جگرت رو كباب ميكنه و هم پدر پرده گوشت رو در مياره . اينم اصل شعر&lt;br /&gt;تقديم به جاروكش شبهاي تهران ، خادم الجمهور ، كسي كه قرار است پول نفت را سر سفره ما بياورد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو خودت نمره بيستي&lt;br /&gt;تومثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;كسي مثل تو نديدم&lt;br /&gt;توي قصه ام نشنيدم&lt;br /&gt;نه قديما و نه حالا&lt;br /&gt;هيچكي نيست اون همه بالا&lt;br /&gt;كسي مثل تو بلد نيست&lt;br /&gt;هم بخواد يك باشه هم بيست&lt;br /&gt;تو ركوردا رو شكستي&lt;br /&gt;توي هر قلبي نشستي&lt;br /&gt;توخود نمره بيستي&lt;br /&gt;تو مثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;نه مثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;هيچ كسي مثل تو ماه نيست&lt;br /&gt;مثل چشمات بيگناه نيست&lt;br /&gt;هيچكسي قد تو زيبا&lt;br /&gt;نيست توي هيچ جاي دنيا&lt;br /&gt;رنگ رو از هرجا بياريم&lt;br /&gt;رنگ چشماتو نداريم&lt;br /&gt;نقاشيت كرده خدامون&lt;br /&gt;با مداد نور و بارون&lt;br /&gt;تو خود نمره بيستي&lt;br /&gt;تومثل هيچكسي نيستي&lt;br /&gt;نه مثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;كسي مثل تو نديدم&lt;br /&gt;توي قصه ام نشنيدم&lt;br /&gt;نه قديما و نه حالا&lt;br /&gt;هيچكي نيست اون همه بالا&lt;br /&gt;تو تولدي شروعي&lt;br /&gt;رنگ اولين طلوعي&lt;br /&gt;آبروي قصه هايي&lt;br /&gt;خبر خوشي دعا اي&lt;br /&gt;توخود نمره بيستي&lt;br /&gt;تو مثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;نه مثل هيچ كسي نيستي&lt;br /&gt;بعدا اگه حسش بود براتون معني اش هم ميكنم تا شعر خوب حاليتون بشه . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112276452592658064?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112276452592658064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112276452592658064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112276452592658064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112276452592658064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_112276452592658064.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112275758467624042</id><published>2005-07-30T14:05:00.000-07:00</published><updated>2005-07-30T14:06:24.676-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;به عنوان وبلاگ نويس براي گنجي چه ميتوانيم بكنيم ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;كارهايي كه به عنوان شهروندان دنياي مجازي براي گنجي ميتوانيم انجام دهيم به شدت محدود&lt;br /&gt;ميباشند .گزينه اي غير از چند راه حلي زير گمان نميكنم وجود داشته باشد يك . حمله به طبقه دوازدهم بيمارستان ميلاد و تسخير آن توسط عده اي وبلاگ نويس زبده و به اصطلاح اين كاره و بردن تخت گنجي به يك مكان امن . به احتمال قوي اين كار شدني نخواهد بود و از عهده جامعه رزمي كاران و وپاورليفتينگ كاران هم بر نخواهد آمد چه برسد به جامعه وبلاگ نويسان . دو . رفتن به بيمارستان ميلاد و همراه بردن مفاتيح ومنظور خواندن دعاي توسل و كميل و شاخه اي گل براي تكان دادن در زمان خواندن يار دبستاني من به منظور نشان دادن اين مسئله به رهگذران كه ما چقدر با خشونت مخالفيم . اين راه هم بارها آزموده شده است . اگردعاي توسل . كميل علاج كار بود كه بايد اين روزها ، روزهاي پاياني رياست جمهوري ناطق نوري مي بود و اگر يار دبستاني براي اين قبيل امور مجرب بود كه بايد مصطفي معين خود را آماده رياست جمهوري ميكرد . دير زماني است كه با خواندن به جا و بي جاي يار دبستاني اثر آن را از بين برده ايم و مردم را در برابرش واكسينه كرده ايم . تجمعات زير پنج هزار نفر هم دردي را دوا نخواهد كرد و به آساني از هم پاشيده خواهد شد . كافي است بيست نفر از برادران متعهد و نوراني در محل حاضر شوند و شعار مرگ بر منافق سر دهند تا جماعت گل و گلاب يار دبستاني خوان حول مسئله نخود نخود هر كه رود خانه خود اجماع كنند و رهسپار خانه هاي خويش شوند . اما راه حل سوم كه به نظرم عملي ترين راه حل ميباشد از قبيل همان اقداماتي است كه وبلاگ نويسان تجربه موفق چندبار انجام آن را دارند . با ايجاد آلبومي از عكسهاي اكبر گنجي و نوشتن متني در باره گنجي و نقش او در دوران طلايي مطبوعات ، دلايل زندان شدن و شرايط امروزش به زبان انگليسي به همراه لينكي به آلبوم مزبور و استفاده از اين متن ، به عنوان كامنت در در وبلاگها و سايتهايي كه زباني غير از زبان فارسي دارند. به اين ترتيب به آساني ميتوان موجي در وبلاگهاستان ايجاد كرد و توجهات را به اين قضيه جلب كرد .اگر اين عمل همراه با هماهنگي وبلاگ نويسان باشد به آساني ميتوان همان فضايي را كه در قضيه خليج عربي و بمباران گوگلي ايجاد شد را مجددا ايجاد كنيم اگر دوستان راه حل ديگري هم دارند لطفا تا دير نشده است اقدام كنند و ديگران را هم در جريان بگذارند . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112275758467624042?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112275758467624042/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112275758467624042' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112275758467624042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112275758467624042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_112275758467624042.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112268545202618490</id><published>2005-07-29T18:02:00.000-07:00</published><updated>2005-07-29T18:04:12.033-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ساعت پنج ونيم صبح و من هنوز بيدارم . به قول هايده مستي ام درد منو ديگه دوا نميكنه . فكر، فكر ، فكر . داره مغزم منفجر ميشه از اين همه فكري توش بالا و پايين ميپره .   لعنت به دانشگاه  ، لعنت به هرچي استاده از خوبش گرفته تا بدش . لعنت به درس كه همه زندگيم رو خراب كرد و آرزوهام رو بر باد داد و حالا به خاطر بيشرفي يه مشت استاد بي همه چيز بايد به ضرب و زور دياز پام و كلرو ودياز پوكسايد بخوابم . لعنت خدا به اون روزي كه متولد شدم و تمام روزهايي كه زندگي كردم و روزي كه ميميرم . به اميد مرگ . شايد به آرامش برسم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112268545202618490?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112268545202618490/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112268545202618490' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112268545202618490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112268545202618490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_112268545202618490.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112267170518298028</id><published>2005-07-29T14:12:00.000-07:00</published><updated>2005-07-29T14:15:05.186-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img height="250" src="http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/07/20050713195357ganji-evin400.jpg" width="400" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;مسيح باز مصلوب&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;در حالي كه صدا و سيما براي جوان برزيلي كشته شده در مترو لندن بساط نوحه  سرايي سر داده در گوشه ايي از شهر ده ميليوني صداي يا للمسلمين زني بلند است كه هل من ناصري ميجويد تا اندكي از سنگيني باري كه بر دوش ميكشد را با او تقسيم كند . شمع زندگي مردي كه آزادي و احترام را براي جامعه مسخ شده اش ميخواست رو به خاموشي است شايد با آخرين و كشيده ترين شعله اش ما را از خواب زمستاني مان بيدار و به ما  اشبه الرجال ها درس مردانگي را ياد آوري كند. مرد تنهاي شهر اخته گان ميرود كه با زندگي وداع نمايد و كاري از دستان ما بر نمي آيد  جز اينكه با يادآوري اش نگذاريم شعله ايي كه افروخته  خاموش گردد . اكبر جان . توايي كه عرق شرم بر پيشاني مسلماني ما هستي مقاومت كن و بمان و با بودنت خواب خفاشان و شب پرستان را آشفته كن  متبرك باد نام و ياد تو . &lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt; در شهادت يك شمع&lt;br /&gt;راز منوري است كه آنرا&lt;br /&gt; آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خوب ميداند .&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112267170518298028?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112267170518298028/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112267170518298028' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112267170518298028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112267170518298028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_29.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112249184771221678</id><published>2005-07-27T12:16:00.000-07:00</published><updated>2005-07-27T12:17:27.723-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;و يادي از حضرت دوست ،  يا چه شد كه پا در كفش بزرگان كردم &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;حكايت ما و آفلاين حكايت همان گل خوشبوي معروف است در  گلي خوشبوي در حمام روزي رسيد از دست محبوبي به دستم . آف لايني در پاسخ به درخواستي كه از دوستي داشتم به دستم رسيد . قبل از سلام ( چون آفهاي ما فاقد كلمه ايي به نام سلام است شايد از اين به بعد براي اينكه پوز اسلاميست ها رو در سراسر جهان بزنيم و در ضمن از واژه ايي كه توسط مشتي زنباره ، نادانسته اروتيك استفاده ميكنند استفاده نكنيم ، واژه درود روبه كار ببريم  ) فرموده بودند مقاله تو ( هرچند من هيچوقت به خودم جرات اينكه نوشته هام رو مقاله بخونم نميدم ولي چون اين دوست ما مقاله نويس هستند من باب لطف نوشته منو مقاله خوانده بودند  ) چيز شعر بود ( كاف شعر معروف يا به قول نيك آهنگ كرسي شعر )  و بعدا توضيحي مبسوط در باب اروتيك شناسي و اينكه اروتيك و اروتيسم هر دو يكي است براي بنده دادند . منم در حد وسع ناچيز خودم جوابكي نوشتم . ولي ديدم متاسفانه هنوز به قلبي آرام و ضميري مطمئن نرسيده ام ، ناچار براي علاج وجدان درد خودم اين چند سطر رو هم براي عرض پوزش و ذكر توبه از درگاه حضرت دوست كيبردي ( معادل قلمي سابق ) ميكنم .&lt;br /&gt; ولي چه شد كه پا در كفش بزرگان نمودم و شكر زيادي خوردم و غلط اضافي كردم كه اروتيكيسم درست است و اروتيسم نعوذ بالله غلط مصطلح  بايد عرض شود به دو دليل دليل اول قياس كه روايت است از حضرت صادق خطاب به يكي از بزرگان اهل تسنن فرمودند : اول كسي كه در عالم قياس كرد شيطان بود كه گفت من از آتش خلق شدم و آدم از خاك پس من از آدم برترم . قياس كردم و ديدم زماني كه آقاي خلجي ميتواند هر چه ميخواهد دل تنگش بگويد و هيچ كس هم از ايشان طلب مدرك براي حرفهايشان نميكند پس منم به واسطه دو واحد زبان عمومي و دو واحد زبان تخصصي كه در دانشگاه پاس كرده ام ميتوانم در باب زبان انگليسي نظر بدهم . ولي ندانستم كه شب دراز است و قلندر بيدار . قياسم غلط بود و به قول شاعر از قياسش خنده آمد خلق را .چون آقاي خلجي متولد قم است و تا هيجده سالگي درس حوزه خوانده . براي ايشان دليل و مدرك لازم نيست . هر چه بگويند وحي منزل است و برهان قاطع . در حضور ايشان بايد مواظب حرفهاي نامربوطي كه ميزنيم باشيم . استدلال براي براي بي سوادهايي است كه پاي شان چوبين است .ولي نوبت من كه رسيد بايد  دليل و مدركهايم رو كه بابا قرآن اروتيك ترين كتاب آسماني نيست ، در بهشت ،  بهشتيان كارهاي ديگه اي هم غير از مجامعت وهمخوابگي دارند كه انجام بدهند و يا براي عرب ختم روزگار خبره درسكس عصر جاهليت كه تمام شعرهاي اروتيك ( البته اون زمان شعرا نميدونستند اين شعرهايي كه ميگويند شامل ادبيات فخيمه اروتيك ميشود ) امروالقيس و باقي رفقا رو از بر كرده وصف چشم و ابروي حوري بهشت و سن و سال اونا آنقد كه آقاي خلجي ميخواهند مهيج نيست رو بريزم بيرون   و ديگه تو كار بزرگترا هم دخالت نكنم . مهدي جون هر چي بگه همونه ،  چون در مورد اسلامه بايد بدون دليل و مدرك قبول كنيم  تازه براش هورا هم بكشيم .  اگه روم رو كم نكنم براش از دانشگاه تورنتو دكتراي افتخاري هم ميگيرند .&lt;br /&gt; اما دليل دوم كه درباره زبان شيرين انگلوساكسونها اظهار نظر كردم منابع بي اعتباري بود كه در دسترسم بود و من به پشت گرمي اونا راهي ميدان لغت شناسي شدم زماني كه با كلمه طيبه اروتيسم اشنا شدم و فهميدم كه درباره حال و هول و سكس ازاش استفاده ميكنند فكر كردم كه لابد اروت نامي هم در ادبيات انگليسي هست كه با ايسم معروف جمعش بزنيم كلمه اروتيسم ازاش حاصل ميشه . چنتا ديكشنري از قبيل حييم و آكسفورد (عليهم العنة) رو زير رو كردم به اروتي بر نخوردم . از ديكشنريهايي كه در كاميوتر دارم استفاده كردم باز هم بي نتيجه بود .ولي جاتون خالي هر جا ميرفتم كلمه اروتيك مثل علم يزيد جلوم ظاهر ميشد . به قول علما يقين حاصل كردم و از احتياط واجب دراومدم كه بابا درستش اروتيكيسمه نه اروتيسم .&lt;br /&gt;به كل فراموش كرده بودم كه مومن نبايد ا زيك سوراخ دو بار گزيده بشه . براي معني اروتيكسم و يا همون جور كه درست هست و بزرگان هم به درستي اش شهادت دادند اروتيسم دوباره به همون ديكشنريهاي فاقد اعتبار قبلي رجوع كردم . آقاي سليمان حييم ( كه بگم خدا چه كارش بكنه ) در چاپ دوازدهم ديكشنري انگليسي به فارسيش صفحه دويست و هفتاد ونه  اروتيك رو اين جوري معني كرده اسم . صفت ، عشقي ، عاشقانه  ، غزل ، شعر عاشقانه  . و در باره اروتيكسم گفته اسم ، احساسات عاشقانه  . ولي گناه آكسفورد از حييم به مراتب بالاتر بود&lt;br /&gt;Erotic: adj .(of pictures . films etc )showing – encouraging – sexual love or desire&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين طوري شد كه من گول خوردم .&lt;br /&gt; ولي آقاي حييم تو كه ادعات ميشه انگليسيت خوبه خجالت نميكشي اروتيكيسم رو معني ميكني احساسات عاشقانه ميخواستي منو پيش درو همسايه بي آبرو بكني كه فردا بهم زن ندن . بگن يارو معني اروتيك رو نميدونه حالا او مده زن بستونه&lt;br /&gt;آقاي آكسفورد تو ديگه مادر مادر ق... هاي  دو عالمي . مارمولك انگليسي تو كه اسمت رو كاميون هيجده چرخ نميكشه و از خودت شهر و دانشگاه و تيم فوتبال داري خاك بر سرت . اروتيك رو احمق جان معني كردي نمايش ( يا به قول علما تبرج ) ، مشوق . دلگرم كننده . بدبخت اروتيك ، همون پورنو خارجي ها و فيلم سوپر خودمونه . با سوادا براي اينكه به اون كار با حاله نگن حال و هول و يا چاله ميدوني حرف نزنن بگن رفتيم عشق و حال ميگن اروتيك  . حاليت شد آقاي آكسفورد . فقط كبف و حال درسته . همون جور كه دوستم ميگه . ان شالله همين روزها دوستم ديكشنريش رو ميده بيرون پوز هر چي حييم و آريان پور و آكسفورد و غيره و ذلك رو ميزنه و حاليشون ميكنه ترجمه يعني چي . حتما يه دونه اروت هم ميذاره تو ديكشنريش كه اگه خواست يه آدم بيسوادي مثل من بگه اروتيك با ايسم جمع ميشه نه اروت حالش گرفته بشه و اصطلاحا فكش كش  بياد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است . درباره چيز شعر بودن مطالب من  صحبت ميكرديم كه رشته كلام از دستم رفت . دوست من ذوق زده از كشف جديدش برام آف گذاشته بود كه اخوي ك ... شعر نوشتي . غافل از اينكه جايزه اين كشف بزرگ  رو خودم مدتها پيش بردم و حتي درباره اش تو سه تا وبلاگ سابقم در زماني كه به رحمت خدا نرفته بودند كلي مطلب و نوشته دارم . براي دوستاني كه تازه پاي گيرنده هاشون نشستن هم عرض ميكنم اگه دنبال مطالب بدرد بخور ، علمي و ادبي ، تحقيقاتي خفن همراه با مدارك زياد  ( مثل مطالب آقا مهدي )  ميگرديد به گيرنده هاي خودتون دست نزنيد بلكه  آدرس رو اشتباه اومدين اينجا فقط شر و ور و كاف شعر خيرات ميكنند.&lt;br /&gt;يه چيز بي ربط ديگه هم بگم و اون اينه كه سوته دلان علي حاتمي عجب فيلم نابيه . بعد از سه چهار بار ديدن اين فيلم هنوز هم از ديدنش لذت بار اول رو احساس ميكني . به خصوص اونجا كه بهروز وثوقي خطاب به خدا ميگه : خدا جون چقد دشمن داري . دوستات هم كه ما  باشيم .مشتي عليل ،‌ ضعيف ناقص العقل كه تو در حقشون دشمني كردي .&lt;br /&gt;ديگه براي امروز بسه . اگه عمري بود در نوشته هاي بعدي بحث همجنس بازي در ادب پارسي رو كه ناتمام ماند ادامه ميديم . شب خوش &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112249184771221678?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112249184771221678/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112249184771221678' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112249184771221678'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112249184771221678'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_112249184771221678.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112248912414121603</id><published>2005-07-27T11:27:00.000-07:00</published><updated>2005-07-27T11:32:04.153-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نقدي به مقاله  اسلام اروتيك و اسلام زن باره . به بهانه سخنراني مهدي خلجي درباره ميراث اروتيسم در اسلام در دانشگاه تورنتو قسمت دوم و پاياني&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;در قرآن آيه‌ای هست درباره آميزش جنسی با زنان از پشت که تفسيرهای مفصلی از آن شده است: &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نساءکم حرث لکم، فأتوا حرثکم انی شئتم، يعنی زنان‌تان کشتزارهای شما هستند؛ از هر سو که خواهيد به&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;کشتزارتان درآييد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان طور كه آقاي خلجي فرموده اند آيه دويست و بيست و سه سوره بقره همواره محل مناقشه بوده و به علت وجود كلمه اني كه هم دلالت بر زمان دارد و هم مكان تفسيرهاي مختلفي از اين  آيه صورت گرفته كه يكي از آنها درباره حليت نزديكي از پشت با همسر ميباشد كه در بين قريش عملي متداول  و در ملل ديگر هم مبسوق به سابقه بوده است براي نمونه  بايد به دو آيه از عهد قديم اشاره كرد .&lt;br /&gt;پيدايش باب 19 – 6 تا 8&lt;br /&gt;لوط از منزل خارج شد تا با آنها صحبت كند و در را پشت سر خود بست . او به ايشان گفت دوستان خواهش ميكنم چنين كار زشتي نكنيد . ببينيد من دو دختر باكره دارم . آنها را به شما ميدهم . هر كاري كه دلتان ميخواهد با آنها بكنيد .اما به اين دو مرد كاري نداشته باشيدچون آنها در پناه من هستند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داوران باب 19 -22 تا 25&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي آنها سر گرم گفتگو بودند عده ايي از مردان منحرف و شهوتران خانه پيرمرد را محاصره كردند و در حالي كه به شدت بر در ميكوبيدند ، فرياد ميزدند كه اي پيرمرد مردي را  كه در خانه توست بيرون بياور تا به او تجاوز كنيم . پير مرد از خانه اش بيرون آمد و گفت برادران من ، از شما تقاضا دارم چنين عمل زشتي را انجام ندهيد . زيرا او مهمان من است . دختر باكره خودم و زن او را به نزد شما مي آورم هر چه ميخواهيد با آنها بكنيد ، اما چنين عمل زشتي را با اين مرد نكنيد . ولي آنها به حرف پيرمرد گوش نكردند . پس مرد مهمان زن خود را به آنها تسليم نمود و آنها تمام شب به او تجاوز كردند و صبح خيلي زود او را رها ساختند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عقيده من همين دو نمونه براي شايع بودن آميزش جنسی با زنان از پشت از ميان اقوام گذشته كافي است و آسان تر از به كشتزار خود از هر محل وارد شدن ميتوان از آن نزديكي از پشت وشيوع آن در اقوام گذشته را استنباط كرد . اين گونه نبوده كه با ظهور اسلام حكم حليت اين عمل امضا شده باشد ويا بعد از اين آيه مسلمانان شروع به نزديكي از پشت با همسرانشان كرده باشند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;همه اين‌ها نشان می‌دهد که جامعه پيامبر جامعه‌ای است به شدت دل‌مشغول به سکس، به اين معنا که سکس از طبيعی‌ترين و غريزی‌ترين فعاليت‌های آدمی قلمداد می‌شده است. پيش از اسلام در جزيرة العرب هجده نوع ازدواج وجود داشته است، از جمله اين شيوه که اگر زنی هوس خوابيدن با مردی را داشت، بر سر در خانه‌اش پارچه قرمزی می‌آويخت و مردان با اين نشانه به سراغش می‌آمدند و زن با هر کدام که می‌پسنديد می‌خوابيد. زنی که با مردان مختلف می‌خوابيد، اگر آبستن می‌شد اين حق را داشت که پدر فرزندش را انتخاب کند و اغلب هم مردان از پذيرش پدری سر باز نمی‌زدند (گاهی هم انتخاب نمی‌شد مثل مورد زياد ابن ابيه؛ يعنی زياد فرزند پدرش).&lt;/span&gt; از ظاهر نوشته آقاي خلجي مشخص نميشود كه اين مسئله كه در اسلام  سكس يكي از طبيعي ترين و غريزي ترين فعاليتهاي آدمي قلمداد شده است ازنظر ايشان نكته اي مثبت است و يا منفي . اگر مثبت است كه فبها المراد و گرنه آيا ايشان مدل مسيحيت را  ميپسندند كه ميل جنسي را محكوم كرده و براي رسيدن به خدا تجرد را پيشنهاد داده است . همچنين فرمايش ايشان در مورد دوران جاهليت و ازدواجهاي آن نيز اندكي با واقعيت متفاوت است . در پيش از اسلام در عربستان ده نوع ازدواج رايج بوده نه آنگونه كه آقاي خلجي فرمودن اند هيجده نوع . ازدواج &lt;strong&gt;صداق&lt;/strong&gt; كه همان ازدواج رايج ميباد با مهر معلوم و زمان نامعين .&lt;strong&gt; متعه&lt;/strong&gt; با همان ازدواج موقت با مهر و زمان معين  ازدواج &lt;strong&gt;اماء&lt;/strong&gt; ( با كسر الف ) به معناي پيوند با كنيران كه در آن مهريه داده نميشد . ازدواج &lt;strong&gt;مقت&lt;/strong&gt; ازدواج پسر بزرگ خانواده با زن يا زنان پدرش كه اين نوع ازدواج در آيه بيست و دو سوره نساء به شدت مورد نكوهش قرار گرفته شده است &lt;strong&gt;لاتنكحوا مانكح آباؤكم انه كان فاحشة و مقتا و ساء سبيل&lt;/strong&gt;.  ادواج &lt;strong&gt;شغار&lt;/strong&gt; كه شخص با با دختر و با خواهر ديگري ازدواج ميكرد تا او نيز با دختر و يا خواهر ش ازدواج كند . ازدواج &lt;strong&gt;رهط&lt;/strong&gt; يا ازدواج دست جمعي كه عده ايي مرد با يك زن در يك زمان ازدواج ميكردند ازدواج با اختين ازدواج با دوخواهر در يك زمان. ازدواج مخادنه يا ازدواج دوستانه زماني كه زن و مرد با يكديگر دوست ميشدند .ازدواج&lt;strong&gt; استبضاع&lt;/strong&gt; . شخص زن خود را در اختيار مردي كه شجاعت يا صفات پسنديده اي داشت قرار ميداد تا ازاو صاحب فرزند شود . ازدواج &lt;strong&gt;تعويضي&lt;/strong&gt; . دو مرد اقدام به جابه جا كردن و عوض كردن زنانشان ميكردند( المفصل في تاريخ العرب ج 5 ص 141و 526 و 548 به بعد ) اينكه اگر زنی هوس خوابيدن با مردی را داشت، بر سر در خانه‌اش پارچه قرمزی می‌آويخت و مردان با اين نشانه به سراغش می‌آمدند و زن با هر کدام که می‌پسنديد می‌خوابيد نيز پايه و اساسي ندارد و احتمالا ايشان با استنباط از داستان منسوب شدن زياد به ابوسفيان اقدام به اين نتيجه گيري كرده اند كه هر زني ميل داشت ميتوانست با هر مردي همبستر شود . در حالي كه در دوره جاهليت يكي از جرائمي كه مرگ حتمي وقطعي را در پي داشت خيانت زن به شوهرش بود .اما در شهر هاي آن زمان عربستان منازلي بوده كه درآنها زنان خود فروش به تن فروشي و يا به تعبير امروز خدمات جنسي مشغول بودند. در پشت بام اين منازل بيرقي آويزان ميكردند تا از منازل ديگر شناخته شوند . اگر در اين خانه ها  و يادر اثر ازدواج رهط فرزندي حاصل ميگشت پدر اين بچه توسط افرادي كه به علم انساب اطلاع داشتند معين ميگرديد . مرجانه مادر زياد يكي از زناني بود كه در اين خانه ها به تن فروشي مشغول بود  .زماني كه زياد به دنيا آمدچون نسب شناسان از شناخت پدرش عاجز شدند به نام زياد بن ابيه معروف شد تا عصر معاويه كه معاويه به وسيله شهادت يك مي فروش ، زياد را به ابوسفيان پدرش منسوب كرد و از آن زمان زياد بن ابيه زياد بن ابوسفيان شد . در مورد جنگها و درگيري هاي پيامبر در دوران دهساله مدينه ذكر دو نكته ضروري است ابتدا اينكه مفهوم جنگ نبايد در ذهن ما تداعي كننده جنگهاي امروزه با استعداد لشگرها و تيپها با بازه زماني بالاي چندماه باشد و حتي با جنگهاي ابر قدرتهاي آن زمان از قبيل ايران و روم هم به هيچ عنوان قابل مقايسه نميباشد و در مقياس با لشگر كشي خشيار شاه به يونان و يا جنگهاي ايران و روم بيشتر به درگيري هاي كوچك شبيه است تا جنگ و جدال . تمامي اين جنگها در عرض چندروز و يا در نهايت در عرض يك ماه به پايان ميرسيدند .آمار كشته شدگان از دو طرف متخاصم در دوره پيامبر مويد همين قضيه و كوچك بودن ا ين جنگها است. در سال دوم هجرت تا سال هشتم هجري مسلمانان اقدام به جنگهاي مهم خود  كرده اند و به غير از سال پنجم كه جنگ خندق و جنگ با يهود بني قريظه  و سال هشتم كه فتح مكه جنگ موته ، جنگ حنين و طائف در آن رخ داده است در هيچ سالي مسلمانان بيشتر ا زيك جنگ نداشته اند .در سالهاي يك هجري و نه و دهم هم جنگي رخ نداده .مجموع كشته ها از هر دوطرف درگير در جنگ در در تمام اين سالها با استفاده از چند منبع به شرح زير است . تاريخ طبري 1405 . بحارالانوار1557 . طبقات 1274 . تاريخ يعقوبي940 . سيره ابن هشام 1344كه اگر ميانگين گرفته شود به 1306 كشته در طول ده سال ميرسيم . &lt;br /&gt;. نكته دوم اينكه در هيچ دوره ايي پيامبر هيچ يك از مردان مدينه  را به جبر و زور با خود به جنگ نبرده استو تمام افراد با ميل و رغبت در اين جنگها شركت كرده اند .خواه به اميد تحصيل غنائم خواه به قصد قربت و كسب رضاي خداوند . در قرآن آيات بسياري در سرزنش كساني كه به پيامبر در اين جنگهاهمراهي نكرده اند موجود است كه نشان ميدهد اجبار و زوري براي همراهي پيغمبر در جنگها وجود نداشته است . حال چگونه زنان مدينه اين دوري هاي كوتاه مدت را تحمل نكرده اند و از دوري مردانشان به فغان آمده اند که &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آيا مردی در شهر باقی مانده تا با من بخوابد؟آيا&lt;/span&gt; امروزه در ممالك كه آزادي هاي زن به رسميت شناخته شده است ميتوان زني را مشاهده كرد كه در كوچه خيابان به راه افتاده و فرياد ميزند و مرد براي همخوابگي طلب ميكند . اگر آقاي خلجي چند نمونه از اين شير زنان را در كانادا ديده اند مسلما مشابه آنهارا در مدينه هزار چهارصد سال پيش هم پيدا ميكنند. آن هم در بين اعراب معروف به غيرت و حميت عربي . در مورد حجاب هم بايد عرض شودكه آيه حجاب در زمان پيامبر نازل و حكم حجاب هم به تبع آن  وجود داشته است . حال يا به نحوي كه خانم مرنيسي در كتاب زنان پرده نشين و مردان جوشن پوش گفته اند تنها منحصر بوده به زنان پيغمبر آنهم به دلايل زماني و مكاني خاص كه اگر آن دلايل رفع شوند حكم حجاب هم خود به خود نسخ ميشود و يا بدان گونه كه فقها در طول تاريخ گفته اند به شكل عام و براي همه دورانها بوده است . در مورد حكم زنا هم از آقاي خلجي خواهش ميكنم كه همان گونه كه به كمك ذهن خلاق خود توجيه عقلا ئي و دليل محكم و محكمه پسند پيدا كرده اند و فرموده اند&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; بعدها و به تدريج پيامبر دريافت که برای پيش بردن دعوت او، بايد فعاليت جنسی هوادارانش تحت قوانين تازه‌ای درآيد و محدود شود. از جمله حکم زنا ( در آغاز حبس در خانه و بعد سنگسار) در اسلام وجود نداشت تا زمانی که پيامبر رشته جنگ‌هايی را با مخالفان خود به راه انداخت. پيامبر در اين غزوات و سَريّه‌ها ناگزير بود مردان جوان مدينه را گردآورد و به جبهه بفرستد. پس از چند جنگ، زنان به تنگ آمدند. در همين کتاب بر پايه روايتی، آمده که زنی در کوچه‌های مدينه به راه افتاد و فرياد می‌زد که آيا مردی در شهر باقی مانده تا با من بخوابد؟ آزادی زنان در ابراز ميل جنسی‌شان باعث شد که انگيزه مردان برای رفتن به جبهه تضعيف شود و بترسند از اين که زنان‌شان را از دست بدهند. حکم زنا صادر شد آن هم با چه مشقت‌هايی که پيامبر برای صدور و اجرای آن داشت&lt;/span&gt; زحمتي كشيده و دليلي هم براي حكم زنا در آيين يهود بيابند . باشد كه دعاي خير تمامي اهل تحقيق بدرقه راه ايشان شود ايضا نگاهي مجدد به عهد قديم&lt;br /&gt;تثنيه باب 22-20 تا24&lt;br /&gt;ولي اگر اتهامات مرد حقيقت داشته باشد و آن زن هنگام ازدواج باكره نبوده است ، ريش سفيدان دختر را به در خانه پدرش ببرند و مردان شهر او را سنگسار كنندتا بميرد چون او در اسرائيل عمل قبيحي انجام داده است و در زماني كه در خانه پدرش زندگي ميكرده زنا كرده است . چنين شرارتي بايد از ميان شما پاك گردد . اگر مردي در حال ارتكاب زنا با زن شوهر داري ديده شود هم زن و هم آن مرد بايد كشته شود به اين ترتيب شرارت از ميان اسرائيل پاك خواهد شد .اگر دختري كه نامزد كرده است در داخل ديوارهاي شهر اغوا شد ، بايد هم دختر وهم مرد را از ديوارهاي شهر بيرون برده ، سنگسار كنند تا بميرند. دختر را به خاطر اينكه فرياد نزده و كمك نخواسته است ، مرد را به جهت اينكه نامزد مرد ديگري را بيحرمت كرده است .چنين شرارتي بايد از ميان شما پاك شود  .&lt;br /&gt;حالا  بايد ديد آيا حضرت موسي هم مانند پيامبر اسلام از ترس اينكه مبادا انگيزه مومنينش براي رفتن به جنگ ضعيف شود و يا زنان بني اسرائيل همانند همتايان  دو هزار سال بعدشان در مدينه ، كار را به بي آبرويي بكشانند و در كوچه بازار نعره زده و مرد طلب كنند از اين گونه قوانين در دهان خدا جا داده است ، (چون گويا آقاي خلجي وحي بودن قرآن را قبول ندارند ) يا دلايل ديگري داشته اند .&lt;br /&gt;از اين گونه مطالب فكر نشده و بدون مدرك و سند در نوشته آقاي خلجي باز هم پيدا ميشود و هنوز هم ميتوان دليل مدرك در مقابل ادعا هاي ايشان رديف كرد ولي متاسفانه نه بيش از اين حوصله اي براي ادامه بحث در خود ميبينم و نهبيش از اين واجد وقت براي ادامه بحث هستم  . و اينكه از مطلب اصلي كه قصد دنبال كردنش راداشتم به اندازه كافي دور شده ام . خداوند به همه ما بيغرضي در قضاوتهاو نوشته هايمان  عنايت فرمايد .  &lt;br /&gt;     &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112248912414121603?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112248912414121603/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112248912414121603' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112248912414121603'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112248912414121603'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_27.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112241964710213502</id><published>2005-07-26T16:12:00.000-07:00</published><updated>2005-07-26T16:33:41.193-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نقدي به مقاله اسلام اروتيك و اسلام زن باره . به بهانه سخنراني مهدي خلجي درباره ميراث اروتيسم در اسلام در دانشگاه تورنتو قسمت اول&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;روز چهارشنبه بيست و هفتم ژوييه دوست ناديده و فرزانه ام مهدي خلجي در دانشگاه تورنتو در مورد ميراث اروتيسم در اسلام سخنراني خواهند داشت . بهانه نوشتن اين متن نوشته ايي است از مهدي خلجي به تاريخ هفت مارچ دوهزار و چهار تحت عنوان اسلامِ اروتيک، اسلامِ زن‌باره كه آقاي خلجي احتمالا از مطالب اين مقاله در سخنراني روز چهارشنبه استفاده خواهد كرد و بيان برخي نكاتي كه به نظر من احتياج به بررسي بيشتر دارد .&lt;br /&gt;در بخشي ازنوشته آقاي خلجي ميخوانيم :&lt;span style="color:#3333ff;"&gt; پيش از هر چيز ديگر بر اين نکته تصريح می‌کنم که در ميان کتاب‌های آسمانی که من می‌شناسم هيچ کتابی به اندازه قرآن اروتيک نيست. وعده‌های بهشت متمرکز است بر آميزش جنسی با حورالعين و نيز پسربچه‌ها (غلمان). چشم و ابرو و اندامی که از زنان بهشتی در قرآن توصيف شده، چقدر می‌توانسته برای اعراب جزيره العرب هوس‌انگيز و اشتهاآور باشد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;در اين مبحث نكته ايي كه آقاي خلجي به آن توجه نكرده اند و آن را مصداق اروتكيسم ( با همان غلط مصطلح اروتيسم ) دانسته اند آميزش جنسي با حور وغلمان است . در لغت اروتيك را به عاشقانه ، غزل عاشقانه و معاشقه معني كرده اند كه ممكن است به رابطه جنسي هم ختم شود . در حالي كه صرف رابطه جنسي داشتن مصداق پرنوگرافي است كه امروزه صنعتي است با بيش از ملياردها دلار درامد. ادعاي آقاي خلجي در مورد اينكه وعده هاي بهشت متمركز است بر آميزش جنسي نيز چندان داراي پايه و اساس نميباشد و نشان دهنده اين است كه ايشان با اروتيك ترين كتاب آسماني ( به روايت خودشان ) را نخوانده اند و يا اينكه با قصد و غرض و به منظور گرفتن نتيجه خاص اين گونه ميفرمايند . از جمله نعمتهايي كه خداوند در قرآن وعده داده شده است ميتوان به پوشيدنيها ( سندس و استبرق ) خوردنيها (ميوه ها ، نهر هاي جاري شير و عسل )&lt;br /&gt;سايه سارهاي خنك با آبهاي روان ، بي غم بودن و نرسيدن ترس و وحشت به بهشتيان ،همواره جوان بودن ، جاودان بودن ،و نيز داشتن همسرت پاكيزه و همواره جوان اشاره كرد ولي در آيه صد و نوزده سوره مائده ميخوانيم كه آنچه در نظر خدا كاميابي بزرگ براي اهل بهشت ميباشد خشنودي خدا از بهشتيان و خشنودي آنان از خداست . حال در مورد اينكه چشم و ابروي توصيف شده در قرآن چقدر موجب بالا رفتن سطح تستسرون در خون مرد عرب هزار و چهارصد سال پيش شده ، متر و معياري موجود نميباشد تنها ميتوانيم با مدد گرفتن از روايات تاريخي شمايي از روحيه عرب جاهلي رابه دست بياوريم. مسلم ميباشد كه محقق گرانقدر ما از ارزش شعر در شبه جزيره عرب علي الخصوص پيش ا زظهور اسلام مطلع ميباشند . ولي براي دوستاني كه اطلاعاتي به وسعت آقاي خلجي در مورد اسلام ، اروتيك و آيات قرآن ندارند بايد عرض كنم كه در محيط خشك و بي آب و علف باديه براي مرد عرب كه كاري به جز جنگ و خونريزي نداشت يگانه تفريح موجود حضور در مجالس شعر خواني بود كه در آن شاعر به وصف جنگ‌‌ ، شراب و از همه مهمتر و فراگير تر توصف زن و همخوابگي هاي بيشمارش ميپرداخت . ارزش شعر در ميان عرب بدان سان بالا بود كه به هنگام بازار ساليانه مكه در جوار بازارعكاظ ، شعرايي از سراسر عربستان جمع ميشدند و به عرضه اشعار خود ميپرداختند . در پايان برترين اشعار بر روي ديباي مصري نوشته شده و به مدت يكسال از ديوار كعبه مي آويختند . كه اين امر بزرگترين افتخار براي شاعر و قبيله او محسوب ميشد . حال براي عربي كه عمري به زنان مختلف آويخته و اشعار مهيج امروالقيس ، لبيد بن ربيعه ، نابغه و زهير بن ابي در وصف انار سينه ، سيب گلو و بلور ساق پاي زنان و كنيزكان و لذت همخوابگي با لعبتان راشنيده و از بر كرده است آيا وصف درشتي چشم حوريان و يا نوجوان بودن آنها آنچنان كه در بالا خوانديم &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;هوس‌انگيز و اشتهاآور&lt;/span&gt; است و يا خير؟ جواب اين پرسش را به خودتان محول ميكنم . و اما بحث شيرين اروتيك و اينكه آيا در بين كتب آسماني قرآن اروتيك ترين آنها است و يا خير . اگر دايره اديان را گسترده بگيريم . آن را شامل تمام اديان بدانيم به نمونه هاي مختلفي بر خواهيم خوردكه به مراتب سكسي تر و اروتيك تر از اسلام ميباشند . از اديان اوليه ايي كه به پرستش آلات تناسلي ميپرداختند تا اديان بابلي كه هر زن درمدت عمر خود بايد يك مرتبه به معبد زهره ميرفت و خود را به اولين مردي كه قطعه ايي نقره در دامانش ميانداخت تسليم ميكرد . ي در يونان باستان به الهه هايي بر ميخوريم از قبيل افروديت و ونوس و يا شاهد خداي عشقي چون اروس هستيم، که با تيرهايش مردم را به عشق جسمي و زميني دچار مي سازد. .حتي خداي خدايان زئوس ، داراي همسريست و زندگيش مالامال از لذت پرستي و همخوابگي با معشوان زميني و اسماني و لذتهاي زندگي است . اگر دايره اديان را چنان ببنديم كه فقط اديان ابراهيمي در آن جاي بگيرد باز هم به كتاب عهد قديم بر خواهيم خورد كه با يك نگاه سطحي به آن بارها و بارها شاهد همبستر شدنها ، تجاوزات به قول آقاي خلجي اروتيك ،هوس انگيز و اشتها آوريم . دوستان اهل تحقيق ميتوانند براي نمونه به آبات زير مراجعه نمايند و سپس در محكمه ايي كه كلاهشان را در آن به قضاوت منصوب كرده اند به اين مسئله برسندكه آيا قرآن اروتيك ترين كتاب آسماني ميباشد با خير&lt;br /&gt;پيدايش&lt;br /&gt;باب 12 ابرام درمصر 10 تا 20&lt;br /&gt;باب 16 هاجر و اسماعيل 1 تا 4&lt;br /&gt;باب 19 خرابي سدوم و عموره آيه 6&lt;br /&gt;باب 19لوط و دخترانش 30 تا37&lt;br /&gt;باب 29 يعقوب ليه و راحيل را به زني ميگيرد23 و 30&lt;br /&gt;باب 30 آيه 6&lt;br /&gt;باب 30 ، 15 و 16&lt;br /&gt;باب 34 ر سوايي دينه 2&lt;br /&gt;باب 35 مرگ راحيل 22&lt;br /&gt;باب 38 آيه 9&lt;br /&gt;باب 38 آيه هاي 15 و 16 و 18&lt;br /&gt;باب 39 يوسف و زن فوطيفار آيه هاي 10 و 12 و 17&lt;br /&gt;خروج&lt;br /&gt;باب 22 قوانين اخلاقي و ديني آيه 6&lt;br /&gt;لاويان&lt;br /&gt;باب 18 زنا و اعمال قبيح 6 تا 20&lt;br /&gt;باب 20 مجازات گناهان 10 تا 12 – 14 – 17 تا 20&lt;br /&gt;اعداد&lt;br /&gt;باب 5 زناني كه مورد سو ظن شوهرانشان قرار ميگيرند 11 تا14 و آيه 20&lt;br /&gt;باب 25 بت پرستي بني اسرائيل آيه 20&lt;br /&gt;تثنيه&lt;br /&gt;باب 22 قوانين مربوط به ازدواج 13 و 14 – 28 و 29&lt;br /&gt;داوران&lt;br /&gt;باب 19 عمل قبيح بنياميني ها 24 و 25&lt;br /&gt;باب 21 ز ناني براي بنياميني ها 21&lt;br /&gt;روت&lt;br /&gt;باب 3 آيه 3 تا8&lt;br /&gt;سموئيل دوم&lt;br /&gt;باب 11 د اود و بتشبع آيه 3 و 4&lt;br /&gt;باب 12 پيغام ناتان و توبه داود آيه 11&lt;br /&gt;باب 13 ا منون و تامار1 تا 14&lt;br /&gt;باب 16 ا بشالوم در اورشليم 21 و 22&lt;br /&gt;باب 20 شورش شبع آيه 3&lt;br /&gt;پادشاهان&lt;br /&gt;د اود پادشاه در سن پيري آيه 2 و 3&lt;br /&gt;امثال&lt;br /&gt;باب 8 آيه 7 تا 23&lt;br /&gt;و نيز ذكر چند داستان از اين حكايات خالي از لطف نميباشد&lt;br /&gt;پيدايش باب 19لوط و دخترانش 30 تا37&lt;br /&gt;اما لوط ترسيدكه در صوغر بماند پس آنجا را ترك نموده و با دودخترخود به كوهستان رفت و در غاري ساكن شد . روزي دختر بزرگ لوط به خواهرش گفت در تمامي ناحيه مردي پيدا نميشود تا با ما ازدواج كند پدر ماهم به زودي پير ميشود و ديگر نخواهد توانست از خود نسلي باقي بگذارد . پس بيا به او شراب بنوشانيم و با او همبستر شويم و به اين طريق نسل پدرمان را حفظ كنيم .پس او را مست كردند و دختر بزرگتر با پدرش همبستر شد . اما لوط از خوابيدن و برخواستن دخترش آگاه نشد .صبح روز بعد دختر بزرگتر به دختر كوچكتر گفت كه من ديشب با پدرم همبستر شدم .بيا امشب هم دوباره به او شراب بموشانيم اين دفعه تو برو و با او همبستر شو تا بدين وسيله نسلي از پدرمان نگهه داريم .پس آن شب دوباره لوط را مست كردند و دختر كوچكتر با او همبستر شد . اين بار هم لوط مثل دفعه پيش چيزي نفهميد . بدين طريق دو دختر از پدر خود حامله شدند دختر بزرگتر پسري زاييد و او را موآب ناميد . دختر كوچكتر هم پسري زاييد و نام او را بن عمي نهاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيدايش باب 38 آيه هاي 15 و 16 و 18&lt;br /&gt;ديدار يهودا و تامار ( يهودا پسر حضرت يعقوب است و تامار عروس يهودا ميباشد ) 1&lt;br /&gt;يهودا او را ديد و چون او (تامار) روي خود را پوشانيده بود ، او را نشناخت و پنداشت زن بد كاره ايي است .پس به كنار جاده و به طرف او رفته و به او پيشنهاد كرد كه با وي همبستر شود . غافل از اين كه عروس خودش ميباشد . تامار به بو گفت چقدر ميخواهي به من بدهي ؟ يهودا گفت بزغاله ايي از گله ام برايت خواهم فرستاد . زن گفت براي اين كه مطمئن شوم بزغاله را برايم خواهي فرستاد بايد چيزي نزد من گرو بگذاري .&lt;br /&gt;يهودا گفت چه چيز را بايد گرو بگذارم ؟ زن جواب داد مهر و عصايت را . پس يهودا آنها را به اوداد و با وي همبستر شد . و در نتيجه تامار آبستن گرديد&lt;br /&gt;دوم سموئيل باب 13 ا منون و تامار10 تا 14&lt;br /&gt;( امنون و تامار هر دو فرزندان داود و خواهر و برادر ناتني هستند . در اينجا امنون عاشق خواهر ناتني خود شده است .امنون به تحريك دوستش خود را به مريضي ميزند و به داود ميگويد علاج بيماريش خوردن غذا از دست تامار ميباشد )1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اماوقتي سيني غذا را پيش امنون گذاشت ، او نخورد و به نوكرانش گفت كه از اتاق بيرون برويد . پس همه بيرون رفتند . بعد به تامار گفت كه دوباره خورا ك را به اتاق خواب بياور و آن را به من بده . تامار خورا ك را پيش او برد . ولي همينكه غذا را پيش او گذاشت امنون او را گرفت . به او گفت : عزيزم بيا با من بخواب . تامار گفت امنون اين كار را نكن . نبايد در اسرائيل چنين فاجعه ايي به بار بياوري . من با اين رسوايي كجا ميتوانم بروم ؟ و تو در اسرائيل انگشت نما خواهي شد .تمنا ميكنم فقط به پادشاه بگو .من مطمئنم اجازه خواهد داد تا با من ازدواج كني . ولي گوش امنون بدهكار نبود و چون از تامار قويتر بود به زور به او تجاوز كرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال كه با داستانهايي از همخوابي پدر با دخترانش ، عروس با پدر شوهر و تجاوز برادر به خواهر ناتني خود آشنا شديد خود در مورد اين بيان آقاي مهدي خلجي بيانديشيد و در مورد بيغرض بودن ايشان در مورد قرآن قضاوت كنيد . : &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;پيش از هر چيز ديگر بر اين نکته تصريح می‌کنم که در ميان کتاب‌های آسمانی که من می‌شناسم هيچ کتابی به اندازه قرآن اروتيک نيست&lt;/span&gt; .&lt;br /&gt;اين قسمت رابا بيان بخشهايي از غزلهاي سليمان كه از بخشهاي ديگر كتاب عهد عتيق ميباشد به پايان ميبريم و در نوشته هاي بعدي در مورد بخشهاي ديگر نوشته آقاي خلجي صحبت خواهم كرد . در ضمن شايسته يادآوري است كه روايات فوق از عهدقديم تا قسمت غزليات سليمان ميباشد كه به عنوات مشتي ا ز خروار آورده شد . دوستان ميتوانند براي پي گيري بيشتر اين مطلب به بخشهاي بعدي عهد عتيق مراجعه نمايند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غزل غزلهاي سليمان&lt;br /&gt;اين غزلها از زبان محبوبه، خطاب به محبوب و بالعكس سروده شده است&lt;br /&gt;باب 1 محبوبه 1 تا 4&lt;br /&gt;مرا با لبانت ببوس ، زيرا محبت تو دلپذير تر از شراب است . تو خوشبو هستي و نامت رايحه عطرهاي دل انگيز را به خاطر مياورد . و دختران شيفته تو ميشوند . اي سرورم مرا با خود ببر تا از اين جا دور شويم . مرا به خانه خود ببر تا با هم شاد و خوش باشيم . تو دوست داشتني هستي و محبت تو بهتر از شراب است .&lt;br /&gt;باب 1 12 تا 13 محبوبه&lt;br /&gt;سرور من ، سرمست از بوي خوش من ، بر بسترش دراز ميكشد .محبوب من كه در آغوشم آرميده است رايحه ايي چو بوي خوش مر ( به ضم ميم نوعي عطر )دارد&lt;br /&gt;باب 1 -16 و 17 محبوبه&lt;br /&gt;اي محبوب من تو چه جذاب و دوست داشتني هستي . سبزه زارها بستر ما هستند . و درخت ياس و صنوبر بر ما سايه ميافكند .&lt;br /&gt;باب 2 آيه 3 محبوبه&lt;br /&gt;محبوب من در ميان مردان درخت سيبي است در جنگلزار . در زير سايه اش مينشينم و ميوه اش كامم را شيرين ميكند .&lt;br /&gt;باب 2 - 6 و7&lt;br /&gt;دست چپ او زير سر من است و دست راستش مرا در آغوش ميكشد . اي دختران اورشليم شما را به غزالها و آهوهاي صحرا قسم ميدهم كه مزاحم عشق ما نشويد .&lt;br /&gt;باب 8 آيه 8 دختران اورشليم&lt;br /&gt;خواهر كوچكي داريم كه سينه هايش هنوز بزرگ نشده اند . اگر كسي به خواستگاري او بيايد چه خواهيم كرد .&lt;br /&gt;محبوبه 10&lt;br /&gt;من ديوارم و سينه هايم برجهاي آن . من دل از محبوب خود ربوده ام&lt;br /&gt;لينكها&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.naqd.org/"&gt;مهدي خلجي&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://blog.naqd.org/blog1/archives/000669.html"&gt;اسلامِ اروتيک، اسلامِ زن‌باره&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ibs.org/bibles/farsi/"&gt;عهد قديم&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112241964710213502?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112241964710213502/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112241964710213502' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112241964710213502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112241964710213502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_26.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112203821804831050</id><published>2005-07-22T06:15:00.000-07:00</published><updated>2005-07-22T06:16:58.053-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نگاهي به همجنس بازي در ادب پارسي قسمت دوم&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;سلطان غازي و اياز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;معروف ترين داستاني كه حاكي از تمايلات گسترده همجنس گرايانه در دوره غزنويان است داستان عشق سلطان محمود غزنوي به به غلامش اياز است . ابوالنجم اياز بن اويماق (متوفا 449 ه ق ) غلام ترك سلطان محمود بود كه در دوره او مرتبه اميري يافت . عشق سلطان محمود به اياز جنبه زميني و جسماني داشت ، اما عرفا آن را به عشقي آسماني و پاك تاويل كرده اند . من باب مثال داستاني است در چهار مقاله نظامي كه در آن نظامي علاوه بر جنيه زميني اين رابطه سعي در معنوي نشان دان اين عشق دارد . نظامي نقل كرده است كه :&lt;br /&gt;( عشفي كه سلطان يمين الدوله محمود  را بر اياز ترك بوده است معروف است و مشهور . آورده اندكه سخت نيكو صورت نبود ، ليكن سبز چهره ايي شيرين بوده است ، متناسب اعضا و خوش حركات و خردمند و آهسته . سلطان يمين الدوله مردي ديندار و متقي بود و با عشق اياز بسيار كشتي گرفتي كه از شارع شرع و منهاج حريت قدمي عدول نكرد . شبي در مجلس عشرت ـ بعد از آن كه شراب درو اثر كرده بود و عشق در او عمل نموده ـ به زلف اياز نگريست . عنبري ديد بر روي ماه غلتان ، سنبلي ديد بر چهره آفتاب پيچان ، حلقه حلقه چون زره و بند بند چون زنجير عشق عنان خويشتن داري از دست صبر او بربود ،... ) و ادامه ماجرا كه داستان مبارزه محمود با نفس اماره و دستور دادن او به  بريدن گيسوي اياز است . ولي چون صبح ميشود محمود از كرده خود پشيمان شده و شروع به اوقات تلخي نمودن ميكند تا آنجا كه علي قريب حاجب سلطان محمود به سراغ عنصري ميرود و ا زاو ميخواهد كه يمين الدوله را بر سر حال بياورد پس عنصري در مجلس محمود ابيات زير را في البداهه ميخواند و نشاط رفته سلطاني را بر سر جاي مي آورد&lt;br /&gt;كي عيب سر زلف بت از كاستن است ## چه جاي به غم نشستن و و خاستن است&lt;br /&gt;جاي طرب و نشاط و مي خواستن است ## كاراستن سرو ز پيراستن است&lt;br /&gt;در دوران پس از محمود ادبا بسيار كوشيدند كه با زشت جلوه دادن اياز عشق محمود را به او به دليل خوي و خصلت اياز بدانند ولي فرخي سيستاني در قصيده ايي كه در مدح اياز سروده است به روي زيبا ي او اشاره ميكند و ميگويد كه عشق سلطان به او به دليل زيبايي و رشادت اوست  :&lt;br /&gt;امير جنگجوي اياز اويماق##دل و بازوي خسرو روز پيكار&lt;br /&gt;سواري كز در ميدان درآيد ##به حيرت در فتد دلهاي نظار&lt;br /&gt;يكي گويد كه آن سرواست بر كوه ## دگر گويد گلي تازه است بر بار&lt;br /&gt;زنان پارساي از شوي گردند ## به كابين ديدن او را خريدار&lt;br /&gt;نه بر خيره بدو دل داد محمود ## دل محمود را بازي مپندار&lt;br /&gt;جز او در پيش سلطان نيزكس بود ## جز او سلطان غلامان داشت بسيار&lt;br /&gt;اگر چون مير ، يك تن بود ازايشان ## نه چندان بد مراورا گرم بازار&lt;br /&gt;كه اين روايت با توجه به قراين موجود از جمله روايتي كه در حبيب السير آمده بيشتر به واقعيت نزديك است . در حبيب السير آمده است وقتي فضل بن احمد وصف غلامي را در يكي از شهرهاي تركستان شنيد ، كسي را مخفيانه به آنجا فرستاد و او را خريد ودر لباس زنانه به غزنين آورد . اما سلطان محمود به نحوي از قضيه خبردار شد و غلام را از وزيرش خواست و جون وزير انكار كرد سلطان به مصادره اموال او دستور داد .&lt;br /&gt;در قسمتهاي بعدي ادامه اين بحث را پي ميگيريم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112203821804831050?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112203821804831050/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112203821804831050' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112203821804831050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112203821804831050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_22.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112199071658705064</id><published>2005-07-21T17:02:00.000-07:00</published><updated>2005-07-21T17:07:29.826-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;نگاهي به همجنس بازي در ادب پارسي قسمت اول&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدن گره هاي طناب دار زجر آور است و منزجر كننده تر از آن ديدن اين طناب بر گلوي نوجوانان است . دو نوجواني كه به جرم همجنس بازي دستگير شدند و بالا دار رفتند . در اين نوشته سعي خواهد شد كه با توجه به منابع ادبي به تاريخچه همجنس بازي در ايران پرداخته شود .اين نوشته ها تاييدي بر همجنس بازي نميباشد و صرفا به ذكر حكايات و روايات پرداخته شده است . همچنين عمده مطالب از كتاب شاهد بازي در ادبيات فارسي تاليف دكتر سيروس شميسا نقل شده است&lt;br /&gt;عشق مرد به مرد در طول تاريخ با اسمها و اصطلاحات مختلفي مطرح شده است : شاهد بازي ، نظر بازي ، جمال پرستي ، لواط ،لواطه، اغلام ( با كسر الف ) ، كار، بچه بازي و ... به شخص مفعول ، معشوق ، امرد ، مابون ، شاهد ،منظور ، مفعول ، كودگ، مخنث ، نوخط ، بي ريش ، پسر ، ساده ، ساده رخ ، ابنه ايي و يه شخص فاعل، غلامباره ،جمال پرست ،صورت پرست ، بچه باز و موزون گفته شده است. در متون كهن ايراني از همجنس گرايي اثري نيست و در قرون اوليه بعد از اسلام هم اين مسئله در ادبيات ايران بازتابي نداشته است چنانچه در اشعار رودكي ، شهيد بلخي و شاهنامه فردوسي مطلب صريحي در اين باره موجود نميباشد. اولين نشانه هاي شاهد بازي در ادبيات فارسي ازناحيه حسن بن هاني معروف به ابونواس (145-199ه ق ) ميباشد كه در اهواز متولد و در بصره تحصيل كرده بود. ابونواس در در ادبيات عرب به شاعر خمريات معروف ميباشد و مهمترين مشخصه شعر او عشق به امردان بود . ابونواس در زمينه همجنس بازي شهرت به سزايي كسب كرده و ضرب المثل تبديل شده بود چنانكه سعدي در هزليات در باره او ميگويد :&lt;br /&gt;هركه همچون بونواس اندر لواطه نصب شد ## از غم نقمات و رنج كدخدايي بي غم است&lt;br /&gt;از دوره غزنويان به بعد ميتوان رد پاي شاهد بازي را در ادبيات فارسي به و ضوح ديد و جستجو كرد . تركان غزنوي به علت شغل سپاهيگري خود مبتلا به همجنس بازي شده بودند .به همين دليل صفات آنها همچون عربده جويي ، بي وفايي ، جفاكاري ، سست پيماني خونريزي و ظلم و مختصات جسماني از جمله چشم تنگ ،كمر باريك ، قد بلند و زلف بر تافته از تبديل به مشخصه هاي معشوق گرديد .اين معاشيق ترك عمدتا نظامي و در لشكر غزنويان مشغول بوده اند . ديوان فرخي سيستاني كه معاصر اين دوره بوده مملو از اشعاري در وصف اين لشگريان ميباشد . در شعر پايين فرخي عاشق سرهنگي شده است .&lt;br /&gt;مرا سلامت روي تو باد سرهنگ ##چه باشد ار به سلامت نباشد اين دل تنگ&lt;br /&gt;دلم به عشق تو در سختي و عنا خو كرد ## چنان كه آيينه زنگ خورده اند اندر زنگ&lt;br /&gt;از اين گريستن آن است اميد من كه مگر ## به اشك من دل تو نرم گردد اي سرهنگ&lt;br /&gt;درجاي ديگر معشوق مذكر از شهر هجرت كرده است&lt;br /&gt;ياري گزيده ام از همه گيتي پري نژادان ## زان شد ز پيش چشم من امروز چون پري&lt;br /&gt;لشكر برفت و آن بت لشكرشكن برفت ##هرگز مباد كس كه دهد دل به لشكري&lt;br /&gt;معشوق ترك در اين دوره هم زيباست و هم جنگاور . فرخي در قصيده ايي كه مدح اياز سروده است به صفت جنگاوري او اشاره ميكند و ميگويد :&lt;br /&gt;كجا گردد فراموش آن چه او كرد ## ز بهر خدمت شاه جهاندار&lt;br /&gt;ميان لشكر عاصي نگه داشت ## وفا و عهد آن خورشيد احرار&lt;br /&gt;به روز روشن از غزنين برون رفت ##همي زد با جهاني تا شب تار&lt;br /&gt;نماز شام را چندان نخوابيد ## كه دشت از كشته شد با پشته هموار&lt;br /&gt;گروهي را از آن شيران جنگي ## بكشت و و مابقي را داد زنهار&lt;br /&gt;جز او كه كرده است اين به گيتي ## بخوان شهنامه و تاريخ و اخبار&lt;br /&gt;اين ابيات كه معمولا جزو تشبيب قصايد مدحي است در حضور شاه و بزرگان قرائت ميشد پس ميتوان گفت عشق مرد به مرد در اين دوره فاقد قبح امروزي بوده است تا جايي كه شاعر پاي را از عشق و عاشقي فراتر نهاده و به مسائل جنسي از قبيل سرين سفيد معشوق اشاره ميكند . در ديوان فرخي ميخوانيم&lt;br /&gt;دوست دارم كودك سيمين بربيجاده دل ## هر كجا از ايشان يكي بيني مرا آنجا طلب&lt;br /&gt;اي خوشا زين پيشتر كاندر سرايم زين صفت ##كودكاني بودند سيمين سينه و زرين سلب&lt;br /&gt;با سرين هاي سپيد و گرد چون تل سمن ##با ميان هاي نزار و زار چون تار قصب&lt;br /&gt;گر تهي شد زين بتان اكنون سرايم باك نيست ##دل پر است از آفرين خسرو خسرو نسب&lt;br /&gt;و يا در جاي ديگر ميگويد&lt;br /&gt;اي پسر جنگ بنه ، بوسه بيار ## اين همه جنگ و درشتي به چه كار&lt;br /&gt;تو چون من يار نيابي به جهان ## من چو تو يابم هر روز هزار&lt;br /&gt;من اگر خواهم از بخشش مير ## كودكاني خرم همچون نگار&lt;br /&gt;در قسمت بعدي حكايات بيشتري از فرخي ،سلطان محمود و اياز خواهيم گفت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112199071658705064?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112199071658705064/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112199071658705064' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112199071658705064'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112199071658705064'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112055958217524967</id><published>2005-07-05T03:32:00.000-07:00</published><updated>2005-07-05T03:33:02.183-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بزرگي گفته كه بزرگترين فاجعه در زندگي انسان اينه كه به چيزهايي كه دوست داره نرسه ولي در مقابل به چيزهايي دست پيدا كنه كه از اونها متنفره . اگه اين تعريف از شكست درست باشه تمتم زندگي من به فاجعه بوده . ميگن خدا عادله . هنوز معني عدالت رو نتونستم درك كنم . اگه مفهوم عدالت اين باشه كه جرم و مجازات بايدبا هم متناسب با هم باشه كه من الان بايد از خدا طلبكار باشم . چون فكر نميكنم در مقابل مشكلاتي كه د ارم و عذابي كه ميكشم و بديهايي كه مرتكب شده ام تناسبي برقرار باشه . مدتهاست كه خدا از زندگي من بيرون رفته .تقريبا از زماني كه پدرم فوت كرد نماز رو گذاشتم كنار اگه نمازي هم خوندم يا ماه محرم بوده و يا ماه رمضان .خيلي دوست دارم كه دوباره نماز بخونم ، ولي از خدا يه خورده دلگيرم . فكر ميكنم يك صفتي در خدا هست كه در هيچكدوم از منابع اسلامي بهش اشاره نشده و اون لجباز بودن خداست . يعني اينكه اگه پات رو كج بذاري در اون دنيا بر مبني عدالت خدا مجازات ميشي و در اين دنيا هم خدا باهات لج ميكنه و پدرت رو درمياره .خدايي كه در ذهن من وجود داره و اون رو برحسب تجربه احساس كردم به يهوه بيشتر شبيهه تا الله كه  رحمان و رحيمه . به هر حال خداي عزيز منو ببخش به خاطر جسارت هام و لطفا بيشتر از اين پدر منو درنيار . سعي ميكنم دوباره نماز بخونم و روزه بگيرم . البته اين بار از ترس جهنمي كه درهمين دنيا درست كردي و بنده هات رو به اون دچار ميكني . گويا عرفا به اين نوع عبادت كردن عبادت سفله گان ميگن . به عنوان يك سفله ازت ميخوام كه كمك كني تا آدم خوبي بشم و بتونم از درياي غضبت فرار كنم . آمين    &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112055958217524967?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112055958217524967/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112055958217524967' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112055958217524967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112055958217524967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post_05.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-14119707.post-112042812821454817</id><published>2005-07-03T15:00:00.000-07:00</published><updated>2005-07-03T15:02:08.223-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلام&lt;br /&gt;اين اولين نوشته من در اين وبلاگه . در اينجا من از همه چيز خواهم نوشت و احتمالا بعد از چند ماه تعطيلش خواهم كرد و تا با يك وبلاگ جديد دوباره شروع كنم . البته اگه تا چند ماه ديگه زنده باشم . برنامه هاي زيادي براي اين وبلاگ دارم . بيشتر  ، نظراتم رو درباره مسائل مختلف در اينجا خواهم نوشت . شايد هم اتفاقات روزمره ، غمها و خوشحاليام هم جايي در اين وبلاگ براي خودشون پيدا كنند . اميدوارم روزي كه اين وبلاگ رو ميبندم دوستان زيادي پيدا كرده باشم . شب خوش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14119707-112042812821454817?l=barbud.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://barbud.blogspot.com/feeds/112042812821454817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=14119707&amp;postID=112042812821454817' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112042812821454817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/14119707/posts/default/112042812821454817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://barbud.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title=''/><author><name>sentoor</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03071141000414279171</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
